کودکی مهمترین بخش زندگی است، آنقدر تاثیر گذار و ماندنی که همه عمر در حسرت آنیم. ما پیر می شویم اما خاطرات کودکیمان هنوز جوان می مانند، آنها با جریانی سیال در جایی دیگر حیاتشان را ادامه می دهند. عصرهای تابستان کودکی های ما دوچرخه سوار می شود و همه کوچه های قدیمی را پا می زند. گاهی کنار بقالی بستنی قیفی لیس میزند و به بزرگی هایمان می خندد، که ما چقدر درگیریم و چقدر قدر کودکیمان را ندانستیم و از آن لذت نبردیم. کودکی به سبیلهای جوانی ما می خندد.
منوچهر احترامی را خیلی دوست داشتم، چون همه عمر تلاش کرد که کودک بماند، عمو سبیلوی مهربانی که آخرین بار در طنز دگر خند چخوف او را دیدم و چه با حوصله از چخوفی حرف می زد که قهرمان زندگی من بود.
وقتی فهمیدم عمو سیبلوی حسنی نگو یه دسته گل مرده است و دیگر هیچ کتابی برای بچه ها نمی نویسد آنقدر دلم گرفت که مثل بچگی هایم که می گشتم و دزده و مرغه فلفلی را نمی یافتم ..گریستم. گاهی چیزهایی هستند که فراتر از یک فقدان هستند، فقدان که نه رنجند، پیش از همه به کودکان این سرزمین تسلیت می گویم که از حسنی یاد گرفتند که تمیز باشند، بیش از همه به زبان فارسی که او را خیلی دوست دارم تسلیت میگویم.
