در عشق بازنشسته شده ام
مثل دوچرخه لکنته ای
که بعد یک عمر دویدن
به گوشه انباری می رود
*
همه خیابان ها را گز کرده ام
از شیرهای خیابان آب خورده ام
و در گرمای تابستان و سرمای زمستان
با عشقهایم پیاده روی کرده ام
چتر دونفره داشته ام
گاهی
کتم را در سرمای زمستان
بر شانه های عشقم انداخته ام
و برایش از اینکه سردم نیست
خالی بندی کرده ام
با تمامی آنها به خیابان انقلاب رفته ام
با همه شان در یک کافه قرار گذاشته ام
و گاه به گاه دستها و حرکت انگشتانشان را
با هم مقایسه کرده ام
به کافه ها و رستورانهای گران قیمت رفته ام
و وقتی عشقهایم غذاهای گران قیمت سفارش داده اند
به آنها بدو بیراه گفته ام در دلم
با آنها به مسافرت نرفته ام
با آنها به میهمانی های مجلل نرفته ام
و اکثرشان آدمهای عادی بودند
که آنها را بزرگ کرده بودم در خیالم
دن کیشوتی بودم بی پول
که به جنگ باجه های سینما و رستورانهای گرانقیمت می رفتم
با اتوبوس خودم را به مقصد رسانده ام
گاهی اوقات جا مانده ام
و گاه دیر رسیده ام
بد خلقی کرده ام
عصبانی شده ام
بستنی خریده ام
و آخر شب با اتوبوس به خانه برگشته ام
از دلواپسی های همینجوری، گریه های همینجوری
و دوستت دارم های زیادی که شنیده ام
چیزی عایدم نشده است
نه پیراهن شده اند برایم در تابستان
نه گرمم کرده اند در زمستان
*
در عشق بازنشسته شده ام
و مثل پیرمرد شیک پوشی که گاه گاه
هیزی می کند
و دلواپس معوقات بازنشستگی اش است
چیز دیگری فعلا سرگرمم نمیکند
