ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩ 

 

 

 

 

 

تنگ است جهان در هفت فلک

چون می رود او در پيرهنم

 

ترانه ای برای والس از شور انگيزترين و غم انگيز ترين سوناتهای مردن است. اين سونات بی رحمانه از رگ و ريشه نتها نشات می گيرد تا چايکوفسکی بالهوس را به بی خوابی بکشاند.

والس حرکتی موزون است برای به حرکت در آوردن آواهای جاری از دهان شعر و زبان شهوانی واژه هاست. اين که سل آخرين آواها را به خود راه دهد و آرشه چندش آور با همه چيز خداحافظی کند. ملودی رشک انگيز و لبالب خوان ترين بخش يک ارکستراسيون بی آهنگ است. ارکستری تک نفره با هم خوانی سلها و ساکسيفونهای ممنوعه.

 

دلم خيلی برای خواندن نيما تنگ شده است . به ياد سيروس طاهباز و سيروس نيرو:

 

عاليه ي عزيزم

نزديك  نيمه شب است . نمي توانم  بخوابم . واقعه ي اخير در زندگاني  نويسنده بيشتر اهميت دارد . ديشب خواستم  از تو احوالپرسي  كنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه كردم . چراغ را خاموش ديدم .  ديدن  اين منظره ، مرا غمگين كرد . ناچار  از ديوار بالا آمدم . مدتي  روي پشت بام نشستم ، ايراد نگير ،  محبت داشتن  منوط به اين نيست  كه شخص پول فراوان داشته باشد يا زياد از حد وجيه و محبوب  باشد . اگر خطايي از من سر زد ، كدام انسان بدون خطا  زندگي كرده است

اين هم  در نتيجه ي جنوني است كه صدمات  زندگي برايم  فراهم  كرده است . خودت مي داني  . طبيعتا  تا دو جنس  به هم جوش بخورند  با هم كشمكش  دارند

ولي اين دفعه  دعوا بي موضوع بود . هوا سرد شده  ، سرما خوردي

ناخوش شدي . اين خطاي  طبيعت است . بلكه  خطاي  خود توست . چرا به حمام رفتي .

بالعكس به من  تهمت زدند . مي دانم اوضاع به كلي در اين روزها به همين چيزها دلالت داشت . تو به من تهمت مي زني كه با دخترها رفيق هستم ، آن ها تهمت مي زنند  از شر زبان من  ناخوش شده اي . متشكرم  . مفارقت شيرين است . از دشمني  كم مي كند و به دوستي  مي افزايد .  قلب نارضا را هم تسلي مي دهد اما ...

به جنگل هاي  « ني تل »‌ قسم من  فقط  يك نفر را دوست دارم  و متاركه ي اخير موضوعي نداشت ، مثل اين بود كه عمدا با فحش اسبابي  فراهم آورند كه من از آن جا دور باشم

از اين ها گذشته  خيبي  اسباب  نگراني است . مخصوصا  وقتي كه  مي شنوم  كمرت را سوزانيده اند . قلبم را سوزانيده اند

پس نگذار در اين  تنهايي كسي كه هيچ كس  را ندارد و اميدش  رو به انقطاع است  گريه كند و در اين گريه به خواب برود.

 

عزيزم!

امروز صبح ،  تا كنون ،  خيلي  دلواپس هستم !  نمي دانم  چرا !  مثل مقصري  كه مي خواهند  او را به محبس  ابدي بسپارند . حس مي كنم  انقلاباتي  در زندگاني من ،  به من  نزديك  است .  بدون سبب  دلم  مي خواهد گريه  كنم . شايد خوابهاي آشفته ي ديشب سبب شده باشد  به هر حال  به قلب شاعر چيزهايي مي گذرد كه در قلب ديگران نمي گذرد

شعر « بوته ضعيف »  را بخوان . به واسطه ي  مخالفت  با باد سرنگون  شد

من ميل دارم با من دوست باشي نه كسي كه به خودت عنوان زن و به من  عنوان شوهر را بدهي . من  از بچگي  از كلمه ي زن و شوهر بيزار بودم .  واضع كلمات :  احتياج يا طبيعت ، خوب بود از وضع اين دو كلمه خودداري مي كرد . به تو گفته ام  تو را دوست دارم در صورتي كه ...

اگر با من يكي شدي  كارهاي بزرگ صورت خواهي داد . بين ساير دخترها سر بلند خواهي شد . اگر جز  اين باشد آگاه باش :  پرنده ي وحشي  با قفس انس  نخواهد گرفت

اين كاغذ چندمي است  كه مي نويسم . يا شوخي  فرض خواهي كرد يا سرسري  خواهي خواند . در مقابل ، من  به خودم  خواهم گفت : او به طبيعت  واگذار كرده است . ولي  اين خطاست . براي اين كه انسان  عقل دارد  تا  بر طبيعت  غلبه كند  و آن را ،  تا حدي  كه ممكن است  به دلخواه  خود در آورد

كاغذ  بعدي  را وقتي خواهي خواند  كه بعد از خواندن  آن ،  ديگر آن  پرنده ي وحشي  را  در قفس  نبيني و در ميان يأس و پشيماني و اندوه  ، كه  ناگهان ضربات  قلبت  را نامرتب  كرده است ،  تعجب كني او   از  كجاي قفس پريد . پرهاي  او كه ابدا  با حرف هاي  تو بريده نمي شود . پرهايي كه  او را تا  اعماق روح تو پرواز داده است ،  عبارت  از خيال و عشق اوست

نيما

 

عاليه

به خانه ي بد بخت ها  نظر بينداز . اين شمشادها را كه اين طور سبز و خرم مي بيني ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح كرد.  آن چند  گلدان  كوچك را  حاليه غبار آلود است  خودش  مرتبا چيد . به ما گفت به آن ها دست نزنيد

روز بعد  روزنامه اي دستم بود ، از من پرسيد  در آن چه نوشته اند ؟

جواب دادم يك نفر در حدود جنگل ياغي شده است . از اين جواب  آثار بشاشتي  در سيماي  پدرم ظاهر شد ،  پهلوان انقلاب سرش را  بلند كرد ، گفت :  معلوم مي شود آن ها را تحريك كرده اند . گفتم  يك فصل از كتاب « آيدين » مرا در اين روزنامه  نقل كرده اند . روزنامه را  از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش  را مي خواند . چند دفعه  از گوشه ي  درگاه نگاه كردم  ديدم   به دقت و حرص زياد  هنوز مشغول خواندن  آن فصل است

چه قدر از برومندي  و يكه بودن پسرش  خوشحال مي شد . اين آخرينمقالات و  مكالمات  من با پدرم بود . يك روز پيش از ورود مرگ . بعد از آن ديگر ...

به تو گفته بودم شب ديگر به مهمانخانه  « ساوز »  مي رويم . او را مي خواستم دعوت كنم

پدرم  مي خواست زمين بخرد . خانه بسازد . ديدي  عاليه  ، عروس  يك شاعر بدبخت  ، چه خوب زمين كوچكش  را  ارزان خريد و ارزان ساخت

 

 

نيما

 

 

 

 

 

 

آخرین روز دنیا

  لیلا فرجامی

 Leilafarjami@hotmail.com

وقتی که کوه ها مثل دندانهای فاسد نَوَد ساله ها

در حلقوم فشرده یِ آسمان فرو می شکنند

و بیو ه ی داغدیده ی شب

که با روبنده ای سیاه

و دست پُری از نعشِ کبود ستاره ها

برای یافتن جفتِ مرده اش

به مجلس ختمی در ماه می رود،

وقتی که حرفهای سای باباهای جادوگر

سایه های درازی از دروازه های بهشت

به روی توهمی از زمین نباشد

و معجزه همان لحظه ای باشد

که تنها یک ملخ

از ساقه ی کوچکی که در باد می لرزد

می پرد و نیست می شود

و خدایی که هم بینا و دانا و تواناست

همیشه همان ملخ و ساقه ی کوچک و باد و نیستی...بوده است

من به آخرین روز دنیا رسیده ام.

 

تازه می فهمم

این زندگی ام ست

که برایش از همه ی پیاده رو ها و خرابه ها و صندوقهای پستیِ بی نامه

خدا حافظی کرده ام

زندگی ام که به پلی نامریی میان شهرکی در قاره ی شمالی آمریکا

و خیابان دوم شرقی کویٍ آسیای تهران

خلاصه می شود

و روحی که مثل بچه ای سرگردان

هر صبح

به خواربارفروشی حاج آقا می رود

و می پرسد:

"بستی یخی سبز داری؟"

و می شنود:

"امروز نه، فردا"

امروز نه فردا

امروز نه فردا

امروز نه فردا

مثل همه ی لحظه هایی که کپک می گیرند

و دور می افتند...

 

و کاش که امروز

"آخرین روز دنیا بود"

این را می گویم

و بستنیِ یخیِ سبزم را

در فاصله ای میانِ  پل صراط  و شیونهایِ خرِ دجّال

با خیالی تخت لیس می زنم.

 

 


کلمات کلیدی: