ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠ 

اینکه من دوست دارم کتهای تنگ با آرنج چرمی تن کنم وبا لهجه ای تندرست در کافه های خیابانی لندن قهوه تلخ بنوشم چیز عجیبی نیست. من به لباسهای کلاسیک علاقه خاصی دارم و از کلاه شاپو و پالتوی بلند خوشم می آید چیز خنده داری نیست.. این که دوست دارم کنار رودخانه تایمز آگاتا کریستی بخوانم و از برزخی که درون روح جانیان شعله میکشد سر در بیاورم. شکلات تلخ بخورم و همراه با قهرمانهای فیلمهای دهه شصت میلادی عشقی جانکاه اسیرم کند. این که در به در روز و کوچه گرد شب شوم.. پیانو بزنم و مثل اسب مست شوم و همچنان که ویلون میزنم قطره اشکم روی آرشه بچکد چیزهای خنده داری هستند. من دوست دارم مثل یه آدم عتیقه که دلخوش کنکهای کلاسیک دارد در کافه ای عصرگاهی عاشق شود و در یک عصر دلگیر آبانماهی با عشقش خداحافظی کند. دوست دارم که از یک مسافرت سرنوشت ساز که زندگی ام را زیرو رو میکند جا بمانم و یک عمر حسرت آنرا بخورم.

دوست دارم نقش گارسون زیبای ابلهی را در یک فیلم بازی کنم که دخترهای هوسباز اشرافی عاشقش میشوند و او با حماقت خاص خود همه موقعیتهای عاطفی اش را تلف می کند.

دوست دارم یک نوشابه خانواده را یک نفس با خانواده بنوشیم. یکروز عصر که به به خانه بر میگردم مثل بچگی هایم که هله هوله میخوردم از این همه سال نجابت دست بردارم و در خیابان آبنبات چوبی لیس بزنم.

دوست دارم مادرم جوان شود، من کودک

دوست دارم پدرم دوباره دوچرخه بخرد و مرا جلوی دوچرخه بنشاند و هی در طول مسیر صورتش را به صورتم بچسباند و بخندانم.. پدرم هم همسن الان من شود تا بفهمد چقدر دوست دارمش

دوست دارم مثل اولین داستانی که روز 17/3/69 آن را تمام کردم آنقدر از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تشکر کنم که همه شعرهایی که تمام کودکیم بودند با صدای بلند بخوانم...دوست دارم محمود کیانوش هزار ساله شود و جشن هزارسالگی اش را در دوبلین بگیرم.

دوست دارم مثل همه کارگرهای کوره پزخانه که هیچ چیز در این دنیا ندارند و خنده شکرانه شان تعادل دنیا را حفظ کرده است باشم و مثل مادرم که امشب دلش عجیب گرفته است از همه چیزهایی که دور و برم میگذرد احساس رضایت کنم.


کلمات کلیدی: