ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢ 

داشتم به اين فکر می کردم که انسان چه دل مشغولی های بی رحمانه ای دارد، دل مشغولی های پوچی که گاهی دوزار هم نمی ارزد.. حالا که اين آهنگ آذری را گوش می دهم به اين فکر نيافتادم بلکه خيلی وقت است که اين مسئله مشغولم کرده است. ما قرار است چقدر عمر کنيم ؟ قرار است آيا کار مهمی انجام دهيم يا نه؟ چقدر خودم را دوست دارم که اينطوری فکر می کنم...! نه جدا از اين حرفها داشتم با گوگل ارث بازی می کردم ديدم که چقدر کوچکم آنقدر کوچک که هيچی به حساب نمی آيم. من چه دلخوشکنکهايي در زندگی دارم موسيقی و شعر و فيلم و گشت وگذار...نمی دانم .

لوچيانو پاوراتی ديوانه ام می کند. شکوه اپرا بدنم را به لرزه می اندازد. مردی با صدايی جاندار که ته صدايش آنقدر کش می آيد که گوش کم می آورد. با آنکه نمی توانم بفهم چه می خواند اما برايم شگفت انگيز است.

وقتی که در کاشان بودم پيوندم با موسيقی جدايي نا پذير شد. بطوری که حالا اگر هر روز نشنوم ديوانه می شوم. اما اگر فردا بفهيم که پيمانه پر شده است برنامه های زندگی مان چه می شود؟ اينکه می خواستيم چه کارها بکنيم و نشد و چه کارهايي بهتر بود اصلن انجام ندهيم. به چه کسانی مديونيم؟ دل چه کسانی را شکسته ايم.. به چه کسانی دل بسته ايم؟ اگر قرار باشد فردا بميريم چه کارهايي را ناتمام گذاشته ايم. آيا لوچيانو در برزخ هم برايمان می خواند؟

هفت پيکر را می خوانم. شگفت انگيز است .. نيمه اش مانده. بروم سراغ بقيه اش قبل از اينکه پيمانه پر شود. به قول نظامی:

 

 من که شاه سياه پوشانم                                      چون سيه ابر از آن خروشانم

کز چنان پخته آرزوی به کام                                       دور گشتم به آرزويي خام


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢ 

زکوی يار می آيد نسيم باد نوروزی

وقتی قرار است کسی بهاريه بنويسد از کجای بها ر بايد بگويد.. اين که بهار فصل دل انگيزی است .. شکوفه های گيلاس آدم را به وجد می آورد.. نسيم دلچسبش خيلی مليح است.. باد در گيسوان يار می نشيندو آب روان از چشمه ساران روح را خنک می کند... درخت تبسم طبيعت است.

آموزشی افتادم کرمانشاه. عجب جای لطيفی بود.کلی لذت بردم . با اينکه يک دقيقه قبل از اينکه سوار اتوبوس شوم به مادرم گفتم که افتاده ام کرمانشاه اما کلی آنجا روحيه ام جوان شد.

پرواز حواصيل ها در عصر هنگامی که مارش شامگاه را می زدند هر روز چشم انتظارم می گذاشت. آنجا خيلی بهار بود. معنایی فرا آنچه که در ذهنم بود. کوههايي چه بلند.. دشتهايي چه فراخ. با فرمانده ای که هيچ اخلاق جبارانه ای نداشت. به هر حال هيچ نه خواندم نه نوشتم. فقط ديدم و ديدم و ديدم و لذت بردم.

جانداری که بيش از همه در پادگان شهدا کرمانشاه ديده می شد. قورباغه بود.

برکه ای کهن آه !

جهيدن غوکی در آب

هزار بار اين شعر باشو را باخودم زمزمه کردم.

اما حيفم می آيد اين شعرسعدی را که چندان هم بهاريه نيست نگذارم.

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خويش بنمايي به ما

جان ما گر در فضايت، حسن تو کم کی شود

دل زمن بردی و پرسيدی که دل گم کرده ای

اين چنين طراری ات با من مسلم کی شود

چون مرا دلخستگی ازآرزوی روی توست

اين چنين دلخستگی زايل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نيايي از دلم غم کی شود

خلوتی می بايدم با تو زهی کار کمان

ذره ای همخلوت خورشيد عالم کی شود

 


کلمات کلیدی: