نویسندگی هنر آدم های بیطاقت است، آدمهای صبور برای نوشتن مزخرفات روانشناسانه مناسبند. گاهی که از خشم لبریز میشوم احساس میکنم چقدر کوچکم. این روزها دلمشغولی بزرگم کانال کشی است. خیلی خیلی کم موسیقی گوش می دهم. کمتر چیزی یافت میشود که برایم جالب باشد. هیچ چیز از ته قلب خوشحالم نمیکند. دیگر برایم هنرهای اروپای شرقی دندانگیر نیست. وانیا و واسیلی برایم یک جفت چشم آبی عادی دارند. دیگر رفتن به سایتهای مهاجرت جاهای دوردست برایم جالب نیست. در خیابان خوردن نوشیدنی خنک را دوست دارم. در نمایشگاه کتاب از فرط ازدحام زود به خانه برگشتم، یک کتاب طراحی سونا، استخر و جکوزی خریدم. عصر که به خانه می آمدم، رسول صدر عاملی و ترانه علیدوستی را دیدم. شام کوکو خوردم. یک روز به میدان خراسان میروم. جند روز قبل در انقلاب ساندویچ خوردم. قبلتر، فقط جند دقیقه قبل یکی از دوستانم را دیدم. آماده پذیرش شستشوی مغزی بزای عملیاتهای استشهادی هستم. یکی از دوستان دوران سربازیم خودش را کشت، خودش را از طبقه پنجم به پایین انداخت.
یک روز طراحی سیستمهای بخار برایم آسان میشود. دلم میخواهد خنکی و رطوبت کولر را قورت بدهم. هفته پیش پنجشنبه و جمعه از بس کار کردم تمام شنبه را خواب بودم. آنقدر در زندگی دچار بی عشقی شده ام که هیچ هیجان عاطفی برای قابل پذیرش نیست. عاقبت یکروز با دوچرخه سفر میکنم. احتمال زیاد این هفته میروم مریوان دیدن رضا و خاطره و نیما. امروز به یاد دکتر حسین پور افتادم.خیلی دلم یک داستان کوتاه میخواهد که تکانم بدهد. بعد از چند سال خواندن داستانهای کارور به یک شخصیت داستانی کاروری بدل شده ام، که آرمانش یخچال و همراهش تلویزیون است. بی بی سی فارسی را میپسندم. گاهی دلم می خواهد کنسرتهای لس آنجلسی بروم. اگر کسی در باره چیزهای هنری با اشتیاق در تلویزیون سخنرانی کند کانال را قول میدهم که عوض نکنم. کمتر به اینترنت دلبسته هستم. دوستانم را گهگدار می بینم.