زکوی يار می آيد نسيم باد نوروزی
وقتی قرار است کسی بهاريه بنويسد از کجای بها ر بايد بگويد.. اين که بهار فصل دل انگيزی است .. شکوفه های گيلاس آدم را به وجد می آورد.. نسيم دلچسبش خيلی مليح است.. باد در گيسوان يار می نشيندو آب روان از چشمه ساران روح را خنک می کند... درخت تبسم طبيعت است.
آموزشی افتادم کرمانشاه. عجب جای لطيفی بود.کلی لذت بردم . با اينکه يک دقيقه قبل از اينکه سوار اتوبوس شوم به مادرم گفتم که افتاده ام کرمانشاه اما کلی آنجا روحيه ام جوان شد.
پرواز حواصيل ها در عصر هنگامی که مارش شامگاه را می زدند هر روز چشم انتظارم می گذاشت. آنجا خيلی بهار بود. معنایی فرا آنچه که در ذهنم بود. کوههايي چه بلند.. دشتهايي چه فراخ. با فرمانده ای که هيچ اخلاق جبارانه ای نداشت. به هر حال هيچ نه خواندم نه نوشتم. فقط ديدم و ديدم و ديدم و لذت بردم.
جانداری که بيش از همه در پادگان شهدا کرمانشاه ديده می شد. قورباغه بود.
برکه ای کهن آه !
جهيدن غوکی در آب
هزار بار اين شعر باشو را باخودم زمزمه کردم.
اما حيفم می آيد اين شعرسعدی را که چندان هم بهاريه نيست نگذارم.
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خويش بنمايي به ما
جان ما گر در فضايت، حسن تو کم کی شود
دل زمن بردی و پرسيدی که دل گم کرده ای
اين چنين طراری ات با من مسلم کی شود
چون مرا دلخستگی ازآرزوی روی توست
اين چنين دلخستگی زايل به مرهم کی شود
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نيايي از دلم غم کی شود
خلوتی می بايدم با تو زهی کار کمان
ذره ای همخلوت خورشيد عالم کی شود