ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۸ 

 

  

 

بعضي ها از آدم ها  را زود از یاد مي بریم . بعضي ها را تلاش مي کنیم از یاد ببریم ... بعضي هاي دیگر خود به خود فراموش مي شوند بي آنکه تلاشي در از به یاد بردنشان داشته باشي. بعضي را مي خواهي به یاد بیاوري اما نمي شود ... اصلن نمي شود . ته چهره اي گنگ از آنها در یادت است..

 

امسال هم گذشت. همیشه تصمیم گرفتن درمورد خوب بودن یا بد بودن برایم سخت بوده است ... سال 83 ... نه سال بدي بود  نه سال خوبي. اگر منصفانه بگویم سال بدي نبود. با بعضي آشنا شدم که دوستي شان به یک دنیا مي ارزد. دوستان دور و نزدیک .. خیلي هایشان را هم ندیده ام . ولي همان حس آدمها را به هم پیوند مي دهد نمي داني آن حس چیست فقط مي داني وجود دارد. آدمهايي با احساساتي مشترک از جاهایي دور و نزدیک....

برایم خیلي سخت است گفتن . چون وقتي به درازا بکشد یادم مي رود.

اما جشنواره هم برگزار شد . بدک نبود .اما اونجوري که مي خواستم نشد تنها دلخوش ام در آن روزها آشنايی بيشترم با اسد الله امرایي بود . محمود معتقدي که مثل زني در خیابانهاي شرقي در من طلوع کرد و علیشاه مولوي با همان صداي لطیفش...... کاشان هم آن روز ها بهاري تر بود.

چه حسي به آدم دست مي دهد وقتي امرایي شعري از گالاگر را براي آدم بخواند آن هم در جایي میان شب و روز ... در پیاده روهاي دانشگاهي که ان را دوست نداري.....

 

دعوتی کوتاه به نجوا

 farnaz naser bakht

حتی پرندگان هم           

کمک می کنند

به همديگر

بيا

نزديک نزديکتر

کمکم کن

             ببوسمت

 

Tess galagher

Raymond carver’s wife

 

 

اما به هر حال تمام شد . اما یادشان همیشه با من است . این شعر را تقدیم مي کنم به اسد الله امرایي که او را به اندازه کارور دوست دارم.

 

 

 farzaneh kochakkhani

 

 

 

(1)

 

خوابهای روشن خود را

 مثل آباژوری در اتاق می گذارد

زنش آنرا گرد گيری می کند

 دخترش زير نور آن مشق مینويسد

وخلاصه همه چيزی را

روشن می کند

حتي

  حتی کاغذی

که داستانش را روی آن پاکنويس می کند

 

 

 

 

asal khosravi

 

(2)

 

مردي که لال است

سخنراني مي کند

آنها برایش کف مي زنند

کلاهشان را به سویش پرتاب مي کنند

او را تشویق مي کنند

تا بهتر بتواند جلوي آینه بایستد

 و خودش را صدا کند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٥ 

  

 

خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز

کزين اين شکار فراوان به دام ما افتد

 

  

 

 

 

می گوید: بدرد هیچ کاری نمی خوری . فقط بدرد این می خوری که لای جرز دیوار بذارنت اون دیواری هم که تو توش باشی سر یه بدبختی مثه من خراب می شه.

 

مرد هیچ نمی گوید . زن هی زر می زند .

- سردرد گرفتم. لال شو.

زن حالا خفه خون گرفته است . زل زده است به عکس عروسی شان بر دیوار .

 

مرد می گوید : من بیشتر فکر می کنم شاعر مدرن احتیاج دارد مولانارا دوباره بخواند چون مولانا با توجه به شیوه های روایت در شعر گاه آنچنان محتوا را با فرم می آمیزد که علاوه بر القای مفهوم دارای ابداعات زبانی قابل توجهی است.

زن سعدی را دوست دارد . سعدی شاعر شتر است. یعنی آدم خیال می کند مردی نیمه مست در شبی مهتابی جرعه ای می در دست بر کجاوه بنشیند دلش دردمند عشقی باشد و با خودش بخواند:

 دل دردمند سعدی زمحبت تو خون شد

نه به وصل می رسانی نه به قطع می رهانی

 زن حالا بيشتر توضيح می دهد که چرا ما يک ادبيات جهانی نداريم .

مرد بیشتر علاقمند به ادبیات آمریکای لاتین است . چون در داستانهای آمریکای لاتین نویسنده آنقدر جسارت دارد که دروغ گوی خوبی است واین در حالی است که شما وقتی آن را می خوانید خودتان را همزاد سرخپوستان زود باور می دانید . مرد خودش را خولیو معرفی می کند.

اما شیوه های روایی در ادبیات اروپا بیشتر تحت تاثیر ادبیات فرانسه است البته رئالیست روسی قرن  19 را هم نباید نادیده گرفت.  من آناکارنینا هستم.

 

 

***

 

در یک روز سرد قهوه بیشتر می چسبد . بعد مردآنقدر زر می زند که قهوه ا ش یخ می کند. زن هم حوصله اش سر می رود بعد با قاشق شروع می کند به بازی کردن با ته مانده قهوه اش در فنجان.

این یه زنه البته این هم یه مرده . این کیه وسطشون. این هم یه جفت چشم است.

 -  این زنه کیه؟

-   لابد منم ؟

زن شیرین زبانی مسخره ای می کند .

-         من هنوز آنکسی را که در رویا هایم است بدست نیاورده ام .  شاعر ها اغلب اینطورند . شاعر ها هیچ گهی نيستند. در خیالاتشان کنار معشوق آرمیده اند . تا يار لب از لب باز می کند دلشان غنج می رود. منتظرند که یار یه ادایی از خود در بیاورد بعدش همان حکايت دل از من برد و روی از من نهان کرد ...

 

 

***

 

 

زن یه لیوان آب می ده بالا . ادبیات ایران قابلیت پست مدرن شدن را ندارد چون یک جهش ناگهانی است وانسان ایرانی که فی الذات سنتی است با پیمودن نیمه راه مدرنیسم نمی تواند به پست مدرنیسم برسد. زن سر تکان میدهد.

 

مرده شورِ ساموئل بکت  ببرن . گور بابای تو مرده زری فقط  ... حتمن امشب هم خواب می بینی مورچه از اون دسته چلاقت راه می افته

 

تابستان83- تهران

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱ 

  arta davari

 

 

 

(1)

از بِدِ حادثه

چراغ خواب هنوز روشن است

بی خوابی اصلن مطرح نيست

همه به خوبی می دانند

که هنوز

هيچ اتفاقی نيافتاده است

 

 

 

 

 

 

 

من تا آنجاکه يادم می آيد هميشه عشق،  آزارم می داده است . اما اين شعر عاشقانه را نمی دانم چرا گفتم. شايد

دليلش اين باشد که اين روز ها خيلی بیش از حد موسيقی گوش می دهم . نمی دانم  ......

 

 

 maryam naghshineh

(2)

 

تو باور نمی کنی که من روزی می ميرم

و مثل سنگريزه ای در خاک

مخفی می شوم

 باران می آزاردم

 تگرگ می ترساندم

 وصورتم را خاک قلقلک می دهد

*

در اين خيابان قدم می زنی

می دانی اين وقت شب بيدارم

 وکتاب می خوانم

تو وقت آن را داری که پيش من بيایی

 و قهوه ای را با من بنوشی

و چون می دانی که چه اندازه لبخندت را دوست دارم

سيب نيم خورده ات را

 برايم يادگاری بگذاری

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٤ 

چرا من اين را نوشتم ؟ دليلش را نمی دانم ... فقط می دانم بايد چيزی می نوشتم ..بايد آنرا به عزيزی تقديم می کردم . به دوستی ، ياری.... کسی به آن رفيقی که احمد رضا احمدی را خيلی می خواهد . اين را به وحيد تقديم می کنم . که اين روزها خيلی تنهاست. شايد زياده گويی باشد . اما اينبار خواب نيست . چيزی است دور .توآنرا نمی بينی .......

.سيما ! شايد الان خون زيادی ازش رفته باشد . وحال داره نگا می کنه به سقفی که حاشيه نداره. اما لوستر داره.


*
   davari  arta



به وحيد لطفی منش





بيار با ده و اول به دست حافظ ده

به شر ط انکه زمجلس سخن بدر نرود






با سلام لطفا پس از شنيدن بوق پيغامتان را بگذاريد



- سيما جون سلام کلی دلم برات تنگ شده بود ، گفتم زنگ بزنم يه حالی ازت بپرسم - راستش کاره خاصی

نداشتم - فقط می خواستم بدونم ديروز بهشون چی گقته بودی که اينقدر ناراحت شده بودن؟ فردا می بينمت

خدافظ

--سيمای عزيزم سلام- نمیدونم کجايی کلی حوصلم سر رفته ، گفتم زنگ بزنم بريم بيرون با هم يه چيزی بخوريم - می دونی خيلی برام سخته - با امروز می شه سه روز ، قول می دم ديگه اصلنِ ِ اصلن تکرار نکنم-می دونم بازم تقصيره منه- منو ببخش- می بوسمت - خدافظ

--- سيما جون- مامان تو کجايي ؟ عمو وزن عمو اومدن اينجا - داشتيم سه تايی عکسای اون روزو می ديديم تو خونه شمرون--يادش بخير - عمو گفت يه زنگی بزنيم - دلم براش لک زده- اگه تونستی يه زنگ بش بزن- راستی آبی نفتی از حسن آباد برات خريدم- اگه راه راه ببافی ، بعدش زيپ از جلو بخوره فکر کنم قشنگتر از کار دربياد - مامان جون غذام رو گازه بايد زيرشو کم کنم-



---- خانم محبی سلام- محرابی هستم- واقعا خسته نباشيد - بسيار عالی بود - رسما از جانب خودم و آقای مدير عامل از شما تشکر می کنيم - واقعا که خوب تونستيد حقشون رو کف دستشون بذاريد- پاداشتون محفوظه- فعلا با اجازه-

--- الو سيما ، سيما ! دختر ، بابا تو ديگه کی هستی ؟ واقعن که روی ما رو سفيد کردی -- نمی دونم اما اونطوری که حرف زده بودی لجه همه رو در اوورده بود - اين شماره ی منه يادداش کن: 091222368

بعدن با هم صحبت می کنيم

---- آقای مجد - خيالتان راحت کارا رو رله کردم - بابا خيلی پررو بود - خيالت از اون بابت هم راحت باشه - خيلی مخلصيم -

-- سيما سلام - شيوام - زنگ زدم بگم داستايوسکی با اين کتابش رمقی ديگه برام نذاشته - می دونی اون همه زندانی بودن اون همه --- ببين عصری حدود 5:30 اگه تونستی بيا کافه شوکا ، من با ناصر می آم - راستی دولتم هست - می دونم ديگه حوصله روده دازی خوندنو نداری - بازم روده درازی کردم - می بينمت-



---- آقای مجد پَ شما کجاييد ؟ خيلی سَخ بود ، اصلن نمی شد - کلی دست و پا زد - بعدش من چاقو رو گذاشتم بيخه خِِرش - زنيکه خيلی ويله کشيد -

---------------------- !

--- سيما ، الو سيما --- بعدن تماس می گيرم-

--- آقای مجد ، من بش گفتم : يا باس مجد و انتخاب کنی ، يا ..... کارتون تمومه ، در هر صورت برگه برنده دسه ماس حالا می بيني چی کار می کنيم-

--- حاجی ، خيلی کله خر بود - حالا دارم اثر انگوشتم و پاک می کنم -

--- خانم محبی ! سلام - دوباره زنگ زدم بگم واقعا خسته نباشيد - خوب حقشونو گذاشتيد کفه ِِِ دستشون - به هر حال به همراه آقای محرابی تصميم گرفتيم پاداشه در خوری رو براتون تدارک ببنيم -

--- بدجوری ويله می کشيد - خوابوندم تو گوشش - زنيکه سليطه ! اصلا التماس نمی کرد -

--- سيما راستی ، يادم رفت بگم بعدازظهر اگه خواسی بيای شوکا جنايت و مکافات رو هم با خودت بيار - مرسی



---بعدش لباساشو در اوردم - هيچی ديگه نمی گفت - کلی خون ازش رفته بود - جون داشت اما آخراش بود - تلفن دو بار زنگ زد - مادسگ ، بعدش از پريز کشيدمش



30 بهمن 83


کلمات کلیدی: