
چه حکایتی است این روزها. روزهایی معمولی.. روزهایی آنقدر معمولی که هیچ انگیزه ای نداری تا کاغذی را حتی برای خط خطی برداری. هیچ چیز به شوقت نمی آورد. چیزی برایت جالب نیست. آنقدر شجریان گوش داده ام که همه چیز را تار می بینم. نه شعر سعدی اشک در چشمم جمع میکند. نه دلربایی های خواجه.
روزهای سربازی میگذرند تا که ۷-۸ ماه دیگر ترخیص شوم. آنگاه شاید بشود از این روزهای مزخرف خاطره ای را سرهم کنم که مثلن این روزها چنین و چنان بودند و من چه ها کرد. بیشک روزهایی را میگذرانم در جایی که خواندن هر گونه ای روزنامه ای را برایت ممنوع کرده اندو تو نیز مجبوری آنقدر به مزخرفات یک مشت جلمبر گوش بدهی که وقتی از آنجا بیرون می آیی هر چه نازیبایی است را نثار روح بی فتوحشان کنی.
به هیچ وجه حوصله شان را ندارم و این خنده مصنوعیم با خشمی خاموش روحم را می فرساید. همه شان فدای خواجه شیراز.
اما سربازی را تنها همخدمتی هایت برایت شیرین میکنند. دلقک بازی ها و شامورتی بازیها و روح سرخوش جوانی که در همه هست و گاه آنقدر دلت غنج می رود که عصر همه جکها را یکجا برای برادرت تعریف میکنی.
(1)
به چهره هم می نگریم
در زلالی رودخانه
هراسناک از حرکت ماهی ها
(2)
کوه غم در دلم
- سنگریزه ها را
در آب می اندازم
(3)
دکمه های پیراهن سپید
چهارچشمی
به مرگ دوخته شده بودند
(4)
دستی بیهوده
سیبی را بر می دارد
آن را نصف می کند