زن از دارکوب خوشش می آید
شوهر از قناری
زن عادت های خارق العاده ای دارد
کم حرف، تا اندازه ای عصبی، کتابخوان
اخمو
شوهر خوشگذران و مجله های جنسی می خواند
یخچال کعبه خانه
روزی هفت بار
همه را میطلبد
مرد طواف میکند یخچال را، میوه های نوبر را
و باسن را
زن بوسهایش بوی پاستیل میدهد
تمام وجودش در عطشی تابناک اخمو است
روزی دوبار تلفن میزند
چند باری اشتباه گرفته است
و پشت تلفن کم اتفاق می افتد
کم اتفاق میافتد
که خالیبندی کند
انگشت اشاره اش را پنهانی در سوراخ بینی اش میکند
و هرزه وار دست به گردن و گوشهایش میکشد
شوهر، موذی
در دستشویی است
به جان ریشهایش افتاده است
ریش مردها را لچر و نوعی معنویت تخمی نثارشان میکند
شب
یک مشت چلچراغ که کمسو هستند
سطح میز را روشن میکند
زن خمیازه میکشد
مرد همه صفحات مجله را ورق زده است
و تلویزیون مردم را نشان میدهد
"مردم یک مشت پابرهنه ترسو هستند
که هیچ گهی نمی خورند"
مجری تلویزیون صدایش را صاف میکند
وعذر خواهی میکند از همه دروغهایی که تا به حال گقته است
و مثل یک انسان مجاهد
که به لحظات تابناک ملکوت نزدیک میشود
رولوورش را در مغزش میچکاند
و خونش سطح میز را که چلچراغ آنرا روشن کرده بود
قرمز میکند
غیر ممکن است که زن بخندد
شهری که هزاز کرور فاحشه دارد
خندیدن در آن از نجابت کسی نمیکاهد
***
ساعت 12 شب
الان درآنسوی آبها کازینوها و کلابهای شبانه
آهنگهای غیر مجاز پخش میکنند
زن گوشهایش را میگیرد
و میگوید:
گناهکار
پیش از آن که مرا دوست داشته باشی
تراش پستانهایم را می پسندی
مرد بانک را خالی میکند
و کلاب شبانه آهنگهای غیر مجازش را پخش میکند
یک مشت خون دَ لَمه بسته
روی مجله
حالا صبح است
مرد روز مبل کپیده است
زن تنها
روی تخت با متکاها لواط میکند
رولوور آقای مجری در دست مرد است
مرد مرده است