چه کسانی؟
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ 

my_Knee on Flickr

در سال جدید چه موسیقی ما را آرام میکند؟ آیا ترومپت پر طمطراق باقی می ماند و باد می اندازد به گلویش که چنان و چنین؟ آیا با ویولن به نبرد می رویم؟ چه کسانی در سال نو عروس می شوند؟ چه کسانی نخستین لبخند نوزادشان را در تاریکی می بینند؟ چه کسانی افتخار می کنند به زندگی شان؟  چه کسانی به گذشته از دست رفته شان غبطه می خورند؟ چه کسانی تازه به سربازی میروند و نظام جمع را یاد می گیرند؟چه کسانی بازنشسته می شوند؟ چه کسانی مخفیانه زن می گیرند و همچنان به همسر سابقشان می گویند که آنها را   دوست دارند؟ چه کسانی متوجه می شوند که تا به حال در زندگیشان تا اینجا را اشتباه آمده اند و راهشان راه دیگری بوده است؟چه کسانی چنان در زندگی شان شرمسار می شوند که آرزو می کنند خود را در رودخانه ای غرق کنند؟{ نمی گویم دریا چون دریا خیلی عمیق است و جای بازگشتی ندارد.}چه کسانی نخستین نتها را پیاده می کنند؟ چه کسانی دانشجو می شوند؟ چه کسانی نذرشان قبول می شوند؟ چه کسانی تغییر دین می دهند؟ چه کسانی یک تاکسی می خرند؟ چه کسانی بر سر مردم کلاه می گذارند؟ چه کسانی دستگیر می شوند؟ چه کسانی بستری می شوند؟ چه کسانی عاشق می شوند؟ چه کسانی به سینما می روند؟ چه کسانی کتانی جدیدشان را از دوست پسرشان بیشتر دوست دارند؟ چه کسانی به والدینشان ابراز علاقه می کنند؟ چه کسانی عوضی می شوند؟ چه کسانی به دیگرانی که نمی شناسندشان عشق می ورزند؟ چه کسانی در باغ وحش به کودکانشان ببر ها را با دست نشان می دهند؟ چه کسانی به دخترانی که عاشقشان نیستند وعده های دروغ می دهند؟ چه کسانی در انقلاب در به در رمانهای ممنوع از این مغازه به آن مغازه میروند؟ چه کسانی سیگاری می شوند؟چه کسانی اعتیاد را کنار می گزارند و به زنشان قول می دهند؟چه کسانی اخلاقشان عوض می شود؟چه کسانی رییس می شوند؟چه کسانی شعرهای مزخرف به خورد مردم میدهند؟جه کسانی منور الفکر می شوند؟چه کسانی دل می کنند؟چه کسانی با خودشان قهر می کنند؟چه کسانی داستان نویس می شوند؟چه کسانی به فضا می روند؟چه کسانی بر روی صخره ای یا تنه درختی یادگاری می نویسند؟چه کسانی به پارتی های شبانه می روند؟چه کسانی زن خارجی می گیرند؟چه کسانی به نوشابه پشت می کنند؟چه کسانی خجالت می کشند؟چه کسانی؟


کلمات کلیدی:
 
چه کسانی ما را می بینند؟
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠ 

ناتالی معتقد است که هیچ عظمتی ما را نمی بیند. هیچ چشمی در این جهان کامیاب به دیدنمان نیست. بختی بلند که به دام بیینده ای نمی افتد.

به همان اندازه که بیات ترک دلم رابرده است ناتالی نیز با لهجه اش دلم را می برد . از هر دری که وارد می شود آن در را زیبا می کند. به طوری که حضورش همه گچ های سفید را مقرنس کاری میکند. وقتی میخواهد نت ها را در کاغذی بریزد من و ساقی را به هم می ریزد. هیچ چیز مارا در این جهان به رستاخیزی که در آنیم مجازات نمیکند. اینها واگویه های ناتالی است از دنیای نورها.

 

(۱)

کِرم

 روی ساز دهی

به پایان راه دلخوش است 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦ 
آیا گراناز خواب است؟
آیا او خواب عجیبی می بیند؟
ما هیچ جرات قضاوت نداریم.ما تنها می نشینیم تا صبح شود. تا گراناز برایمان از خوابهایش بگوید. این که دیشب چه چیز را نقاشی می کرد .
گراناز عمیقا نقاش است و نورها و رنگها هیچ لکنتی برایش ندارند. گراناز به روسی برایم شعر می خواند .من هیچ چیزی از روسی نمی دانم جز اینکه دا دا یعنی بله بله.
خروج آوا از بوم با یورش باد در مرغزار خوابهایمان.
خوابهای مشترک من و گراناز هیچ وجه مشترکی ندارد. به این معنی که گراناز همه چیز را نور و رنگ می بیند اما من محو مانده ام در بدن نمای گراناز.
کلمات کلیدی:
 
هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧ 

 

شیرین پیله وری

چه حکایتی است این روزها. روزهایی معمولی.. روزهایی آنقدر معمولی که هیچ انگیزه ای نداری تا کاغذی را حتی برای خط خطی برداری. هیچ چیز به شوقت نمی آورد. چیزی برایت جالب نیست. آنقدر شجریان گوش داده ام که همه چیز را تار می بینم. نه شعر سعدی اشک در چشمم جمع میکند. نه دلربایی های خواجه.

روزهای سربازی میگذرند تا که ۷-۸ ماه دیگر ترخیص شوم. آنگاه شاید بشود از این روزهای مزخرف خاطره ای را سرهم کنم که مثلن این روزها چنین و چنان بودند و من چه ها کرد. بیشک روزهایی را میگذرانم در جایی  که خواندن هر گونه ای روزنامه ای را برایت ممنوع کرده اندو تو نیز مجبوری آنقدر به مزخرفات یک مشت جلمبر گوش بدهی که وقتی از آنجا بیرون می آیی هر چه نازیبایی است را نثار روح بی فتوحشان کنی.

به هیچ وجه حوصله شان را ندارم و این خنده مصنوعیم با خشمی خاموش روحم را می فرساید. همه شان فدای خواجه شیراز.

اما سربازی را تنها همخدمتی هایت برایت شیرین میکنند. دلقک بازی ها و شامورتی بازیها و روح سرخوش جوانی که در همه هست و گاه آنقدر دلت غنج می رود که عصر همه جکها را یکجا برای برادرت تعریف میکنی.

 

(1)

 به چهره هم می نگریم

در زلالی رودخانه

هراسناک از حرکت ماهی ها 

 (2) 

کوه غم در دلم

- سنگریزه ها را

در آب می اندازم   

(3)

 دکمه های پیراهن سپید

چهارچشمی

 به مرگ دوخته شده بودند

 (4)

 دستی بیهوده

سیبی را بر می دارد

آن را نصف می کند 


کلمات کلیدی: