همیشه آدم خاطراتی دارد که درونش است، این خاطرات نه خاطرات جوانی اند و نه خاطرات کودکی اینها خاطراتی هستند که دست به دست نمی شوند و مثل یک یورش به جان آدم حمله میکنند، روزهایی ابتدایی پاییز هرچد نیامده اند، اما بویشان می آید، وقتی ترافیک خیابان ولیعصر سلانه سلانه جلو می رود و شیشه ماشین سایه روشن درختهای صبور است و رادیو از صنایع دستی حرف میزند...
دخترانی که عاشقشان بودم
در شهریور رهایم کردند
به این بهانه
که مدرسه آغاز می شود در مهرماه
و باید خوب درس بخوانیم
واینکه عشق
مثل گیوه تنگی برایمان دست و پا گیر است
مدرسه ها در پاییز شروع شدند
و بوی آبگرم کن نفتی و مخلوطی از بوی کاج
در مهرماه آمد
*
همه ماهها مثل ماه مهر هستند
دختران در آن ماهها درس می خوانند
و پسرها مثل آبگرمکن نفتی
گر میگیرند