جنبشی که میرفت رفته رفته فانوس امید را در دلمان روشن کند، به شمعی در باد بدل شد، شمعی که خلق آن را روشن نگه میدارد، نخواستن حق توده هاست. حق توده هایی که در صف نان می ایستند، توده هایی که اجاره نشینند، توده هایی که حق دارند در اتوبوس روی صندلی بنشیند، توده هایی که در مترو خمیازه میکشند و بوی عرق میدهند در تابستان.
نخواستن حق توده هاست. توده هایی که بر خلاف خواستشان برایشان تصمیم گرفته میشود، توده هایی که کتک میخورند، سیلی میخورند، فحش میشنوند و حیا میکنند.
آنکه بر خاک حکومت میکند، به خاک سپرده میشود و آنکه بر دلها حکومت میکند خاطره میشود.
حالا که کمی از خشمم کم می شود، و از مانیفستهای سیاسی دوزاری دلم بیشتر میگیرد، دوباره همه دلمشغولی های گذشته به سراغم میآید و هی خودم را راضی میکنم که همه چیز بالاخره درست میشود، و دیگر نیازی به این نیست که بی تاب و بی خانمان سایتهای مهاجرت را زیرو رو کنم و در حالی که جرعه ای از چای نیمه سردم را مینوشم، دویاره شجربازی را از سر میگیرم .. برادر نوجونه.. برادر غرق خونه... برادر کاکلش آتشفشونه...