ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠ 

در عشق بازنشسته شده ام

مثل دوچرخه لکنته ای

که بعد یک عمر دویدن

 به گوشه انباری می رود

*

همه خیابان ها را گز کرده ام

از شیرهای خیابان آب خورده ام

و در گرمای تابستان و سرمای زمستان

با عشقهایم پیاده روی کرده ام

چتر دونفره داشته ام

گاهی

کتم را در سرمای زمستان

بر شانه های عشقم انداخته ام

و برایش از اینکه سردم نیست

خالی بندی کرده ام

با تمامی آنها به خیابان انقلاب رفته ام

با همه شان در یک کافه قرار گذاشته ام

و گاه به گاه دستها و حرکت انگشتانشان را

با هم مقایسه کرده ام

به کافه ها و رستورانهای گران قیمت رفته ام

و وقتی عشقهایم غذاهای گران قیمت سفارش داده اند

به آنها بدو بیراه گفته ام در دلم

با آنها به مسافرت نرفته ام

با آنها به میهمانی های مجلل نرفته ام

و اکثرشان آدمهای عادی بودند

که آنها را بزرگ کرده بودم در خیالم

دن کیشوتی بودم بی پول

که به جنگ باجه های سینما و رستورانهای گرانقیمت می رفتم

با اتوبوس خودم را به مقصد رسانده ام

گاهی اوقات جا مانده ام

و گاه دیر رسیده ام

بد خلقی کرده ام

عصبانی شده ام

بستنی خریده ام

و آخر شب با اتوبوس به خانه برگشته ام

از دلواپسی های همینجوری، گریه های همینجوری

و دوستت دارم های زیادی که شنیده ام

چیزی عایدم نشده است

 نه پیراهن شده اند برایم در تابستان

 نه گرمم کرده اند در زمستان

*

در عشق بازنشسته شده ام

و مثل پیرمرد شیک پوشی که گاه گاه

هیزی می کند

و دلواپس معوقات بازنشستگی اش است

چیز دیگری فعلا سرگرمم نمیکند

 

 


کلمات کلیدی: