ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸ 

هر روز عصر که کیفم را بر میدارم و محل کارم را ترک میکنم، پیاده روی و زندگی من در شهر شروع میشود. چهره مردم را خیلی خوب بر انداز میکنم. به کودکان که در کالسکه همراه والدینشان گردش میکنند لبخند مخفی میزنم. همه چیز را برانداز میکنم و گهگدار ویترین های مغازه ها غور میکنم. بیشتر اوقات کاری برای انجام دادن، چیزی برای دستپاچکی و عاملی برای نگرانی دارم. 17 روز است که مریض و درمانده، سرفه های کشدار میکنم و گاه که صورتم از شدت سرفه های ذاتالریه ایم قرمز میشود همه عقده ها و دلتنگی هایم را روی خاک تف میکنم.

خرداد 88 زندگیم را عوض کرد، تصمیم گرفتم که برای همیشه بروم، به جایی که دیگر وطن من نیست، جاییکه روزی مامن آسایش من بود و خاکش بوی شعر میداد و هوایش برای نفس کشیدن مرا دچار تنگی نفس نمیکرد، میخواهم از همه چیز دل بکنم. از خیابانهایی که خشونت و بیرحمی در آن مملو است. برنامه های تلویزیون تنها برای کارگران گاوداری دلچسب است و مردم خسته و سرخورده به هم تلخ میخندند.

بی شک جاهایی در دنیا هست که آسمانش مثل تهران خاکستری نیست و بوی خون از در و دیوارش نمی آید


کلمات کلیدی: