ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢ 

همیشه آدم خاطراتی دارد که درونش است، این خاطرات نه خاطرات جوانی اند و نه خاطرات کودکی اینها خاطراتی هستند که دست به دست نمی شوند و مثل یک یورش به جان آدم حمله میکنند، روزهایی ابتدایی پاییز هرچد نیامده اند، اما بویشان می آید، وقتی ترافیک خیابان ولیعصر  سلانه سلانه جلو می رود و شیشه ماشین سایه روشن درختهای صبور است و رادیو از صنایع دستی حرف میزند...

 

 

دخترانی که عاشقشان بودم

در شهریور رهایم کردند

 به این بهانه

که مدرسه آغاز می شود در مهرماه

و باید خوب درس بخوانیم

واینکه عشق

 مثل گیوه تنگی برایمان دست و پا گیر است

مدرسه ها در پاییز شروع شدند

و بوی آبگرم کن نفتی و مخلوطی از بوی کاج

در مهرماه آمد

*

همه ماهها مثل ماه مهر هستند

دختران در آن ماهها درس می خوانند

و پسرها مثل آبگرمکن نفتی

گر میگیرند

 

 

 


کلمات کلیدی: