امروز 18 خردادماه روزی بی نظیر بود، روزی آنقدر بی نظیر که هیجانی را که در جانم سالها تلنبار شده بود فریاد کشیدم. شعارهایی که دهان به دهان می چرخید و دل به دل راه می یافت. پرچمها و دستبندهای سبز، جوانهایی که با اشتیاق خواهان دگردیسی بودند، زیبایی شعارهایی که داده می شود با طنزی دلچسب دل ادم را خنک میکرد. شعارهی که آزادانه حق داشتی آنها را فریاد بزنی.
از میرداماد تا میدان فردوسی را پیاده رفتیم و در پایان نیروی انتظامی با گاز اشک آور بدرقه مان کرد. شاید حضور اهنگهایی مثل ایران ای سرای امید ، یا وطنم وطنم می توانست جو را ازکوره مذاب احساسات به آتشفشان بدل کند. گاهی از زیر عینک آفتابی ام قطرهای اشکی گونه هایم را تر میکرد، وقتی میدیدم که همه یکصدا خواهان نباش دروغگوها هستند.
پروردگارا میر حسین ما را پیروز کن، از صمیم قلب از تو می خواهم