ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ 

من به اندازه يک ابر دلم می گيرد

وقتی می بينم حوری

دختر بالغ همسايه

زير کمياب ترين نارون روی زمين

فقه می خواند

حکايت ما شده است. عموجان به سربازی می رود. عمو جان سرباز وطن شده است. عمو جان بايد چيزهايي را بخواند که در آنها باد نمی آيد. به همين سادگی.. فردا می روم سربازی فردا صبح ساعت ۶ .صبح بايد بروم ميدان سپاه .با کد مرکز آموزش ۱۲۹ که مي دانم سپاه است.

امشب می خواهم سرم را از ته ته بزنم.فردا می خواهم زير پرچم سرود بخوانم.. پس فردا ديگر با خداست.

به مادرم گفتم

ديگر تمام شد

هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم

اما تنها يک چيز با خودم بر می دارم. تنها يک دفتر . تا جايي که بتوانم بنويسم .آنقدر که انگشتانم بشکند. اما هيچ حس دلهره ای ندارم. هيچ...

عفونت از صبری است

که پيشه کرده ای

آنقدر دلم می خواهد سرباز شوم که خدا می داند .. عادت کردن به اين زندگی دفتری کلافه ام کرده است.. دلم بيگاری می خواهد.. سينه خيز می خواهد ..جريمه و توبيخ و انفرادی و اعدام می خواهد

اما حوصله ام گاهی از آدمهای دور و برم سر می رود.. آنها را بايد چه کار کنم. بايد .. نمی دانم. بايد زندگی کرد تا بشود ادامه داد.

امروز ابر بارانش گرفته است. خدا کند فردا زمين خيس خيس نباشد .. چون من اصلن خوشم نمی آيد لباسهای گلی شود.. هر چند يک سرباز بايستی برای وطنش روی گل سينه خيز برود.

اما به تقدير از شهريور ۸۳ تا به حال کلی از وبلاگ نويسی لذت برده ام. با دوستان دور و نزديکی آشنا شدم. هر گاه برايم کسی پيامی میگذاشت بلا فاصله به وبلاگش می رفتم. گاهی اوقات نظر میدادم اما بيشتر چيزی نمی گفتم.

به هر تقدير.. وارد قسمت جديدی از زندگی می شوم. اميدوارم همواره زندگی به همين صورت ادامه داشته باشد. به سلامت...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ 

 ابر بادها را جا به جا میکند 

زنی کهنسال را

بر دستهايم می نشاند

 تا رخت های پر چروکش را

پهن کند


کلمات کلیدی: