ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ 

 درخت کُنارم

کنار توام

رودخانه وحشی سردم

تا مچ، پاهایم را

در تو فرو میکنم

در حالی که از سرما

بر خاک خوب می شاشم

سیگار نامرغوب بر لبم

سردرد در سرم

دکمه بسته ونبسته

به ملکوت فکر میکنم

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸ 

با مدادهای رنگی

بر حاشیه کاغذ

اسم زنی را می نویسد

که هی رنگ عوض میکند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢ 

 

اشیا

دست به دست هم می دهند

تا قاب عکس اخمو را بخندانند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱ 

این شعر را بی هیچ دلواپسی به عارفه تقدیم می کنم. دوست عزیز نقاشم که دلواپسی اش برای اشیا چیزی در خور است، دلتنگی هایی که رنگها را عاصی میکند.  

 

زن

 دوشنبه به دوشنه

رختهایش را می شوید

و سه شنبه

 غباری محلی

فحش به جان هواشناسی می خرد

*

 مثل همه کارمندان هوا شناسی

که از لابلای ابرها

چیزی دستگیرش نمی شود

و از فحش شنیدن و این چیزها

می هراسد

پناه می بریم به شستن رخت در دوشنبه ها


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠ 

در عشق بازنشسته شده ام

مثل دوچرخه لکنته ای

که بعد یک عمر دویدن

 به گوشه انباری می رود

*

همه خیابان ها را گز کرده ام

از شیرهای خیابان آب خورده ام

و در گرمای تابستان و سرمای زمستان

با عشقهایم پیاده روی کرده ام

چتر دونفره داشته ام

گاهی

کتم را در سرمای زمستان

بر شانه های عشقم انداخته ام

و برایش از اینکه سردم نیست

خالی بندی کرده ام

با تمامی آنها به خیابان انقلاب رفته ام

با همه شان در یک کافه قرار گذاشته ام

و گاه به گاه دستها و حرکت انگشتانشان را

با هم مقایسه کرده ام

به کافه ها و رستورانهای گران قیمت رفته ام

و وقتی عشقهایم غذاهای گران قیمت سفارش داده اند

به آنها بدو بیراه گفته ام در دلم

با آنها به مسافرت نرفته ام

با آنها به میهمانی های مجلل نرفته ام

و اکثرشان آدمهای عادی بودند

که آنها را بزرگ کرده بودم در خیالم

دن کیشوتی بودم بی پول

که به جنگ باجه های سینما و رستورانهای گرانقیمت می رفتم

با اتوبوس خودم را به مقصد رسانده ام

گاهی اوقات جا مانده ام

و گاه دیر رسیده ام

بد خلقی کرده ام

عصبانی شده ام

بستنی خریده ام

و آخر شب با اتوبوس به خانه برگشته ام

از دلواپسی های همینجوری، گریه های همینجوری

و دوستت دارم های زیادی که شنیده ام

چیزی عایدم نشده است

 نه پیراهن شده اند برایم در تابستان

 نه گرمم کرده اند در زمستان

*

در عشق بازنشسته شده ام

و مثل پیرمرد شیک پوشی که گاه گاه

هیزی می کند

و دلواپس معوقات بازنشستگی اش است

چیز دیگری فعلا سرگرمم نمیکند

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠ 

اینکه من دوست دارم کتهای تنگ با آرنج چرمی تن کنم وبا لهجه ای تندرست در کافه های خیابانی لندن قهوه تلخ بنوشم چیز عجیبی نیست. من به لباسهای کلاسیک علاقه خاصی دارم و از کلاه شاپو و پالتوی بلند خوشم می آید چیز خنده داری نیست.. این که دوست دارم کنار رودخانه تایمز آگاتا کریستی بخوانم و از برزخی که درون روح جانیان شعله میکشد سر در بیاورم. شکلات تلخ بخورم و همراه با قهرمانهای فیلمهای دهه شصت میلادی عشقی جانکاه اسیرم کند. این که در به در روز و کوچه گرد شب شوم.. پیانو بزنم و مثل اسب مست شوم و همچنان که ویلون میزنم قطره اشکم روی آرشه بچکد چیزهای خنده داری هستند. من دوست دارم مثل یه آدم عتیقه که دلخوش کنکهای کلاسیک دارد در کافه ای عصرگاهی عاشق شود و در یک عصر دلگیر آبانماهی با عشقش خداحافظی کند. دوست دارم که از یک مسافرت سرنوشت ساز که زندگی ام را زیرو رو میکند جا بمانم و یک عمر حسرت آنرا بخورم.

دوست دارم نقش گارسون زیبای ابلهی را در یک فیلم بازی کنم که دخترهای هوسباز اشرافی عاشقش میشوند و او با حماقت خاص خود همه موقعیتهای عاطفی اش را تلف می کند.

دوست دارم یک نوشابه خانواده را یک نفس با خانواده بنوشیم. یکروز عصر که به به خانه بر میگردم مثل بچگی هایم که هله هوله میخوردم از این همه سال نجابت دست بردارم و در خیابان آبنبات چوبی لیس بزنم.

دوست دارم مادرم جوان شود، من کودک

دوست دارم پدرم دوباره دوچرخه بخرد و مرا جلوی دوچرخه بنشاند و هی در طول مسیر صورتش را به صورتم بچسباند و بخندانم.. پدرم هم همسن الان من شود تا بفهمد چقدر دوست دارمش

دوست دارم مثل اولین داستانی که روز 17/3/69 آن را تمام کردم آنقدر از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تشکر کنم که همه شعرهایی که تمام کودکیم بودند با صدای بلند بخوانم...دوست دارم محمود کیانوش هزار ساله شود و جشن هزارسالگی اش را در دوبلین بگیرم.

دوست دارم مثل همه کارگرهای کوره پزخانه که هیچ چیز در این دنیا ندارند و خنده شکرانه شان تعادل دنیا را حفظ کرده است باشم و مثل مادرم که امشب دلش عجیب گرفته است از همه چیزهایی که دور و برم میگذرد احساس رضایت کنم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩ 

مثل دهان

که دندانهای ریخته اش

جسارت خندیدن را می گیرد

از این همه رنگ می هراسد

معلم نقاشی

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢ 

همیشه آدم خاطراتی دارد که درونش است، این خاطرات نه خاطرات جوانی اند و نه خاطرات کودکی اینها خاطراتی هستند که دست به دست نمی شوند و مثل یک یورش به جان آدم حمله میکنند، روزهایی ابتدایی پاییز هرچد نیامده اند، اما بویشان می آید، وقتی ترافیک خیابان ولیعصر  سلانه سلانه جلو می رود و شیشه ماشین سایه روشن درختهای صبور است و رادیو از صنایع دستی حرف میزند...

 

 

دخترانی که عاشقشان بودم

در شهریور رهایم کردند

 به این بهانه

که مدرسه آغاز می شود در مهرماه

و باید خوب درس بخوانیم

واینکه عشق

 مثل گیوه تنگی برایمان دست و پا گیر است

مدرسه ها در پاییز شروع شدند

و بوی آبگرم کن نفتی و مخلوطی از بوی کاج

در مهرماه آمد

*

همه ماهها مثل ماه مهر هستند

دختران در آن ماهها درس می خوانند

و پسرها مثل آبگرمکن نفتی

گر میگیرند

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩ 

به میر حسین

 

حکیم

جرعه جرعه

شرنگ می نوشد

 می نشینیم

 حکایتهای تلخ می خوانیم

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥ 

 اسبهایی

 که بهارمست  می شوند

آلتهای تناسلیشان

روی علف ها خنک میشود

و قلوه سنگ در پهلویشان فرو می رود

 

آسمان برایشان

خیلی خیلی باید آبی باشد

 


کلمات کلیدی:
 
یک زندگی
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱ 

زن از دارکوب خوشش می آید

شوهر از قناری

زن عادت های خارق العاده ای دارد

کم حرف، تا اندازه ای عصبی، کتابخوان

اخمو

شوهر خوشگذران  و مجله های جنسی می خواند

یخچال کعبه خانه

روزی هفت بار

 همه را میطلبد

مرد طواف میکند یخچال را، میوه های نوبر را

و باسن را

زن بوسهایش بوی پاستیل میدهد

تمام وجودش در عطشی تابناک اخمو است

روزی دوبار تلفن میزند

چند باری اشتباه گرفته است

و پشت تلفن کم اتفاق می افتد

کم اتفاق میافتد

که خالیبندی کند

انگشت اشاره اش را پنهانی در سوراخ بینی اش میکند

و هرزه وار دست به گردن و گوشهایش میکشد

شوهر، موذی

در دستشویی است

به جان ریشهایش افتاده است

ریش مردها را لچر و نوعی معنویت تخمی نثارشان میکند

شب

یک مشت چلچراغ که کمسو هستند

سطح میز را روشن میکند

زن خمیازه میکشد

مرد همه صفحات مجله را ورق زده است

و تلویزیون  مردم را نشان میدهد

"مردم یک مشت پابرهنه ترسو هستند

که هیچ گهی نمی خورند"

مجری تلویزیون صدایش را صاف میکند

وعذر خواهی میکند از همه دروغهایی که تا به حال گقته است

و مثل یک انسان مجاهد

که به لحظات تابناک ملکوت نزدیک میشود

رولوورش را در مغزش میچکاند

و خونش سطح میز را که چلچراغ آنرا روشن کرده بود

قرمز میکند

غیر ممکن است که زن بخندد

شهری که هزاز کرور فاحشه دارد

خندیدن در آن از نجابت کسی نمیکاهد

***

ساعت 12 شب

الان درآنسوی آبها کازینوها و کلابهای شبانه

 آهنگهای غیر مجاز پخش میکنند

زن گوشهایش را میگیرد

و میگوید:

گناهکار

پیش از آن که مرا دوست داشته باشی

تراش پستانهایم را می پسندی

مرد بانک را خالی میکند

و کلاب شبانه آهنگهای غیر مجازش را پخش میکند

یک مشت خون دَ لَمه بسته

روی مجله

حالا صبح است

مرد روز مبل کپیده است

زن تنها

 روی تخت با متکاها لواط میکند

رولوور آقای مجری در دست مرد است

مرد مرده است


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧ 

٢۵ روز کم نیست که خسته و سرگشته تر از قبل به آن روزهایی می اندیشم که دگردیسی روحی کردم بیشتر دلم میگیرد. هیچ کاری از دستمان بر نمی آید جز اینکه سری به کتاب خواجه شیراز بزنیم بلکه این دل غمدیده حالش به شود:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

این دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

 

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سّر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸ 

هر روز عصر که کیفم را بر میدارم و محل کارم را ترک میکنم، پیاده روی و زندگی من در شهر شروع میشود. چهره مردم را خیلی خوب بر انداز میکنم. به کودکان که در کالسکه همراه والدینشان گردش میکنند لبخند مخفی میزنم. همه چیز را برانداز میکنم و گهگدار ویترین های مغازه ها غور میکنم. بیشتر اوقات کاری برای انجام دادن، چیزی برای دستپاچکی و عاملی برای نگرانی دارم. 17 روز است که مریض و درمانده، سرفه های کشدار میکنم و گاه که صورتم از شدت سرفه های ذاتالریه ایم قرمز میشود همه عقده ها و دلتنگی هایم را روی خاک تف میکنم.

خرداد 88 زندگیم را عوض کرد، تصمیم گرفتم که برای همیشه بروم، به جایی که دیگر وطن من نیست، جاییکه روزی مامن آسایش من بود و خاکش بوی شعر میداد و هوایش برای نفس کشیدن مرا دچار تنگی نفس نمیکرد، میخواهم از همه چیز دل بکنم. از خیابانهایی که خشونت و بیرحمی در آن مملو است. برنامه های تلویزیون تنها برای کارگران گاوداری دلچسب است و مردم خسته و سرخورده به هم تلخ میخندند.

بی شک جاهایی در دنیا هست که آسمانش مثل تهران خاکستری نیست و بوی خون از در و دیوارش نمی آید


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠ 

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن..


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥ 

جنبشی که میرفت رفته رفته فانوس امید را در دلمان روشن کند، به شمعی در باد بدل شد، شمعی که خلق آن را روشن نگه میدارد، نخواستن حق توده هاست. حق توده هایی که در صف نان می ایستند، توده هایی که اجاره نشینند، توده هایی که حق دارند در اتوبوس روی صندلی بنشیند، توده هایی که در مترو خمیازه میکشند و بوی عرق میدهند در تابستان.

نخواستن حق توده هاست. توده هایی که بر خلاف خواستشان برایشان تصمیم گرفته میشود، توده هایی که کتک میخورند، سیلی میخورند، فحش میشنوند و حیا میکنند.

آنکه بر خاک حکومت میکند، به خاک سپرده میشود و آنکه بر دلها حکومت میکند خاطره میشود.

حالا که کمی از خشمم کم می شود، و از مانیفستهای سیاسی دوزاری دلم بیشتر میگیرد، دوباره همه دلمشغولی های گذشته به سراغم میآید و هی خودم را راضی میکنم که همه چیز بالاخره درست میشود، و دیگر نیازی به این نیست که بی تاب و بی خانمان سایتهای مهاجرت را زیرو رو کنم و در حالی که جرعه ای از چای نیمه سردم را مینوشم، دویاره شجربازی را از سر میگیرم .. برادر نوجونه.. برادر غرق خونه... برادر کاکلش آتشفشونه... 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩ 

امروز 18 خردادماه روزی بی نظیر بود، روزی آنقدر بی نظیر که هیجانی را که در جانم سالها تلنبار شده بود فریاد کشیدم. شعارهایی که دهان به دهان می چرخید و دل به دل راه می یافت. پرچمها و دستبندهای سبز، جوانهایی که با اشتیاق خواهان دگردیسی بودند، زیبایی شعارهایی که داده می شود با طنزی دلچسب دل ادم را خنک میکرد. شعارهی که آزادانه حق داشتی آنها را فریاد بزنی.

از میرداماد تا میدان فردوسی را پیاده رفتیم و در پایان نیروی انتظامی با گاز اشک آور بدرقه مان کرد. شاید حضور اهنگهایی مثل ایران ای سرای امید ، یا وطنم وطنم می توانست جو را ازکوره مذاب احساسات به آتشفشان بدل کند. گاهی از زیر عینک آفتابی ام قطرهای اشکی گونه هایم را تر میکرد، وقتی میدیدم که همه یکصدا خواهان نباش دروغگوها هستند.

پروردگارا میر حسین ما را پیروز کن، از صمیم قلب از تو می خواهم

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳ 

نویسندگی هنر آدم های بیطاقت است، آدمهای صبور برای نوشتن مزخرفات روانشناسانه مناسبند. گاهی که از خشم لبریز میشوم احساس میکنم چقدر کوچکم. این روزها دلمشغولی بزرگم کانال کشی است. خیلی خیلی کم موسیقی گوش می دهم. کمتر چیزی یافت میشود که برایم جالب باشد. هیچ چیز از ته قلب خوشحالم نمیکند. دیگر برایم هنرهای اروپای شرقی دندانگیر نیست. وانیا و واسیلی برایم یک جفت چشم  آبی عادی دارند. دیگر رفتن به سایتهای مهاجرت جاهای دوردست برایم جالب نیست. در خیابان خوردن نوشیدنی خنک را دوست دارم. در نمایشگاه کتاب از فرط ازدحام زود به خانه برگشتم، یک کتاب طراحی سونا، استخر و جکوزی خریدم. عصر که به خانه می آمدم، رسول صدر عاملی و ترانه علیدوستی را دیدم. شام کوکو خوردم. یک روز به میدان خراسان میروم. جند روز قبل در انقلاب ساندویچ خوردم. قبلتر، فقط جند دقیقه قبل یکی از دوستانم را دیدم. آماده پذیرش شستشوی مغزی بزای عملیاتهای استشهادی هستم. یکی از دوستان دوران سربازیم خودش را کشت، خودش را از طبقه پنجم به پایین انداخت.

یک روز طراحی سیستمهای بخار برایم آسان میشود. دلم میخواهد خنکی و رطوبت کولر را قورت بدهم. هفته پیش پنجشنبه و جمعه از بس کار کردم تمام شنبه را خواب بودم. آنقدر در زندگی دچار بی عشقی شده ام که هیچ هیجان عاطفی برای قابل پذیرش نیست. عاقبت یکروز با دوچرخه سفر میکنم. احتمال زیاد این هفته میروم مریوان دیدن رضا و خاطره و نیما. امروز به یاد دکتر حسین پور افتادم.خیلی دلم یک داستان کوتاه میخواهد که تکانم بدهد. بعد از چند سال خواندن داستانهای کارور به یک شخصیت داستانی کاروری بدل شده ام، که آرمانش یخچال و همراهش تلویزیون است. بی بی سی فارسی را میپسندم. گاهی دلم می خواهد کنسرتهای لس آنجلسی بروم. اگر کسی در باره چیزهای هنری با اشتیاق در تلویزیون سخنرانی کند کانال را قول میدهم که عوض نکنم. کمتر به اینترنت دلبسته هستم. دوستانم را گهگدار می بینم.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱ 

الان 7-8 ماهی میشود که دیگر سرباز نیستم، ‌اما چیزی که در سربازخانه ها همیشه هست و خواهد بود بازار داغ عشقهای جوانی است. بازار داغی که تحمل سربازخانه ها را آسان میکند و تختهای سربازخانه را به دفتر شعری بی پایان بدل میکند . سربازهای تازه وارد شبهای سرد و سیاه را با یادگاری نوشتن زیر تخت ها میگذرانند. یا دستمالهای گلدوزی شده ای را هی بو میکنند.

آن سربازها روزی سربازیشان تمام میشود و میروند که می روند، اما اسمهای دخترها و دلتنگی هایشان برای همیشه روی تختها یادگاری میماند که میماند. به یاد همه آن روزها و شبها:

 

(1)

گروهبان مجرد

به سرباز تازه داماد

مرخصی روزانه میدهد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸ 

(1)

زن سابقش

دست در دستِ نکره ای

رژه می رود در خیابان

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸ 

عینک آفتابی

روی بینی یخ زده از سرما

جا به جا می شود

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ 

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

یکی از خاطره انگیز ترین تصنیفهای بهاریه است که بیش از همه چهره فریدون مشیری مهربان در خاطرم مجسم می شود:

خوش به حال عنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک

 که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

اما به هر حال چه شاد باشیم و چه ابرو گره بزنیم سال دیگری شده است و بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی که باید قدر دانست.

امیدوارم در سال جدید به همه آنچه که تا به حال می خواستم و نرسیدم برسم، به همه آنچه برایم ایده بودند همه آنچه که در نهانم آنها را می خواستم، سالی که گذشت یکی از بحرانی ترین سالهای عمرم بود، سالی که سربازیم تمام شد، سالی که  تجربه های مردانگی برایم ملموس شد و آنقدربرایم جوانی شیرین شد که دلم نمی خواهد این چهره به پیری نشیند. سالی که زندگی برایم جدی شد. سالی که هر روزش بیشتر به کار و زندگی دلبسته تر شدم و یاد گرفتم که با کار کردن تمام نیروهای جاندار در درونم شعله می گیرد. سالی که گذشت پر بود از تجربه های ریز و درشت.

سالی که می آید احتمالا باید سال خوبی باشد، چون باید اینگونه باشد. سالی که می آید باید زیبا باشد، سالی که می آید موفقیتمان بیشتر می شود، سالی که می آید زیباست. به قول رضا:

چه فرق می کند 

باشیم یا نباشیم

درخت پیر خانه ما

با هر بهار شکوفه خواهد داد 

...

..

دلتان خوش به تمام زمان، امیدوارم  سال جدید با سلامتی و کامیابی و شادی به پیشوازتان آید.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ 

شب آنقدر

آنقدر

شب آنقدر کش آمد

که شلوار را در تاریکی نیافت

 

همینه که هست ، تازه تو روزم هست

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ 

بعد از گوش دادن

به بگو مگوی همسایه

زنش را می بوسد

 

 


کلمات کلیدی:
 
منوچهر احترامی هم رفت.....
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ 

کودکی مهمترین بخش زندگی است، آنقدر تاثیر گذار و ماندنی که همه عمر در حسرت آنیم. ما پیر می شویم اما خاطرات کودکیمان هنوز جوان می مانند، آنها با جریانی سیال در جایی دیگر حیاتشان را ادامه می دهند. عصرهای تابستان کودکی های ما دوچرخه سوار می شود و همه کوچه های قدیمی را پا می زند. گاهی کنار بقالی بستنی قیفی لیس میزند و به بزرگی هایمان می خندد، که ما چقدر درگیریم و چقدر قدر کودکیمان را ندانستیم و از آن لذت نبردیم. کودکی به سبیلهای جوانی ما می خندد.

منوچهر احترامی را خیلی دوست داشتم، چون همه عمر تلاش کرد که کودک بماند، عمو سبیلوی مهربانی که آخرین بار در طنز دگر خند چخوف او را دیدم و چه با حوصله از چخوفی حرف می زد که قهرمان زندگی من بود.

وقتی فهمیدم عمو سیبلوی حسنی نگو یه دسته گل مرده است و دیگر هیچ کتابی برای بچه ها نمی نویسد آنقدر دلم گرفت که مثل بچگی هایم که می گشتم و دزده و مرغه فلفلی را نمی یافتم  ..گریستم. گاهی چیزهایی هستند که فراتر از یک فقدان هستند، فقدان  که نه رنجند، پیش از همه به کودکان این سرزمین تسلیت می گویم که از حسنی یاد گرفتند که تمیز باشند، بیش از همه به زبان فارسی که او را خیلی دوست دارم تسلیت میگویم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ 

(1)

در غیاب شوهر

 عکسهای قدیمی را

وارسی می کند

همسر تازه

 

(2)

چندان دلبر نیست

خود شیرینی  می کند اما

با ترشی های فصلی

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
عادتهای من
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧ 

یکی از عادتهای من گوش دادن به یک آهنگ و تنها یک آهنگ برای ساعتهای متمادی است، نوعی جذبه که عطشم را برای گوش دادن بیشتر می کند و بعد از چند ساعت که گوشهایم از شدت گوش دادن و فشار ناشی از هدست سرخ شده اند به جبر جسم گوش دادن را کنار می گذارم، این آهنگها اکثرآ بر اثر حادثه ای ناخواه وارد زندگی من می شوند و بعد در حالی که سعی می کنند جزوی از خاطرات من شوند خودشان را بر دلم می نشانند و بعد زندگی من خودش را پس از این گوش دادنها ادامه می دهد، این حوادث آنچنان ناخواه هستند که گاهی اوقات برایم نوعی قسمت در زندگی تلقی می شود، هر چند موسیقی  مورد علاقه همان موسیقی است که هر کس بدون حضور دیگران گوش می دهد، اما گاهی حضور دیگران ممکن است کششی مجازی را برای آن اهنگ بوجود آورد، اما این جذبه بعد از دو یا سه بار گوش دادن به همان آهنگهایی می پیوندد که همه مان هزار بار آنها را گوش داده ایم و کلمه ای از آن را بعد از سالها غلط شنیدن به طور اتفاقی درست متوجه می شویم. اما بستر این حوادث ناخواه بیشتر رادیو و اینترنت و بعضا سوار شدن تاکسیهایی با موسیقی هایی غیر کوچه بازاری مدرن است، هیچ گاه صبح آنروز زمستان را از یاد نمی برم که از شدت افسردگی صورتم را به شیشه سرد تاکسی چسبانده بودم و ناگاه  رادیو با پخش " ای یوسف خوشنام ما" شجریان مرا تا پایان عمر با این خاطره خوب رها کرد... یا وقتی داشتم کارهای روزمره ام را انجام می دادم BBC آهنگی از مهسا و مرجان وحدت را پخش کرد که مرا مشتاق بیشتر شنیدن کرد و آهنگهایی از این مجموعه " حوامنم" جزو خاطرات من شدند، هر چند آهنگ نوایی، نوایی (طبیب اصفهانی) خاطره خوش استاد عثمان خوافی را برایم زنده کرد اما روانی و زنانگی صدای مرجان و مهسا وحدت چیزی کم از صدای استاد عثمان خوافی ندارد....

 

غمت در نهانخانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

نوایی، نوایی، همه با وفایند تو گل بی وفایی

بدنبال محمل سبکتر قدم زن

مبادا غباری به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

 که از گریه ام ناقه در گل نشیند

نوایی، نوایی، همه با وفایند تو گل بی وفایی.....

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥ 

پرندگان

به زن که چندان هم بالغ نیست

راز و رمز زنانگی می آموزند

 

*

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ 

تو دیگری نیستی

 خودت هستی

این دستت است

این لبهایت است

و این پیراهنت

تو سواد خواندن و نوشتن داری

کتابهابی زیادی خوانده ای

و گهگداری زندگی به کامت بوده است

زندگی شاید شیرین نباشد

اما ارزش آن را دارد که ادامه داشته باشد

 حق داری پنجاه ساله شوی

حق داری در صف نان بایستی

و در اتوبوس روی صندلی بنشینی

 بیمار شوی

 برای بیماریت هزینه کنی

 حق داری کتابی را که دوست نداری نیمه کاره رها کنی

شهر بزرگ است

خیلی بزرگ،

حتی خیابانهایی دارد که تو آن ها را ندیده ای

حق داری عصر در آنها قدم بزنی

و خودت را به یک نوشیدنی مهمان کنی

تو حق داری تنها به سینما بروی

 در سینما آه بکشی

بیرون سینما سیگار

بی شک روزهای می آیند

که حادثه ای انتظارمان را می کشد

ما باید تاب بیاوریم

و وقتی مرگ به سراغمان آمد

بی خیال همه روزهایی که از دست داده ایم

زل بزنیم به ویترین کفش فروشی محقری

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠ 

امشب که شب یلداست و من در حالی که بیست و پنج سال و هفت ماه و دو روز و 9 ساعت و 9 دقیقه از تولدم می گذرد به آن روزی فکر می کنم که شصت و چند سالم است و به احتمال زیاد در آن روز این را به یاد می آورم که در اوج جوانی هستم و چقدر آن روز دلم می خواهد که ای کاش قدر بیست و پنج سالگی ام را می دانستم و به دستهایم می نگرم که دیگر جوان نیستند و چندان فرتوت شده ام که فقط می توانم بنویسم، وقتی شصت سالم می شود خیلی چیزها مثل الان نیست و چیزهایی احتمالا بوجود آمده اند که برای من پیرمرد خجالت دارد که از آنها سر در بیاورم. اما من که به زندگی و دوست داشتن آن باید خودم را وفق دهم به خودم می گویم که جوانم و هنوز برای زندگی کردن و دوست داشتن زندگی وقت دارم. اما اگر در پنجاه و چند سالگی بمیرم چه می شود؟ همه چیزهایی که دوست داشتم در شصت سالگی بدست بیاورم تکلیفشان چه می شود؟ اما بی خیال.... زندگی همچنان ادامه دارد چه باشم و چه نباشم . نمی دانم چرا تصمیم گرفتم دوباره خیالبافی کنم و خودم را از این روزهایی که در آنم به این سال وآن سال پرتاب کنم....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧ 

 

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم

(سعدی)

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

 

(سعدی)

 

 


کلمات کلیدی:
 
سال شسصت
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠ 

خیابان انقلاب، خیابانی است که علاقه زیادی  به آن دارم و در آن آنقدر خاطره دارم که خدا می داند. اما هر بار که از آن رد می شوم آنقدر غمهای ریز و درشت در جانم سرازیر می شود که گلگشت کتابزار را با دلتنگی های ریز و درشتم تاریک می کنم. لااقل مادرم می داند که من چقدر دوست دارم الان سال شسصت بود و من چقدر دلم می خواهد که در سال شسصت که اصلا هیچ وجود خارجی نداشتم بیست و پنج سالم بود و بعد یک اورکت سبز رنگ آمریکایی می پوشیدم و سیبیلهای من پر پشت و بلند بود و آنقدر کتاب می خواندم و آنقدر سیاسی بودم که همه فکر می کردند یک آرمان خواه جان بر کف هستم.

من هیچ وقت هیچ گرایش سیاسی نداشته ام، چون آنقدر از پوچی سیاست و آرمانهای احزاب خنده ام می گیرد که ترجیح می دهم کتاب مترو بخرم و ساعاتم را کمی با آن خوش بگذرانم تا به فلان آرمان احمقانه فکر کنم.

من دلم می خواهد الان سال شسصت بود و من با یک پیراهن چارخانه آبی و یک خودکار بل شروع به نوشتن دفترچه خاطرات روزانه ام می کردم و چقدر دلم می خواهد مثل امروز که دهم آذر هشتاد و هفت است دهم آذر سال شسصت باشد و باز هم آنقدر باران بیاید که در جانم رخنه کند. الان سال شسصت است و دلم می خواهد آدمی نباشم که هیچ آرمان سیاسی او را فریب نمی دهد وتوده ای نمی شود. خیلی دلم می خواهد هیچ وقت کامپیوتر اختراع نمی شد و من یک مهندس تازه کار مثل الانی که هستم بودم و یک ریش پروفسوری دهه شسصتی داشتم و با مداد و مداد پاک کن محاسباتم را انجام می دادم.

خیلی دلم می خواهد هنوز زنهای بی حجاب تک و توک در خیابانها دیده می شد و هنوز سال شسصت بود و عده ای در به در این سفارت خانه و ان سفارت خانه بودند و من هر روز کت چارخانه آجری رنگم را می پوشیدم و نقشه هایم را مثل مهندس های دهه شسصتی زیر بغلم می زدم و کیفم را که یک سامسونت قهوه ای بود برمیداشتم و از خانه تا محل کارم را در اتوبوسهای دو طبقه ای می گذراندم که یک زن با بچه اش کنارم می نشستند و تمام راه را مجبور بودم بچه نق نقوی زن کنار دستی ام را سر گرم کنم.

خیلی دلم می خواهد از آن ادکلنهای قدیمی می زدم و وقتی مثل الان که سال هشتاد وهفت است هیچ وقت زمان جلو نمی رفت و برای همیشه دهم آذر سال شسصت بود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱ 

پرندگانی هر چند کوچک

غمهای بسیار دارند

-چون ما

که جایی برای گریستن نداریم

آنها اما اشکهایش رودخانه می شود

دلتنگهایشان صخره

 


کلمات کلیدی:
 
اگر یک شنل نامرئی داشتم که هیچکس مرا نمی دید.....
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥ 

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

(1) برداشت اول:

اگر یک شنل نامرئی داشتم که هیچکس مرا نمی دید اولین کاری که می کردم قاطی مسافران پروازی خارجی از ایران می رفتم به جایی دور خیلی دور ...بعد اولین کاری که می کردم یک دل سیر به همه محافظان و مسئولان گیت خروجی پروازها و چک پاسپورتها می خندیدم. آرام آرام از پله های هواپیما قاطی جمعیت بالا می رفتم...و بعد بی هیچ حیایی خودم تصمیم می گرفتم که کجا می نشستم. ترجیح می دهم پرواز صبح باشد. چون از بالا بیشتر می فهمیم که چقدر کوچکیم و چه دلخوشکنک های کوچکتری داریم. در این قسمت یک MP4  هم باید داشته باشم که شجر بازی ام را تامین کند،بعد پرواز 12 ساعت طول می کشد و من هم که کلی خسته ام تصمیم می گیرم که حداقل در هتل شرایتون نیویورک باشم .

(2) برداشت دوم:

من خیلی دلم می خواهد بدانم آنچه که به عنوان عشق جوانی می گویند چه تاویلی دارد، خیلی دلم می خواهد به صداهایی آنهایی که گمان می کنند همدیگر را دوست دارند و عشق از سرو کولشان بالا می رود گوش بدهم و بعد به هر دویشان در حالی که دست در دست هم دارند در گوششان بگویم که عاشق هم نیستید و جفتتان سر کار دیگری هستید. این قسمت را که می نویسم آب دهانم را قورت می دهم چون گاهی در نوشتن احساس بی رحمی می کنم  که نکند اینطوری نباشد( سودای لب شکر دهان، بس توبه صالحان که بشکست).

خیلی دلم می خواهد بدون آنکه زحمتی به خودم بدهم کلید همه سوالات ارشد را داشته باشم و بعد بی خیال و راحت و بدون هیچ نگرانی پاسخنامه را سیاه کنم و بعد روزی که قرار است نتایج اعلام شود منتظر آن باشم که می خواستم. هر چند این روزهایی که کار می کنم به یاد پارسال که برای ارشد می خواندم می افتم می خندم. خیلی دلم می خواهدکه زمانهایی که شجریان برای دل خودش غزلیات سعدی را تورق میکند و غزلی را زمزمه می کند و هیچکس دورو برش نیست یک دل سیر با استاد باشم. البته گاهی دلم می خواهد که این شنل مرا به قبلها می برد و به زمان سعدی می برد و یک بیابان را با سعدی پیاده می رفتیم و غزل می خواندیم و آنقدر با او راه می رفتیم که مغیلان برایم نرگس می شد.خیلی دلم می خواهدبدون پرداخت بلیط همه کنسرتها را بروم. از همه این چیزها که بگذریم چون من این روزها خودم خرج خودم را در می آورم، در خرج کردن چندان دست به عصا شده ام که خیلی از کتابها و سی دی ها را شتر دیدی ندیدی می گیرم، بنابراین بخش اعظمی از وقتم را هم با جناب شنل در انقلاب باید بگذرانم. اما از حق نگذریم بعضی از رستورانهای تهران پاتوق آدمهای جور واجوری است که از همه طیف در آن ها هستند از پاتوقهای روشنفکری گرفته تا پاتوقهای همجنس بازان، و همه دوستانم خوب از ماجراجو بودن من اطلاع دارند و این را می دانند که در فال گوش بودن لذتی هست که در شنیدن رک و بی پرده نیست.( در این قسمت می بینم که چقدر به کنجکاوی مهدیه عابدی نزدیک شده ام) و چون در رستورانها آدمها از خود واقعی شان به هر بهانه ای فاصله می گیرند بهمین خاطر خنده دار تر می شوند. خیلی دلم می خواهد در اینجا کنار یک زن وسواسی چاق در رستوران می نشستم و بدون اینکه او من را می دید از غذایش می خوردم و او حسابی لجش در می آمدکه چرا هی غذایش کم می شود. خیلی دلم می خواست به جاهایی بروم که راهم نمی دهند که شنل پوشیدن می تواند کارساز شود البته امیدوارم چندان ذهنتان به کج و راست نرود و این را به حساب جوانی من بگذراید. خیلی دلم می خواهد گاهی اوقات شنلم را روی چوب لباسی جا بگذرام و از خانه مان بیرون بزنم و  مثل هر روز صبح که نیایش شلوغ و پرترافیک را تا محل کارم خیالبافی می کنم، باز هم خیالبافی کنم و صد بار زن بگیرم و صد بار آدم مهمی شوم و بعد شب که به خانه مان برمی گردم ببینم که همان آدم خیلی معمولی هستم که دوست ندارد به همه چیز عادت کند و در حالی که دارد لباسها و کاپشنها را روی چوب لباسی بر انداز می کند شنل نامرئی را پیدا نکند و دوباره دست روی دست بگذارد و باز خیالبافی کند.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩ 

 

عاشق زنی می شود

- تنها کمی خنده رو تر

درست شبیه زنش

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩ 

احساس می کنم آزادم، نه آزادِ آزاد، از قفسی به قفس دیگر آمده ام. سربازی ام یک هفته ای می شود که تمام شده است و چندان شعف دل و دندان گیری بر من نیافتاده است.

زندگی سخت و جدی است، سخت از آن سو که بی گدار است و جدی از آن لحاظ که خنده دار نیست. نمی دانم با این نخواندن ها چه کنم. هر چند کارم را خیلی دوست دارم و کلی برایش مطالعه می کنم اما جدی است. در شرکت از صبح تا شب مجبورم به سلیقه دیگران احترام بگذارم وآهنگهای بی زخمه گوش بدهم که چندان مضحکند که هیچ رغبتی را بیدار نمیکند. دلشان می آید اینهمه آهنگهای خوب را رها کنند و به یکسری انکر الاصوات رپ گوش دهند آهنگهایی مزخرف که طلبشان را از دیگران می خواهند. این یک بعدی بودن نیست اما هر چه باشد گوش را نباید آزرد و نا کوک شنید.

در هر زمختی و خشونتی لطافتی عهده دار است. شاید دیگ و مشعل چندان لطیف نیستند اما به هر حال قلب جوشان هر ساختمان هستند که باید باشند که احساس سردی و رخوت نکنیم و این عهده داری لطافت در دیگ است.

به هر صورت در کار کردن نشاطی هست که به هیچ وحه در فضای درس و مدرسه و دانشگاه نیست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸ 

دل کندن خیلی کار سختی است. آنقدر سخت که نمی توانم بگویم.امروز احساس کردم خیلی دلم برای بچه های سربازی تنگ می شود. نه برای همه شان بلکه برای خیلیهایشان. دلم برای صبحهایی که هول هولکی از خواب بیدار می شدم. دلم برای ییچاندنها و قهقه خندیدن ها، دلم برای بعد از نهار چرت زدن ها و  گپ زدن در دستشویی موقع شستن ظرفها تنگ می شود. گاهی از خواب که بر می خیزیم شک میکنم که امروز باید به شرکت بروم یا به سربازی؟ اما از یکشنبه صبح این شکّم برای همیشه از بین می رود و با روزهایی خداحافظی میکنم که سراسر خاطره بودند، خاطراتی که گاه دل ساده ام از به یاد آوردنشان غنج میزند.

دلم میخواهد چهارشنبه همین هفته وقتی که لباس ژنرالیم را پوشیدم و کارتم را گرفتم، آنقدر با آن لباس پیاده راه بروم که وقتی به خانه مان می رسم از خستگی خوابم ببرد. بی شک بعد از ان که کارتم را بگیرم اولین کاری که می کنم یک دل سیر شجر بازی است.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸ 

کفشهایی

 که راه می روند

به کفش های زنانه که عورند

می خندند

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥ 

در آینه

زنش را

برانداز که می کند

 زیباتر است

 

 


کلمات کلیدی:
 
چرا من هیچ وقت نویسنده نشدم
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦ 

بی شک نوشتن لذت بخش ترین کار دنیاست،در کودکی این نوشتن بیشتر بر دیوارهاست، در دوران دبستان روی دفترها، در راهنمایی گوشه کتابها، در دوران دبیرستان روی کاغذهای کاهی، در دانشگاه پشت پاکت سیگار. گاهی این نوشته ها به طور معجزه آسایی تلخ اند، گاه آشتی پذیر و امیدوارانه، گاه دشنامخو و گزنده، گاه شیرین و سرخوشانه، گاه ولگارانه، گاه مثل اسب عصبانه، گاه عاشقانه، گاه عوامفریبانه... گاه سرکشانه

تنها نوشتن نوشتن است که آرامم میکند. از طرف دیگر گاهی وقتی روسها با هم حرف میزنند احساس می کنم دارند رازی مگو را از داستایوفسکی بازگو میکنند.

 

(1)

لهجه ها

به ناگهان

آواز می شوند

لر ی هلهله می شود

بندری مویه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧ 

روزهای پایانی بیشک بوی دیگری دارند، روزهای رفتن از خاطراتی که بعدها می خواهم قلندرانه از آنها برای بچه هایم خالی بندی کنم که در زمان سربازی چنان بوده ام و چنان کرده ام. هر وقت با کسی می نشینی که روزی سرباز بوده است از زرنگ بازی های دوران خدمتش می گوید و طوری تعریف می کند که گویی جان همه فرماندهان را در زمان حیاتشان به لبشان رسانده بوده است.

این روزها دلبستگی مادر بزرگم به آقایی بیشتر شده است که در آگهی های بازرگانی ما را به مصرف کمینه برق دعوت می کند. سرش را بر می گرداند و چارقدش را محکم می کند و می گوید" به خدا همین دوتا مهتابی تو خونم می سوزه، اینقدر هر شب اینجا نیا اینو بگو..." چون من این روزها کمتر وقت می کنم دو قدم مانده به صبح را ببینم او نیز کمتر به یاد محمد صالح علا می افتد.

صبحها بر حسب عادت روزنامه می خوانم....

الان دارم به یک تصویریه از حاج قربان و شجریان گوش میکنم که بینظیر دلربایی میکنند.

امروز بیشتر از همه روزها به این فکر کردم که دلم بعد از خدمت برای چه کسانی بیشتر از همه تنگ می شود...

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خاله زنک بازی
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠ 

بی شک خاله زنک بازی ما بیشتر در محیط دستشویی است. جایی که سربازها لیوان و قاشقهایشان را بعد از نهار می شورند. جایی که جزو فرهنگی ترین جاهای یک سربازخانه است چرا که جز خنده سودایی نیست. مسخره بازی و شامورتی بازی هایی که ادای فلان فرمانده را در می آورند و یا لهجه فلان کارمند را مسخره می کنند و این خنده بازارها آنقدر ادامه می یابد تا یکی از سرهنگها برای قضای حاجت تشریف بیاورد که خنده بچه ها متوقف می شود و یا با سانسوری چشمگیر گپ و گفتشان را ادامه میدهند. معمولا هر سربازخانه دو سه تا دلقک بلند آوازه دارد که مشتریان فراوانی دارند، که اغلب تصور می کنند آنها جزو افراد معترض هستند اما تجربه نشان داده است که برعکس بیشتر دلقکها مجیز گویانی حرفه ای نیز هستند. از طرف فضای دستشویی استودیویی سفید است که آنهایی که ته صدایی دارند را به چالش می کشد و این بسته به علایق یک سرباز از داریوش خواندن زیر لبی در هنگام شستن استکانها تا رپ خوانهایی چون هیچکس متغیر است. یه مشت سربازیم جون به کف/عزرائیل با اکیپمون جوره پس...هوای همو داریم حتی با پول کم..

چای عصرگاهی جزو سالم ترین تفریحات سربازها است که اگر چس ماه باشی چندان هم به تو نمی چسبد چرا که مجبوری با کسالتی که بعد از نهار در جانت خروپف میکند لیوانهای یک مشت پایه را بشوری و آنها بدون هیچ سپاس گزاری لیوانهایشان را بر می دارند و گاها ممکن است یک دمت گرم هم نگویند. درددلهای دو نفره بیشتر در این زمان اتفاق می افتد که دو نفر از دو بخش مختلف دارند لیوانهایشان را می شورند و یا دارند دردل عشقی می کنند  و یا دارند آمار این و آن را به هم می دهند.

پایه معمولا به سربازهایی اطلاق می شود که در ماههای پایانی سربازیشان هستند، ممکن است 16 ماه باشی و دیگر کسی در آن بخش از تو پایه تر نباشد و آنگاه تو می شوی پایه و گر نه ممکن است 18 ماه باشی و کسی باشد که 19 ماه است و تو فقط یکماه طعم خوش پایه بودن را می چشی. من چند ماه است بدون رقیب پایه بخشمان هستم و همین روزها است که وارد 20 بشوم.

خواب عصرگاهی مخصوصن خواب در زمانی که فرمانده ات خرو پف می کند جزو دسترس ترین لذائذ دنیاست و تو موجه می توانی حتی چند دقیقه حال خودت را جا بیاوری.

گاهی که فرمانده ات بیدار است و تو مثل اسب خوابت می آید جاهایی هستند که تو می توانی با یک ربع پیچاندنِ همه سری به زمین برسانی و اگر کسی دور و برت نباشد که پر حرفی کند در آنجای دنج خرو پفت همه جا را بردارد.
مدت زمان خواب هر کس بر مبنای میزان محبوبیتش نزد فرمانده اش از 15 دقیقه تا 2 ساعت در نوسان است.

برش داشتن خیلی می تواند کمک حال یک سرباز باشد. اگر آشنای پربرشی داشته باشی  و از همان ابتدا اگر مودب هم باشی تو هم خوش برش می شوی اما اگر آشنای پربرشی داشته باشی و تو بی ادب باشی هیچ کس تحویلت تمی گیرد. البته بسته به معرفت طرف مقابلت برش تو نیز می تواند کمک حالت باشد یا اصلن نباشد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥ 

و شاعر را دردی جانکاه باید، دردی نه از جسم که تهی تر باشد از آلام، بل دردی که جان وی را در بر است. چونان سینه سوز که کلماتش آتش درونش باشد. از بدایت تا نهایت جز گفتن نباشد که روح را سبک کند و چشم را بینایی بخشد.

و تو ای پسر بدان که کلمات خلف تواند. نه خلفی سربراه که دردانه ای به حرام، که تا جانت نستاند آرام نگیرد. آن شب که مست در آن رباط بر کاغذ افتی و نطفه بر تن ابیض وی بنشانی و تو از آتش چیزی گفتی، بدان که آن آتش را خردی نابکار در پس بوده وآن تخم حرام را پدری کلمه پرور در رو.

شاید وقتی داشتم به شیوه قدما برایم خودم می نوشتم یک آن احساس کردم درآن رباط تلخ بنشسته ام و بوی نا تمام آنجا را آکنده است. من با جامی تلخوش با شمعی لرزان دل به آن جادو داده ام و سیاهه می نویسم.

چشم که باز می کنم همان آدم معمولی شده ام پشت یک کامپیوتر با یک فنجان قهوه تلخ که به صورتم می چسبانم تا گرمایش را روی صورتم حس کنم.

 


کلمات کلیدی:
 
elderado
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧ 

گاهی که زنم از دستم خسته می شود مرا شبیه پروانه ای بدخال در شیشه میکند. من دست و پایم را می چسبانم به شیشه و هی عرق می ربزم آنجا. زنم یک عنکبوت است که نه تار می تند و نه بافتنی میبافد.

شبها اسب می شود و شیهه می کشد. روزها مثل نهنگ در رختخواب یکنفره مان دراز به دراز می افتد و خرسنایهایش باعث می شود که شیشه ای که من در آنم عرق کند.

بافتنی که می بافد آنقدر گنگ می بافد که هیچ رجی ادامه هیچ رجی نیست و این دلیل همه بد خالیهای بک پروانه است. بی شک عشقی نیست بینمان عشقی که هیچ گریزی هم از آن نیست.

* امشب حالم نه خوب است نه بد، نه از کسی دلخورم و نه کسی شادم کرده است. فقط گاهی احساس میکنم به خودم خیلی نامهربانی کرده ام و بهتربن دوستم را از خودم رنجانده ام.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳ 

این شعر را بی هیچ دودلی به محمد رنجبر تقدیم میکنم. یار وغار سالهای پرعطشی که رفتند که رفتند..که رفتند. به یادهمه شب بیداری هایی که حاضرم بیشتر این روزهای معمولی را با ساعتی در بالکن نشستن اناق301  بلوک 2 عوض کنم. چه شعرهایی که نخستین و گاهی تنها مخاطبش او بوده است.

 

 

 

خاطراتی هستند

که هیچ کس آنها را نمی داند

دیگرانی آنها را خواب می بیینند

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧ 

می‌گفت: زنگ زدند گفتند امسال قرار بود در همایش چهره‌های ماندگار از شما تجلیل شود اما فهرست‌مان پر شده است باشد برای سال بعد... می‌گفت: نمی‌دانند که تا سال بعد ممکن است فولادوند دیگر زنده نباشد و... همین هم شد... حالا دارم به بعضی از آدم‌هایی که در سال‌های گذشته به خاطر مصالح سیاسی چهره‌ی ماندگار شدند فکر می‌کنم. آدم‌هایی که تا بیست سال بعد هم می‌توانستند در این فهرست باشند...

گاهی شبها که کارم طول می کشد و مجبورم بیش از اندازه شجر بازی کنم، گاهی که از نقشه های آب و فاضلاب و موتور خانه خسته می شوم میروم سر اصلی ترین و همیشگی ترین دلمشغولی ام ، گاهی اوقات که حسابی فحش به جان همه آنهایی می کشم که هر روز مرا از زیستن در سرزمینی که مزد گور کن در آن از آزادی آدمی افزون است مایوس تر می کنند، به آن جهان وا‍ژه می اندیشم که لطافتش آب است. دکتر فولادوند در حالی مرگ را خجالت زده کرد و به کلمات پیوست که بسیاری ازظاهرا متولیان قرآن در سرزمینی که خودش را نجات دهنده بشریت می داند، برای فلان قاری غیر عجم میلیون ها تومن خرج خودنمایی می کنند.

روحش قرین خوبها و خوبیها

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱ 

هر چند من به ندرت آهنگ پاپ خارجی گوش می دهم، اما از بعضی آهنگها نمی شود گذشت و نباید گذشت آهنگهایی که خاطرات شیرینی را برایم تداعی می کنند، آنقدر شیرین که گاه دست از کار می کشم و ترجیح می دهم با خوردن یک لیوان آب سرد قلبم را خنک کنم. آهنگی که انریکو آن را خوانده است .

 

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

Sometimes you love it
Sometimes you don't
Sometimes you need it then you don't and you let go

Sometimes we rush it
Sometimes we fall
It doesn't matter baby we can take it real slow

Coz the way that we touch is something that we can't deny
And the way that you move oh you make me feel alive
Come on

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

You try to hide it
I know you do
When all you really want is me to come and get you

You're moving closer
I feel you breathe
It's like the world just disappears when you are around me oh

Coz the way that we touch is something that we can't deny oh yeah
And the way that you move oh you make me feel alive
so come on

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

I Say you want, I say you need
I can tell by your face you love the way it turns me on

I say you want, I say you need
I will do what it takes and I would never do you wrong

Coz the way that we love is something that we can't fight oh no
I just can't get enough oh you make me feel alive
So come on

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

I say you want, I say you need
I can tell by the way on the look on you're face i turn you on

I say you want, I say you need
if you have what it takes, we don't have to wait... let's get it on

Get it on!
Uhhh
Ring my bell, ring my bells

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩ 

 

قناری مغرور

تنها وقتی پرنده فروشی بسته است

آواز می خواند

 

 


کلمات کلیدی:
 
دردسرهای من
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤ 

یکی از بزرگترین آرزو هایم در حال حاضر تمام شدن سریازی است، تمام شدن ماههایی کشدار که هیچ حوصله جمع و تفریق کردن روزهای مرخصی اش را ندارم. روزهایی که کمتر از  85 روز به تاریخ مصرفشان  نمانده است و لاجرم می روند که تمام شوند. روزهایی عجیب که بیشتر فحش یه جان رضا خان می خرند روزهایی که من دیگر تمامی انتظارم را نسبت به آنها از دست داه ام. گاهی به این فکر می کنم که در کجا زندگی می کنیم؟ آرزوهایمان چه چیز هایی هستند؟ دنیای کوچکمان کجاست. روزها مرخصی می گیرم و شروع می کنم در اینترنت دنیال راهی برای رفتن، راهی برای نماندن، راهی برای فرار از ایرانی که خاکم است و سعدی اش اسم پسرم است. اطلاعات مزخرفی که سخت خسته ام کرده است و بیشتر مرا به سربازی شبیه کرده است که فردای روز صلح به مناطق جنگی اعرام می شود برای نگهیانی.

روزهایی که عینک دودی به چشم می زنم آرام می شوم، آنقدر آرام که یادم می رود الان ظهر است و من امروز در برنامه روزانه ام چه کارهایی گنجانده بودم و الان در کجای برنامه ام هستم.

احساس می کنم آرتروز گردن من مسئله ای کاملا جدی باشد به طوری که گردنم تیر می کشد  وقتی حتی 10 دقیقه پشت کامپیوتر می نشینم.

چیزی که مثل خوره روحم را می خورد نخواندن است، نخواندن بزرگترین مسئله است برایم پس از تمام شدم روزهای کشدار سریازی.

 خنده دار یودن زندگی در همه جا بد جوری خود نمایی می کند، خنده دار یودن مزخرفاتی که حق دیگران است که یگویند و این مزخرفات را تلاش کنند که به تو بخورانند. و بعد تو خودت را می گذاری جایشان و به دل خوشی های بی مقدارشان می خندی.

شیها که بیشتر انقدر خسته ام که دراز به دراز می افتم کف هال و به این بیشتر فکر می کنم که گلهای قالی شبیه چه حیوانی هستند و یا بیشتر شبیه یک پیرمردند یا.. که دیگریادم نمی آیدو خوایم برده است.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩ 

دو سه ساعتی

 به آن که بمیرد

آیا عینکی به چشم داشته است؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦ 

(1)

آخر شب

که قرصها را بالا می اندازد

به قناری هایش آب می دهد

 

(2)

درست چند دقیقه به ساعت دوازده

چند دقیقه به ساعت دوازده

ساعت دوازده فهمید

که زنش عاشق مرد دیگری بوده است


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧ 

میی دارم چون جان صافی، که صوفی می کند میلش

 خـدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

                                                                                                                                          (حافظ)

هر روز که از خواب بلند می شوم یک روز دیگر شده است، بی خوابی، روزهای طولانی با گرمایی کشدار که صورت آدم را چروک میکند و در اتوبوس و مترو بوی عرق دیگران را به خوردت می دهد ارمغان روزهای تابستان تهران هستند. هر روز ساعت 6:10 دقیقه از خواب بر میخیزم و بعد در تلاشی نیم بند لباسهایم را می پوشم و از خانه بیرون می زنم.

نیایش ساعت 6:30

تا دو دقیقه دیگر به آن میرسم، در حالی که پیرمردها و جوانها در پارک سر راهم ورزش می کنند با سرعت از کنارشان رد می شوم، یک دونده آماتور که خیلی دلش می خواهد شبیه هوراکی موراکی یک دونده نویسنده شود شاید هم یک نویسنده دونده. هنوز 1 دقیقه نشده است که سوار ماشین شده ام و در طول بزرگراه نیایش یا چرت میزنم یا مجبورم با احوال پرسی های مجری پرچانه رادیو خودم را بیدار نگه دارم.

ساعت 6:40 تا 6:45

احتمالا به ولیعصر رسیده ام جایی که پیاده روی من دوباره شروع میشود و در حین مسیرم به ابتدای میرداماد از جاهای مختلفی همچون دبیرستان رازی و رستوران حاتم و ساختمان صلح رد میشوم که اولی مرا بیش از همه مرا یاد ممد رنجبر و سیامک می اندازد. هر روز با خیل سربازان نیروی انتظامی سر راهم برخورد می کنم که آنچنان چس ماه هستند که لباسهای نویشان هنوز برق میزند و بعضی هایشان هنوز سرباز نشده، سیگاری شده اند.

ده دقیقه یا شاید هشت دقیقه به هفت:

در ابتدای میرداماد سوار خطی هایی می شوم که مسیرشان انتهای میرداماد است، راننده هایی که صبحانه شان چای در فلاسک دوستشان است. آنهم لیوانی پر منت که تا نیمه پر می شود. همش خدا خدا می کنم که مسافر بعدی زودتر سوار شود تا سریعتر به انتهای میرداماد برسم تا دیگر منت دژبانهای مزخرف را نکشم که بخاطر دو دقیقه دیر کردن آدم را مورد می کنند. آدمهایی که همه لذتشان در این دنیا این است که ریش دیگران را براندازکنند که آیا با تیغ زده شده است یا با ماشین، آیا پیراهنشان کثیف است،آیا کفششان واکس دارد،آیا زیر پیراهنشان مصوب است، آیا جورابشان سیاه و موی سرشان کوتاه است، معمولا زبان نفهم ترین آدمها را دژبان می کنند، هرچند دوستانی دارم که دژبان هستند و درد و بلایشان بر سر زبان نفهمها بخورد، مثل آریا، ممدحسین، امیرحسین،شاهین که آنقدر خوبند که بدشانسی آنها این بوده است که دژبان شده اند.

من ساعت هفت:

سراسیمه لیوانم را بر می دارم و در صفی می ایستم که بقیه سربازها در آن هستند، لیوان بزرگم را تا نیمه چای میکنم و بعد صبحانه را از دست بچه های آشپزخانه می گیرم، نیمرو، نان و پنیر و خیار و گوجه، تخم مرغ آب پز، کره و عسل، عدسی، لوبیا صبحانه هایی هستند که به سربازها می دهند، که معمولا لوبیا و عدس را با نان بربری داغ و پنیری که روی آن می مالند عوض می کنم. معمولا صبحها خوردن چای بد جوری آمپر مرا بالا می برد البته وقتی شکر زیادی در چای می ریزم.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱ 

 

پس از پایان نقاهت

سر و دستی

به آشپزخانه می کشد

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱ 

 

دو هفته ای می شود

که زنش مرده است

 برایش نامه می نویسد همچنان

 

kristin gunnarson اثر


کلمات کلیدی:
 
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧ 

وحید معتقد است که عکس قبلی من عکس بسیار اندوهگینی بود به طوری که همه غمهای عالم بر دلش فرود می آیند. نمی دانم. به هر صورت هر چه یار فرماید همان شود.

 

(1)

پیش از 

خواندن شعری

ناخنکی به مربا می زند

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧ 

 

(1)

به انگشتان زنش 

خیره می شود

پس از شستن ظرف ها

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
مادر بزرگ و عشق شیشه ای
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩ 

 

بیشترین لذتی که از تلویزیون می برم، تماشای دو نفره آن با مادر بزرگ ۸۵ است که چندی است همسایه مان شده است. لذتی که حتی از کارتون های ظهر جمعه کودکی هم بیشتر است. هر شب به اتفاق هم برنامه دو قدم مانده به صیح را تماشا می کنیم. برنامه ای که محمد صالح اعلا عزیز مجری آن است. سوای احترام عاطفی که برای وی قائلم، برنامه پربارش لذتی دو چندان برایم دارد وقتی با مادر یزرگم آن را تماشا می کنیم.


محمد صالح اعلا ساعت ۲۳:۱۵
بیندگانِ جان روبرو شما هستیم و از امواج شبکه محترم  چهارم سیما....
همین نخستین واکنش را در مادر یزرگ من به دنبال دارد که روسری اش را جلو می کشد و با نجابتی احمد شاهی  سلام محمد صالح اعلا را با سر جواب می دهد. من هم برای اینکه  خیلی از محمد صالح اعلا کوچکتر هستیم، اگر جلوی تلویزیون دراز کشیده باشم بر می خیزم  و یه محمد سلام می کنم. رابطه عاشقانه سه نفره ای بین من و محمد صالح اعلا و مادر یزرگم وجود دارد.

مادر بزرگ من ساعت ۲۴:

و بعد در حالی که آرام آرام چای می خورد به من رو می کند و می گوید :

این محمد آدم نجیبی است و نگاهش پاک است و مستقیم هم اگر به آدم زل بزند، نگاهش را می چرخاند{ دوربین عوض می شود حتمن دیگه}

خمیازه های من ساعت ۳۰ دقیقه بامداد:

من خیلی خوابم می آید، از طرفی هم نمی خواهم با خمیازه به استقبال فردا بروم. در حالی که در رختخواب غلت می زنم، با صدای محمد خوابم می برد که دارد تازه های فرهنگی را می خواند. مادریزرگ من علاوه بر محمد صالح اعلا از پدرام پاک آیین هم بدش نمی آید و همین روزها است که از سربازی که به خانه برگردم با این یادداشت رویرو شوم:

مسعود عزیزم!  عشقی که یک شیشه{ شیشه تلویزیونه حتمن} پایش در میان باشد، هیچ گاه به وصل نمی انجامد. من رفتم با محمد ... بی خیال نام و ننگ

مامان نرگس

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳ 

بلبلان مست و مستان الست

بر امید گل به گلزار آمدند

 

 نورهای آبی به کجا می تابند؟ ساقیا تو جمله را یکرنگ کن/ باده ده گر یار و اغیار آمدند. آیا بی هیچ ایمانی می توان به نورها رسید؟ ذره ای بی هنگام که شوق پر کشیدن دارد، آیا به یکرنگی با غبارهای دیگر می رسد؟ آیا روزنی که زیر تیمچه همه مان را می بیند بوی چه کسانی را میدهد؟ ما از روزنهای کاهگلی مردم بازارچه را می بینیم؟ نوزادان به رویمان می خندند؟ ساقیان سرمست از چه هستند؟ قرن هفتم است؟ سعدی یک قرن است که مرده است؟ آیا او انسان کاملی بوده است؟ من اسم پسرم را سعدی می گذارم؟ جواب مولانا را چه بدهم؟ چه عظمتی داشت وقتی از بالای تیمچه مردم را می نگریستم...بوی کاهگل در جانم رسوخ کرده است. خاطرات بازار کاشان رهایم نمی کند.

ساقیا تو جمله را یکرنگ کن

باده ده گر یار و اغیار آمدند

وقتی افسانه رثائی اینها را می خواند.

www.byroglyphics.com 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠ 

 

در باغ زیتون

چه کسی اضافه بود؟

 (رنه شار)

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦ 

عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش

 حسین پور الان کجاست؟ آیا جهان نورها را دوست دارد؟ آیا آنجا هم سهراب می خواند؟ آیا آنجا هم شمالی است؟ آنجا هم کت و شلوار می پوشد؟  جهان نورها کلماتش چگونه اند؟ حسین پور آیا هنوز مولوی می خواند؟ یا در کناردوست است و با وی همکلام شده است؟

دکتر علی حسین پور کسی است که هیچ گاه فراموشش نمی کنم. 6 اردیبهشت دومین  سالی است که رفت به تماشای آبهای سپید. روحش قرین خوبها و خوبیها.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 

هر که دلارام دیــــــــــد از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

(سعدی)

شاید بار پنجاهمی است که آهنگ یاد تو با صدای جمال ادین منبری را گوش دادم. آهنگی که موسیقی متن فیلم کودکی هایم است. صدایی محزون که مرا می برد از شهر خیالات سبک بیرون. دلبستگی عجیبی به این آهنگ دارم.

(۱)

به عشق بازی

پایان می دهد

گریه نوزاد همسایه

 

(۲)

هر شب

می بوسم بازوی چپم را

در رختخواب

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩ 

این لعنتی ناژدا است...که باد در گیسوانش عصبی می وزد

آیا ناژدا به ما رحم میکند؟ آیا زبانش برای همه قفلهای بسته کلید می شود. بی شک بایستی به زندگی اش امیدوار شود وقتی رو به میدان صلح مسکو من را مبیند؟

این منم که باد در پیراهنم زنی عبوس و دلگرفته است.

از میدان مایاکفسکی تا میدان صلح مرا ببرید ای اسبهای سرکش روس. بهار مسکو چه زیباست. 


کلمات کلیدی:
 
چه کسانی؟
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ 

my_Knee on Flickr

در سال جدید چه موسیقی ما را آرام میکند؟ آیا ترومپت پر طمطراق باقی می ماند و باد می اندازد به گلویش که چنان و چنین؟ آیا با ویولن به نبرد می رویم؟ چه کسانی در سال نو عروس می شوند؟ چه کسانی نخستین لبخند نوزادشان را در تاریکی می بینند؟ چه کسانی افتخار می کنند به زندگی شان؟  چه کسانی به گذشته از دست رفته شان غبطه می خورند؟ چه کسانی تازه به سربازی میروند و نظام جمع را یاد می گیرند؟چه کسانی بازنشسته می شوند؟ چه کسانی مخفیانه زن می گیرند و همچنان به همسر سابقشان می گویند که آنها را   دوست دارند؟ چه کسانی متوجه می شوند که تا به حال در زندگیشان تا اینجا را اشتباه آمده اند و راهشان راه دیگری بوده است؟چه کسانی چنان در زندگی شان شرمسار می شوند که آرزو می کنند خود را در رودخانه ای غرق کنند؟{ نمی گویم دریا چون دریا خیلی عمیق است و جای بازگشتی ندارد.}چه کسانی نخستین نتها را پیاده می کنند؟ چه کسانی دانشجو می شوند؟ چه کسانی نذرشان قبول می شوند؟ چه کسانی تغییر دین می دهند؟ چه کسانی یک تاکسی می خرند؟ چه کسانی بر سر مردم کلاه می گذارند؟ چه کسانی دستگیر می شوند؟ چه کسانی بستری می شوند؟ چه کسانی عاشق می شوند؟ چه کسانی به سینما می روند؟ چه کسانی کتانی جدیدشان را از دوست پسرشان بیشتر دوست دارند؟ چه کسانی به والدینشان ابراز علاقه می کنند؟ چه کسانی عوضی می شوند؟ چه کسانی به دیگرانی که نمی شناسندشان عشق می ورزند؟ چه کسانی در باغ وحش به کودکانشان ببر ها را با دست نشان می دهند؟ چه کسانی به دخترانی که عاشقشان نیستند وعده های دروغ می دهند؟ چه کسانی در انقلاب در به در رمانهای ممنوع از این مغازه به آن مغازه میروند؟ چه کسانی سیگاری می شوند؟چه کسانی اعتیاد را کنار می گزارند و به زنشان قول می دهند؟چه کسانی اخلاقشان عوض می شود؟چه کسانی رییس می شوند؟چه کسانی شعرهای مزخرف به خورد مردم میدهند؟جه کسانی منور الفکر می شوند؟چه کسانی دل می کنند؟چه کسانی با خودشان قهر می کنند؟چه کسانی داستان نویس می شوند؟چه کسانی به فضا می روند؟چه کسانی بر روی صخره ای یا تنه درختی یادگاری می نویسند؟چه کسانی به پارتی های شبانه می روند؟چه کسانی زن خارجی می گیرند؟چه کسانی به نوشابه پشت می کنند؟چه کسانی خجالت می کشند؟چه کسانی؟


کلمات کلیدی:
 
چه کسانی ما را می بینند؟
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠ 

ناتالی معتقد است که هیچ عظمتی ما را نمی بیند. هیچ چشمی در این جهان کامیاب به دیدنمان نیست. بختی بلند که به دام بیینده ای نمی افتد.

به همان اندازه که بیات ترک دلم رابرده است ناتالی نیز با لهجه اش دلم را می برد . از هر دری که وارد می شود آن در را زیبا می کند. به طوری که حضورش همه گچ های سفید را مقرنس کاری میکند. وقتی میخواهد نت ها را در کاغذی بریزد من و ساقی را به هم می ریزد. هیچ چیز مارا در این جهان به رستاخیزی که در آنیم مجازات نمیکند. اینها واگویه های ناتالی است از دنیای نورها.

 

(۱)

کِرم

 روی ساز دهی

به پایان راه دلخوش است 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦ 
آیا گراناز خواب است؟
آیا او خواب عجیبی می بیند؟
ما هیچ جرات قضاوت نداریم.ما تنها می نشینیم تا صبح شود. تا گراناز برایمان از خوابهایش بگوید. این که دیشب چه چیز را نقاشی می کرد .
گراناز عمیقا نقاش است و نورها و رنگها هیچ لکنتی برایش ندارند. گراناز به روسی برایم شعر می خواند .من هیچ چیزی از روسی نمی دانم جز اینکه دا دا یعنی بله بله.
خروج آوا از بوم با یورش باد در مرغزار خوابهایمان.
خوابهای مشترک من و گراناز هیچ وجه مشترکی ندارد. به این معنی که گراناز همه چیز را نور و رنگ می بیند اما من محو مانده ام در بدن نمای گراناز.
کلمات کلیدی:
 
هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧ 

 

شیرین پیله وری

چه حکایتی است این روزها. روزهایی معمولی.. روزهایی آنقدر معمولی که هیچ انگیزه ای نداری تا کاغذی را حتی برای خط خطی برداری. هیچ چیز به شوقت نمی آورد. چیزی برایت جالب نیست. آنقدر شجریان گوش داده ام که همه چیز را تار می بینم. نه شعر سعدی اشک در چشمم جمع میکند. نه دلربایی های خواجه.

روزهای سربازی میگذرند تا که ۷-۸ ماه دیگر ترخیص شوم. آنگاه شاید بشود از این روزهای مزخرف خاطره ای را سرهم کنم که مثلن این روزها چنین و چنان بودند و من چه ها کرد. بیشک روزهایی را میگذرانم در جایی  که خواندن هر گونه ای روزنامه ای را برایت ممنوع کرده اندو تو نیز مجبوری آنقدر به مزخرفات یک مشت جلمبر گوش بدهی که وقتی از آنجا بیرون می آیی هر چه نازیبایی است را نثار روح بی فتوحشان کنی.

به هیچ وجه حوصله شان را ندارم و این خنده مصنوعیم با خشمی خاموش روحم را می فرساید. همه شان فدای خواجه شیراز.

اما سربازی را تنها همخدمتی هایت برایت شیرین میکنند. دلقک بازی ها و شامورتی بازیها و روح سرخوش جوانی که در همه هست و گاه آنقدر دلت غنج می رود که عصر همه جکها را یکجا برای برادرت تعریف میکنی.

 

(1)

 به چهره هم می نگریم

در زلالی رودخانه

هراسناک از حرکت ماهی ها 

 (2) 

کوه غم در دلم

- سنگریزه ها را

در آب می اندازم   

(3)

 دکمه های پیراهن سپید

چهارچشمی

 به مرگ دوخته شده بودند

 (4)

 دستی بیهوده

سیبی را بر می دارد

آن را نصف می کند 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠ 

مهسا شعله

(1)

 

در حاشیه رودخانه

دستاویزِ قورباغه ها می شود

بینی مرد ِ مرده

 

(2)

اندوهی

آراممان نمی گذارد

در لــَـختی شادی

(3)*

گلهای بیمارستان

چه تلخ می خندند

بر چهره بیمار ِکودک

 

*شايد اگر هر روز چشمم به تابلو بیمارستان کودکان مفید نمی افتاد تحملش برایم آسانتر بود...

همین و تمام

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦ 

(1)

چه عينکهايي که  به چشممان زده ایم

و آنها را

ضعیف کرده اند

 (2)

در کودکی

پرنده ای روی شانه مان می نشست

که برایمان

 همه چیز را رنگ آميزی می کرد

(3)

دوستمان هستند

آنها که دستهاشان

به ما شبيه تراست

و خونهامان از يک رگ می گذرد

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠ 

sina nayeri

(1)

تنها ابر

 شبيه هيچ کس نيست

(2)

زن در آستانه در

سايه شوهر را

بر انداز می کند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱ 

 

 

(1)

باد

 از هر طرف که بوزد

 رحم نمی کند

 

(2)

نبايد اتفاق بيافتد

زن در حالی که پاورقی را می خوانــــَـد

فکرش پاره می شود

 

عليرضا جدی

(3)

سرباز

رژه می رود

چيزی تلخ از خاطرش میگذرد

 

(4)

به اتفاق هندوانه ای می خوريم

بی هيچ دلواپسی

درمرخصی ِ روزانه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦ 

فرزندی که خواب است آيا هولی مادر را به خواب می بيند؟ آيا وقتی برخيزد آنقدر عطشناک است که از روزنه های پوستش نور می ريزد؟ من را به چه اندازه به کودکی ام نزديک می بينيد که هيچ آکاردئونی در من دوام نمی آورد. اينها درست زمانی بر حنجره ام خط انداخت که کودک چينی شروع به نواختن کرد و آخرين نت از دهانش ريخت.

نلی به اندازه يک ويولن سِل چاق است و صداهای خوبی دارد ومیخواهد به تنهايي کنسرتی را درمن اجرا کند. بعد دهانم را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن دوستانی که فراموششان کرده ام.

روبرت صميمی ترين  دوست دوران کودکی و بزرگسالی و هميشه من است که وقتی آرشه را بر می دارد در قلبم فرو می کند.از زمانی هم که سرباز شده ام به افتخارم اهنگهای مجاری می زند. چه کسی ممکن است صميمی تر از اوباشد. چيزی که از او بيشتر و هميشه و هميشه در دلم باقی می ماند آوا است. هيچ وقت هيچ وقت کلام به آوا نمیرسد.

هم من و هم روبرت تصميم داريم وقتی اولين بچه هايمان بدنيا آمد اسمش را لوچيانو بذاريم. البته روبرت از شوبرت هم بدش نمی آيد ولی به علت بعضی مسائل من به همان لوچيانو رضايت میدهم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢ 

داشتم به اين فکر می کردم که انسان چه دل مشغولی های بی رحمانه ای دارد، دل مشغولی های پوچی که گاهی دوزار هم نمی ارزد.. حالا که اين آهنگ آذری را گوش می دهم به اين فکر نيافتادم بلکه خيلی وقت است که اين مسئله مشغولم کرده است. ما قرار است چقدر عمر کنيم ؟ قرار است آيا کار مهمی انجام دهيم يا نه؟ چقدر خودم را دوست دارم که اينطوری فکر می کنم...! نه جدا از اين حرفها داشتم با گوگل ارث بازی می کردم ديدم که چقدر کوچکم آنقدر کوچک که هيچی به حساب نمی آيم. من چه دلخوشکنکهايي در زندگی دارم موسيقی و شعر و فيلم و گشت وگذار...نمی دانم .

لوچيانو پاوراتی ديوانه ام می کند. شکوه اپرا بدنم را به لرزه می اندازد. مردی با صدايی جاندار که ته صدايش آنقدر کش می آيد که گوش کم می آورد. با آنکه نمی توانم بفهم چه می خواند اما برايم شگفت انگيز است.

وقتی که در کاشان بودم پيوندم با موسيقی جدايي نا پذير شد. بطوری که حالا اگر هر روز نشنوم ديوانه می شوم. اما اگر فردا بفهيم که پيمانه پر شده است برنامه های زندگی مان چه می شود؟ اينکه می خواستيم چه کارها بکنيم و نشد و چه کارهايي بهتر بود اصلن انجام ندهيم. به چه کسانی مديونيم؟ دل چه کسانی را شکسته ايم.. به چه کسانی دل بسته ايم؟ اگر قرار باشد فردا بميريم چه کارهايي را ناتمام گذاشته ايم. آيا لوچيانو در برزخ هم برايمان می خواند؟

هفت پيکر را می خوانم. شگفت انگيز است .. نيمه اش مانده. بروم سراغ بقيه اش قبل از اينکه پيمانه پر شود. به قول نظامی:

 

 من که شاه سياه پوشانم                                      چون سيه ابر از آن خروشانم

کز چنان پخته آرزوی به کام                                       دور گشتم به آرزويي خام


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢ 

زکوی يار می آيد نسيم باد نوروزی

وقتی قرار است کسی بهاريه بنويسد از کجای بها ر بايد بگويد.. اين که بهار فصل دل انگيزی است .. شکوفه های گيلاس آدم را به وجد می آورد.. نسيم دلچسبش خيلی مليح است.. باد در گيسوان يار می نشيندو آب روان از چشمه ساران روح را خنک می کند... درخت تبسم طبيعت است.

آموزشی افتادم کرمانشاه. عجب جای لطيفی بود.کلی لذت بردم . با اينکه يک دقيقه قبل از اينکه سوار اتوبوس شوم به مادرم گفتم که افتاده ام کرمانشاه اما کلی آنجا روحيه ام جوان شد.

پرواز حواصيل ها در عصر هنگامی که مارش شامگاه را می زدند هر روز چشم انتظارم می گذاشت. آنجا خيلی بهار بود. معنایی فرا آنچه که در ذهنم بود. کوههايي چه بلند.. دشتهايي چه فراخ. با فرمانده ای که هيچ اخلاق جبارانه ای نداشت. به هر حال هيچ نه خواندم نه نوشتم. فقط ديدم و ديدم و ديدم و لذت بردم.

جانداری که بيش از همه در پادگان شهدا کرمانشاه ديده می شد. قورباغه بود.

برکه ای کهن آه !

جهيدن غوکی در آب

هزار بار اين شعر باشو را باخودم زمزمه کردم.

اما حيفم می آيد اين شعرسعدی را که چندان هم بهاريه نيست نگذارم.

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خويش بنمايي به ما

جان ما گر در فضايت، حسن تو کم کی شود

دل زمن بردی و پرسيدی که دل گم کرده ای

اين چنين طراری ات با من مسلم کی شود

چون مرا دلخستگی ازآرزوی روی توست

اين چنين دلخستگی زايل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نيايي از دلم غم کی شود

خلوتی می بايدم با تو زهی کار کمان

ذره ای همخلوت خورشيد عالم کی شود

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ 

من به اندازه يک ابر دلم می گيرد

وقتی می بينم حوری

دختر بالغ همسايه

زير کمياب ترين نارون روی زمين

فقه می خواند

حکايت ما شده است. عموجان به سربازی می رود. عمو جان سرباز وطن شده است. عمو جان بايد چيزهايي را بخواند که در آنها باد نمی آيد. به همين سادگی.. فردا می روم سربازی فردا صبح ساعت ۶ .صبح بايد بروم ميدان سپاه .با کد مرکز آموزش ۱۲۹ که مي دانم سپاه است.

امشب می خواهم سرم را از ته ته بزنم.فردا می خواهم زير پرچم سرود بخوانم.. پس فردا ديگر با خداست.

به مادرم گفتم

ديگر تمام شد

هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم

اما تنها يک چيز با خودم بر می دارم. تنها يک دفتر . تا جايي که بتوانم بنويسم .آنقدر که انگشتانم بشکند. اما هيچ حس دلهره ای ندارم. هيچ...

عفونت از صبری است

که پيشه کرده ای

آنقدر دلم می خواهد سرباز شوم که خدا می داند .. عادت کردن به اين زندگی دفتری کلافه ام کرده است.. دلم بيگاری می خواهد.. سينه خيز می خواهد ..جريمه و توبيخ و انفرادی و اعدام می خواهد

اما حوصله ام گاهی از آدمهای دور و برم سر می رود.. آنها را بايد چه کار کنم. بايد .. نمی دانم. بايد زندگی کرد تا بشود ادامه داد.

امروز ابر بارانش گرفته است. خدا کند فردا زمين خيس خيس نباشد .. چون من اصلن خوشم نمی آيد لباسهای گلی شود.. هر چند يک سرباز بايستی برای وطنش روی گل سينه خيز برود.

اما به تقدير از شهريور ۸۳ تا به حال کلی از وبلاگ نويسی لذت برده ام. با دوستان دور و نزديکی آشنا شدم. هر گاه برايم کسی پيامی میگذاشت بلا فاصله به وبلاگش می رفتم. گاهی اوقات نظر میدادم اما بيشتر چيزی نمی گفتم.

به هر تقدير.. وارد قسمت جديدی از زندگی می شوم. اميدوارم همواره زندگی به همين صورت ادامه داشته باشد. به سلامت...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ 

 ابر بادها را جا به جا میکند 

زنی کهنسال را

بر دستهايم می نشاند

 تا رخت های پر چروکش را

پهن کند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ 

از برکه های آينه

راهی به من بجو.....

 شاملو

 

 

پرنده ای را به خانه راه می دهی

که آنفولانزای مرغی دارد

من را که آبله مرغان دارم

چه میکنی؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ 

در وفا نيست کس تمام استاد

  پس وفَََِِِِا از وفا بياموزم

 

( ملای روم)

 

بدين وسيله اينجانب مسعود بهروان در کمال صحت و سلامت تمامی شعرهای تقديمی اعمم از گفتاری (در شب شعرها، ...) و نوشتاری ( اعمم از چاپ در نشريات، منتشر شدن در وبلاگ.......) را ازهمه دوستانم پس می گيرم.

 

لذا از تمامی کسانی که تا به حال شعری را به آنها پيشکش کرده ام تقاضا دارم که شعرهای تقديمی را به هيچ وجه به نفع خود برداشت نکنند چرا که اين تقديم کردنها بيشتر جنبه سياسی داشته است تا جنبه فرهنگی. بدين وسيله از تمامی افراد ذيل که با توجه به حروف الفبا نام آنها آورده شده است تقاضا دارم که هر چه سريعتر با اين مسئله کنار بيايند که ضمير دوم شخصی که در شعر به آنها اشاره شده به هيچ وجه شخص شما نيست. بلکه اين ضمير دوم شخص، سوم شخص غايبی است که به دليل پاره ای از مسائل از آوردن نام آن معذورم.

 

فهرست افرادی که به آنها شعر پيشکس شده است:

 

 

1-     اسدالله.ا

2-     ع. الف

3-     محمد رضا. ب

4-     سيمين. ث

5-     مرتضی.ح

6-     علی. د

7-     محمد.ر

8-     محمود.س

9-     پريناز.ف

10- وحيد.ل

11- آرزو.م

12- سميرا.م

13- رضا.م

14- بهاره.ی

15- سيد حبيب.ن

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خيانت
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ 

                                                             خيانت

 

 

چيزی که هميشه مرا در نهان می آزرده است خيانت بوده است. اينکه به چه کسانی تا به حال خيانت کرده ام و آيا دليلی برای خيانت داشته ام يا نه؟ اگر داشته ام بيشتر چه چيزی مرا وادار به خيانت کرده است؟ چه کسی مستحق خيانت بوده است؟ آيا او هم به من خيانت کرده است؟ اگر به من خيانت کرده است، خيانت من غير قابل بخشش بوده است يا خيانت او؟ کداممان اول به ديگری خيانت کرده ايم. آيا کسی که به او خيانت کرده ام وقتی بفهمد من را می بخشد يا نه؟ آيا می شود هم به او خيانت کنم و هم طوری وانمود کنم که انگارآب از آب تکان نخورده ست. آيا من تا به حال در برابر خيانت او کوتاه آمده ام؟ اينکه خودم دست به کار شوم و قبل از اينکه چيزی را متوجه شود همه چيز را اعتراف کنم.

اول خيانت می کنم و بعد ناراحت می شوم. بعد تصميم می گيرم فراموش کنم. يعنی بايد به خودم اينطور بگويم: ببين خيانت کن تا زندگی ات ادامه داشته باشد.. نه اينطوری که بشود پيش وجدانم کم می آورم. من آنقدرها هم خيانت کار نيستم که بتوانم همه چيز را زير پا بگذارم. *

 

 

*وقتی داشتم به اين چيزها فکر می کردم شديدا سنمفونی رومئو و ژوليت چايکوفسکی خل وچل ام کرده بود.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧ 

برای مهديه عابدی که مرا به بازی دعوت کرد:

 

 کودکی: من بيشتر از آن که در کودکی درسخوان باشم دوچرخه سوار بودم و خيلی راحت می توانستم بر روی دوچرخه در حال حرکت بايستم. ساده لوحیم بيشتر از حد طبيعی بود، چرا که همسايه جنوبی مان يک بار به من گفت که تو بايد داماد من بشوی و با مابه جنوب بيايي و من ساده دل وقتی داشتم ساک می بستم توسط مادرم دستگير شدم. آنقدر کنجکاو بودم که هر چند ماه، يک چيز تمام  ِ فکر و ذهنم را به خود مشغول می کرد. وقتی کلاس چهارم بودم می توانستم تمامی نقشهای خالکوبی را که ديده بودم چشم بسته تصور کنم. کلاس سوم ابتدايي بر اثر يک تصادف در مسابقه شعر خوانی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اول شدم.

 

آنقدر که شجريان را دوست دارم عمويم را دوست ندارم. از طرفی از رديف و دستگاه چيزی  نمی دانم. فقط وقتی که شجريان می خواند سرم را می گذارم روی ميزم و دکمه های کيبوردم را خيس می کنم.

در حدود 2 ماهی می شود که داستان نخوانده ام. فعلن هم دارم کتاب "روزانه ها" بيژن جلالی را می خوانم و گاهی آنقدر دلم به حال خودم می سوزد که حس می کنم گاهی اوقات خيلی مظلومتر از آنی هستم که فکر می کنم.

دلم نمیخواهد هيچ وقت با سر تراشيده عکس بگيرم. هر چند يک سرباز برای يادگاری هم که شده با لباس خاکی  عکس می گيرد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۳ 

با اينکه می دانم امروز 23 آذرماه است. اما هنوز هم دير نشده است چون خودم که می دانم نتوانستم خودم را به کامپيوتر برسانم..

اما 21آذر،

 شاملو تولدت مبارک.  از: مريم عمويي

احمد شاملو 81 ساله شد.

همين. 

 

(1)

عموجان

وقتی که خيلی تلخ است

صورتش را می چسباند به چراغ زنبوری

تا نورها

برايش شيرين زبانی کنند

مريم عمويي

(2)

عمو جان

نوشيدن را ترک کرد

بطری های بزرگ و کوچک را دور خودش چيد

و برايشان روضه خواند

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩ 

 

 

 

خانواده ببرهای نمرده

 

 

 

ببرصفرم

 

 

چيزی که يک ببر را می تواند عصبانی کند خطوط به هم ريخته تنش نيست. بلکه آشفتگی دل اندرونش است. نمی دانيد که آرامش يک ببر در گرو چه چيزی است. شکم سيری ؟ زن بارگی؟ شکارآسان؟

آرامش يک ببر در گرو زندگی اوست. فلسفه دردناک ببر بودن. دردناکی نمی تواند هميشه متناقض با آرامش باشد. چرا که دردناکی اين قضيه از آنجايي خيلی محسوس نيست که نه به يکباره بلکه به تدريج بر پوست يک ببر اثر می گذارد. بر اثر اين فلسفه درد ناک بتدريج پوست ببر خط خطی می شود.

کاريزکی ببر به نسبت خط خطی است. که جيزی که بيشتر بر پوست تنش خط می اندازد جنسيت نا مشخص اوست. ببری زن و مرد. که برای جلوگيری از انقراض نسل نادرش مجبور به جفت گيری با خودش است.

او زن خودش است. با خودش می خوابد، با خودش بد رفتاری می کندو در واقع از دست زنش که نوعی حلول زنانه در خودش است خسته شده است. حلول زنانه کاريزکی زمانی آشکار می شود که کاريزکی احتياج به نوازش کردن پيدا می کند و به ناچار خودش را می مالد به تنه زبر درخت رازيلا.

درختی که بيشتر به نوعی محرم راز کاريزکی است. درختی مودار با شاخه های ريز قلقک آور. که کاريزکی را کلی می خنداند.

 

تمام روز خودش را سرگرم می کند به شمارش خطهای کج و معوجی که روی تنش دراز کشيده اند. خطوطی زرد و سياه و قهوه ای که روی تنش است يعنی او ببراست. ببری ترسو که از انقراضش هراس دارد.

 

 

کاريزکی بازمانده پدربزرگی است که پسری نداشته است. يعنی نوه دختری پدربزرگی که دختر هم نداشته است.

اين يکی از معضلات فکری و هويتی کاريزکی است؟

 

-          ای درخت رازيلا ی بداخلاق!

-          ای درخت رازيلای اخمو که از ازل تا ابد در اينجا شيره جان زمين را می مکی، به من بگو من کيستم؟

-          رازيلا که  از اين همه سوال کلافه شده است شاخه کلفت خود را بالا می برد و نزديک ساقه زبرش می برد

-          و اين جواب اوست

-          يعنی از آسمان آمده ای کاريزکی و به من باز می گردی

-          خنده دار است آسمانی که صاف است و تکه های پنبه ای ابر دارد چطور می تواند نياکان من باشد

-          منی که اين همه خط دارم.

-          رازيلا به زمين اشاره می کند

-          و شاخه ريز قلقلک آورش را تکان می دهد.(می خندد)

-          يعنی مگر من هم که اين همه شاخه دارم از زمين ريشه نگرفته ام. پس او نياکان من است. من درختم فرزند خاک، تو ببری فرزند آسمان و به سمت درخت باز می گردی

-          خوب تو هم که به سمت زمين باز می کردی

-          پس می شود من ببری خط دارم که نياکانم از آسمانی با ابرهای پنبه ای آمده بودند بعد در زمين به توليد مثل با خودشان پرداختند و پس از آن به سمت درخت رازيلا باز می گردند.... نه!

 

کاريزکی سر به آسمان بلند می کند و به نيکانش چشم می دوزد. هر چه که با خودش کلنجار می رود نمی تواند ابری را که در آسمان است به شکل يک ببر تصور کند.  ابربيشتر به يک کرگدن می ماند تا به يک ببر.

 

کرگدنی که خيلی هم شبيه به ببر نيست. شاخی دارد سر به زمين و پاهايش رو به بالاست. پس کاريزکی بيچاره مجبور است دستهايش را روی زمين بگذارد و پاهايش را به سمت آسمان بگيرد تا بتواند کرگدن را درست ببيند.

 

آهای کرگدن سفيد پنبه ای

تو بابای منی؟

بادی که رازيلا را می لرزاند کرگدن را به يک اسب بدل میکند

آهای اسب کرگدنی سفيد!

تو بابای.....

باد او را هم تکه تکه میکند

 

ببر که به نوعی هراس از انقراض ديوانه اش می کند خودش را به درخت رازيلا می مالد. اين مالش آنقدر ادامه پيدا می کند که صمغ رازيلا باخطهای کاريزکی قاطی می شود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩ 

 

 

 

خانواده ببرهای نمرده

 

 

 

ببرصفرم

 

 

چيزی که يک ببر را می تواند عصبانی کند خطوط به هم ريخته تنش نيست. بلکه آشفتگی دل اندرونش است. نمی دانيد که آرامش يک ببر در گرو چه چيزی است. شکم سيری ؟ زن بارگی؟ شکارآسان؟

آرامش يک ببر در گرو زندگی اوست. فلسفه دردناک ببر بودن. دردناکی نمی تواند هميشه متناقض با آرامش باشد. چرا که دردناکی اين قضيه از آنجايي خيلی محسوس نيست که نه به يکباره بلکه به تدريج بر پوست يک ببر اثر می گذارد. بر اثر اين فلسفه درد ناک بتدريج پوست ببر خط خطی می شود.

کاريزکی ببر به نسبت خط خطی است. که جيزی که بيشتر بر پوست تنش خط می اندازد جنسيت نا مشخص اوست. ببری زن و مرد. که برای جلوگيری از انقراض نسل نادرش مجبور به جفت گيری با خودش است.

او زن خودش است. با خودش می خوابد، با خودش بد رفتاری می کندو در واقع از دست زنش که نوعی حلول زنانه در خودش است خسته شده است. حلول زنانه کاريزکی زمانی آشکار می شود که کاريزکی احتياج به نوازش کردن پيدا می کند و به ناچار خودش را می مالد به تنه زبر درخت رازيلا.

درختی که بيشتر به نوعی محرم راز کاريزکی است. درختی مودار با شاخه های ريز قلقک آور. که کاريزکی را کلی می خنداند.

 

تمام روز خودش را سرگرم می کند به شمارش خطهای کج و معوجی که روی تنش دراز کشيده اند. خطوطی زرد و سياه و قهوه ای که روی تنش است يعنی او ببراست. ببری ترسو که از انقراضش هراس دارد.

 

 

کاريزکی بازمانده پدربزرگی است که پسری نداشته است. يعنی نوه دختری پدربزرگی که دختر هم نداشته است.

اين يکی از معضلات فکری و هويتی کاريزکی است؟

 

-          ای درخت رازيلا ی بداخلاق!

-          ای درخت رازيلای اخمو که از ازل تا ابد در اينجا شيره جان زمين را می مکی، به من بگو من کيستم؟

-          رازيلا که  از اين همه سوال کلافه شده است شاخه کلفت خود را بالا می برد و نزديک ساقه زبرش می برد

-          و اين جواب اوست

-          يعنی از آسمان آمده ای کاريزکی و به من باز می گردی

-          خنده دار است آسمانی که صاف است و تکه های پنبه ای ابر دارد چطور می تواند نياکان من باشد

-          منی که اين همه خط دارم.

-          رازيلا به زمين اشاره می کند

-          و شاخه ريز قلقلک آورش را تکان می دهد.(می خندد)

-          يعنی مگر من هم که اين همه شاخه دارم از زمين ريشه نگرفته ام. پس او نياکان من است. من درختم فرزند خاک، تو ببری فرزند آسمان و به سمت درخت باز می گردی

-          خوب تو هم که به سمت زمين باز می کردی

-          پس می شود من ببری خط دارم که نياکانم از آسمانی با ابرهای پنبه ای آمده بودند بعد در زمين به توليد مثل با خودشان پرداختند و پس از آن به سمت درخت رازيلا باز می گردند.... نه!

 

کاريزکی سر به آسمان بلند می کند و به نيکانش چشم می دوزد. هر چه که با خودش کلنجار می رود نمی تواند ابری را که در آسمان است به شکل يک ببر تصور کند.  ابربيشتر به يک کرگدن می ماند تا به يک ببر.

 

کرگدنی که خيلی هم شبيه به ببر نيست. شاخی دارد سر به زمين و پاهايش رو به بالاست. پس کاريزکی بيچاره مجبور است دستهايش را روی زمين بگذارد و پاهايش را به سمت آسمان بگيرد تا بتواند کرگدن را درست ببيند.

 

آهای کرگدن سفيد پنبه ای

تو بابای منی؟

بادی که رازيلا را می لرزاند کرگدن را به يک اسب بدل میکند

آهای اسب کرگدنی سفيد!

تو بابای.....

باد او را هم تکه تکه میکند

 

ببر که به نوعی هراس از انقراض ديوانه اش می کند خودش را به درخت رازيلا می مالد. اين مالش آنقدر ادامه پيدا می کند که صمغ رازيلا باخطهای کاريزکی قاطی می شود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩ 

به: Jane 

CH.B 

225 روز گـــــِراس بازی

تو خونت لخته می شه شيرين پيله وری

تو خودت البته بهتر می دونی تا من.

-تومی شی يه چيز چســبِــناک تو سبد

*

تو اين اتاق

ساعتای عاشقی

می دونی چــــِطو میگذره؟

-هنو داره سايه می ندازه

وختی رفتی

 تقريبن همه چيزو با خودت بردی

شبا

قبل اينکه  بـــبرا  بذارن

اونی باشم که هستم

زانو می زنم

 تو چی بودی....

چيزی که ديگه اتفاق نمی يفته

ببرا پيدام می کن 

عين خيالم نی

 چارلز بوکوفسکی

 

For jane: 

225 days under grass 

and you know more than I. 

they have long taken your blood, 

you are a dry stick in a basket. 

is this how it works? 

in this room 

the hours of love 

still make shadows. 

when you left 

you took almost 

everything. 

I kneel in the nights 

before tigers 

that will not let me be. 

what you were 

will not happen again. 

the tigers have found me 

and I do not care. 

Charles Bukowski 

 

 

 

 

 

 

  

شيرين پيله وری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢ 

 

 

 

برای Jane

 

با همه عشقی که به او داشته ام. چيزی که برای اوکافی نيست.

چا رلز بو کوفسکی

 

 

 

 پروانه قاسمی

دامنِِ ُ می کَـــــنــَم

تو سياهی

تسبيح شبنما رو بر می دارم

 

اين چيزی که  يه بار

حول و حوش شهوت چرخيده

و من خدا رو

 يه دروغو خطاب می کنم

من ميگم که هر چی

تو اون مايه ها بچرخه

يا اينکه اسم حاجيتُ بدونه

تو واقعيت رايج ِ مرگ

هرگز نمی تونسه بميره

*

لباس خواسنی شو می کـــَنــَم

همه دلربايي شو

و به همه خدا ها ميگم

آهای خداهای يهودی

آهای خداهای مسيحی

خرده چيزای چشمک زن

بُـــتا   *  

قرصا

نون

اعماق

خطرا

باهوشای سر سپرده

موشای صحرايي که رفتيد

زير پوست اون دو تا ديوونه

بی هيچ شانسی

 

**

به معرفت مرغ مگس خوار، به شانس مرغ مگس خوار

تکيه می کنم

به همه اونا تکيه می کنم

و می دونم

که لباسش رو بازوآم افتاده

اما اونا

 اونو{ضعيفه رو} به من پس نمی دن

 

 

 

 

 

 

 

 

*{ بت ها}

 

 

 For Jane: With All the Love I Had, Which Was Not Enough

:

 پروانه قاسمی

 

 

 

I pick up the skirt,

I pick up the sparkling beads

in black,

this thing that moved once

around flesh,

and I call God a liar,

I say anything that moved

like that

or knew

my name

could never die

in the common verity of dying,

and I pick

up her lovely

dress,

all her loveliness gone,

and I speak to all the gods,

Jewish gods, Christ-gods,

chips of blinking things,

idols, pills, bread,

fathoms, risks,

knowledgeable surrender,

rats in the gravy of two gone quite mad

without a chance,

hummingbird knowledge, hummingbird chance,

I lean upon this,

I lean on all of this

and I know

her dress upon my arm

but

they will not

give her back to me.

 

Charles Bukowski

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥ 

چارلز بوکوفسکی متولد16 آگوست  1920 در آندرناش آلمان است. تنها فرزند سربازی آمريکايي و مادری آلماني.  در سه سالگی به همراه خانواده اش به آمريکا مهاجرت کرد و در لس آنجلس ساکن شد. در بين سالهای 1939 تا 1941 در کالج لس آنجلس به تحصيل پرداخت. و سپس تحصيلاتش را نيمه کاره رها کرد و به نيويورک رفت تا  به عنوان يک نويسنده فعاليتش را آغاز کند.

عدم اقبال در پيدا کردن ناشر برای چاپ کتابهايش شايد دليلی برای رها کردن نويسندگی در سال 1946 شد. که اين سرشکستگی شايد زمينه ساز گرايش او به الکل باشد و اينکه در حدود ده سال از عمرش را به نوشيدن اختصاص دهد.

عود کردن زخم معده او را به نوشتن دوباره ترغيب کرد.  و برای آنکه برای هميشه به عنوان يک نويسنده باقی بماند دست به دامن کارهای مختلفی همچون ظرفشوری، رانندگی کاميون و لودر، نامه رسانی، نگهبانی، کار در پمپ بنزين، قماربازی و ... نگهبانی آسانسور شد.

 

 

وی نخستين داستان خود را در بيست و چهارساگی  به چاپ رساند و  در حدود  سی و پنج سالگی سرودن شعر را آغاز کرد. بيشترنوشته های وی پيرامون مردم حاشيه شهرها و زندگی خانه بدوشان و يقه چرکها و حقوق پايمال شده افراد در ايالات متحده است.

 

 

رک گويي، لحنی پرخاشگرانه را به شعر وی داده است. لحنی صريح که چندان از زندگی واقعی وی بدور نيست .  بسياری از کارهای وی در حول و حوش يک اتو بيوگرافی  تحت نام مستعار

هنری شينانسکیHenry Chinaskiمی چرخد.

نخستين کتاب شعراو در سال 1959 انتشار يافت و کارنامه ادبی وی شامل 59 کتاب اعمم از شعر و نوشته است.

وی در سال 1994 بر اثر سرطان خون در سن پدرو درگذشت.

 

کارنامه :

اشعار:

1-       شعرهايي از بوکوفسکی 1967

2-       يک شعر عاشقانه 1979

3-       آفريقا، پاريس، يونان

4-       همه  ...  در دنيا و معدن1966

5-       آکادمی ديگر 1970

6-       خيابان ترور و راه رنج 1968

7-       سوختن در آب، خميازه در آتش،(منتخب اشعار) 1974

8-       سگهای زکام در حياط 1965

9-       اعترافات يک مرد ديوانه در زندگی اش با شلاق1965

10-    صليب در دستان مرده : اشعار تازه 1963-1965

11-    آويزونی درترن فورتيا 1981

12-    گل، مشت، زجه های يک حيوان1959

13-    چنگ بر ديوار 1964

14-    اگه ما گرفته  1969

15-    قلبم را در دستانش گرفته است. اشعار جديد و منتخب 1963

16-    پاها، لبها، پشت1978

17-    دورنمای اشعاری برای شکست بازيکنان 1962

18-    عشق سگی جهنمی است 1962

19-    اشعاری عاشقانه برای مارينا

20-    شايد فردا1977

21-    من و عشقهای هر از گاهی تو1972

22-    مرغ مقلد برایم آروزی پيروزی میکند1972

23-    کارهای شبانه

24-    بيرون رفتن برای دريافت نامه 1966

25-    پيانو زدن يه مست مثه نواختن  يه ساز زهی ی  با انگشتای خون آلود 1979

26-    شعرهايي که قبل از پريدنم از8پنجره قصه نوشته ام 1968

27-    شعرها و نقاشیها1962

28-    پستخانه 1971

29-    دويدن همراه با شليک1962.

30-    مخمل 1976

31-    شراره ها 1983

32-    دم کلها امواجی هستند 1967

33-    روزهايي که همچون اسبانی وحشی از فراز تپه ای گريختند 1969

34-    عاشق گل 1966

35-    نبوغ جمعيت 1966

36-    دختران 1966

37-    آخرين نسل 1982

38-    آخرين شب از شعرهای زمينی 1992

39-    اشعار مشترک با هم خانه ای 1988

40-    بوس و لالا به کرمها 1966

41-    داستان حقيقی 1966

42-    جنگ هر زمان 1984

43-    گزارش هواشناسی 1975

44-     تا زمانی  که موسيقی نواخته می شود 1973

45-    زمستان 1975

46-    الک کردن کلمات يک ديوانه ، خطها ، راهها 2003

 

 

 

داستانها

 

1-       دائم الخمر 1984

2-       عشقت را برايم بياور 1983

3-       نعوضها، انزالها، نمايشها، و افسانه های معمولی يک ديوانه 1972

4-       آدم همه کاره 1975

5-       ران خوک بر روی گندم سياه مرد کولی 1982

6-       هاليوود 1989

7-       گوشت اسب 1982

8-       موسيقی آبگرم 1983

9-       يادداشتهای يک پيرمرد چرک 1984

10-    هيچ کسب و کاری نيست 1984

11-    زنان  1978

 

نامه ها

1-       جيغ زدن از بالکن ، گزيده نامه ها 1993

2-       بوکوفسکی/ پوردای : يک دهه گفتگو 1983

 

 

 

 همه بيو گرافی بالا را از poet    عينا برگردان کرده ام.

 

 

 

 

 

 

باران و روشنی

 

لاشخورا تو باغ وحش

هرسه تاشون

خيلی آروم

کز می کنند

 تو قفس بالای درختbukowski

يا اون پايين رو زمين

با

يه تيکه گوشت  گنده فاسد

که به نيش می کشن

 

لاشخورا !

 

توپه توپن

 

مالياتای ما اونو را سيرشون کرده

*

 

حالا می ریم سراغ قفس بعدی

 

يه يارويي نشسته اونجا

 

و داره ا َن ِ خودشو می لمبونه

 

انگاری همون پسچی خودمونه

 

با اون تيکه کلوم خوشايندش

 

"روز خوبی داشته باشيد"

 

که اينم از روز ما

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦ 

هر جند تا حالا اين جرات نداشتم که دست به ترجمه شعر بزنم . اما اين بار بی خيال اين شعر بوکوفسکی رو برگردون کردم. لحنی که که خيلی هم از زندگی بوکوفسکی بدور نيست.

 

اعتراف

عينهو يه گربه

که می جهه تو رختخواب

در انتظار مرگ

واس خاطر زنم

دلنگرونم

به خيالش

جسد

ِ سفتِ

مثه گچ

- يه بار تکونش بده

 دِ يالا يه بار ديگه

گوندولــــَش کن

گندوله که هيچی نمی گه

مرگ  مال من نيس

 که بخواهد نگرونم کنه

مال زنم

 که پشماش ريخته

الکی

- طلبم  بذارم  بدونه-

 کيه که

هر شب لم می ده کنار خانم

تا وختی

که اين بحثای بی مصرف

رو دورِ

و اين حرفای سخ

که تا حالا منو می ترسونده تا بگمشون

حالا میتونه گفته شه:

خاطرخواتم

 

Confessios

 

Waiting for death

Like a cat

That will jump on the

Bed

 

I ‘m so very sorry for

My wife

 

She will see this

Stiff

White

Body

Shake it once, then

Maybe

Again

 

“ hank”

Hank won’t answer

 

It’s not my death that

Worries me.it’s my wife

Left with this

Pile of

Nothing

 

I want to

 let her know

though

 the all the nights

sleeping

beside her

 

even the useless

arguments

were things

ever splendid

 

and the hard

words

I ever feared to

Say

Can now be

Said:

I love

you

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥ 

بعد از چند ماه سکوت:

(۱)

 به دنبال دو اسم يادگاری

جسنجو می کند

درخت ساليان جوانی را

.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٠ 

امروز روز حافظ است. رندی پاکدامن که مستی شعرش هيچگاه از سرمان نمی رود.

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جـــــــــــان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

 زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

 شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

مرا به بندگی خواجه جهـــــآن انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

 کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

 


کلمات کلیدی:
 
عمران صلاحی درگذشت
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٢ 

خيلی برايم سخت است خبر دار شوم آقای نويسنده ای مرده است که حالا کتابش را بدست گرفته ام. آقای نويسنده خوش خنده ای . که تاق باز کتابهای طنزش را می خوانديم ديشب با برادرم.

عمران صلاحی به کلمات پيوست همين. کلمات خنده دار که اشکمان را در می آورد. کلماتی که دستمان را می گيرد و پناهمان می دهد از همه مصايب اين خاک.

عمران صلاحی

مردن عاشق نمی ميراندش

در چراغی تازه می گيراندش

همين.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳ 

اين هفته، هفته دفاع مقدس است. شايد من چندان به بعضی کارهايي که ديگران انجام می دهند ارادتی نداشته باشم. اما  همه آنهايي که خالصانه(اصلن  منظورم کسانی که حالا نان جبهه را می خورند نيست) رفتند تا اين مملکت  به دست اجنبی نيفتد را قلبا دوست دارم.

به ياد حاج همت ها و شهيد مهدی باکری ها و آوينی ها و...

به ياد خوزستان مظلوم، آبادان، شلمچه، دوکوهه، دزفول، شوش و...

من هرگز بمباران را يادم نمی رود . در حالی که پنج سالم بود در آغوش مادرم و به همراه مادرم گريه می کرديم. در حالی که همه شيشه های خانه مان شکسته بود.

اين مطلب را از روزنامه ايران مورخه ۱۳/۲/۸۴ برداشته ام.


حميرا حيدريان
انجمن غيردولتى حمايت از قربانيان سلاحهاى شيميايى به عنوان تنها نماينده ايران براى اولين بار در روز ۲۲آوريل۲۰۰۵ برابر با دوم ارديبهشت ماه ۱۳۸۴ در نوزدهمين سالروز اولين حمله شيميايى در شهر «اپير» كشور بلژيك شركت كردند.
و باز براى اولين بار است كه جانبازان شيميايى ايران به عنوان شاهدان زنده و اسنادگوياى اين بزرگترين جنايت جنگى تاريخ معاصر در اين مراسم بين المللى شركت كردند تا صداى مظلوميت هزاران مصدوم و جانباز شيميايى را برسانند.
تاريخ نام كشور آلمان را به عنوان نخستين كشورى كه در ۲۲آوريل۱۹۱۵م.م به اردوگاه متفقين در شهر «اپير» بلژيك را مورد حمله شيميايى خود قرار داد به ثبت رساند.
ثبت فاجعه اى كه ۵۰هزار نفر قربانى و۱۰۰هزار نفر مصدوم را به همراه داشت. حمله آلمان به بلژيك و رهاسازى ۵هزار سيلندر (راكت و بمب) حاوى يكهزار و ۷۰۰تن گازهاى كلر مايع در حالى كه آسمان شهر «اپير» را ابر سمى پوشانده بود، نه تنها انسانها، بلكه ساير جانداران را به كام مرگ كشاند.
استفاده از سلاحهاى شيميايى در جنگها ريشه در تاريخ كهن دارد. برخلاف تصورات برخى كه استفاده از اين سلاح را مختص عصر نوين مى دانند بايد اظهار كرد كه كاربرد اين تجهيزات به دوران پيش از رنسانس نيز باز مى گردد.
به كارگيرى گوگرد، زغال نيم سوز، مواد مذاب و... در ادوات جنگى اى چون گرز و شمشير و نيزه خود شاهدى بر اين ادعا است. حتى در تاريخ نقل شده است كه از مردار انسانى و حيوانى به عنوان يك نوع سلاح شيميايى در جنگها استفاده مى شده است. با گذر از تاريخ كهن و بازگشت به عصر نوين، مى توان گفت فرانسه و متعاقباً انگليس از جمله كشورهايى بودند كه پس از آلمان استفاده از اين سلاح را در جنگ، به خود ضرورى و بدون مانع تلقى كردند.
اوج استفاده از گازهاى خطرناك و كشنده اى چون خردل و سيا نور توسط اين كشورها در پايان سال۱۹۱۵م بود. اما از نظر وسعت به كارگيرى اين مواد كشنده مى توان به حمله آلمان به شهر «اپير» در سال۱۹۱۷م اشاره كرد كه براى نخستين بار به ثبت تاريخ رسيد. كشته شدن ۱۲۰هزار نفر و يك ميليون مصدوم شيميايى حاصل جنگ جهانى اول و به كارگيرى سلاحهاى شيميايى توسط كشورهاى مذكور بود. پس از جنگ جهانى دوم در سال۱۹۲۵م ۴۰كشور از سراسر جهان براى منع كاربرد سلاحهاى شيميايى در ژنو معاهده اى به امضا رساندند كه اساس اين پروتكل تا ۱۹۹۳ به طول انجاميد.
با وجود تعهد كشورها براى منع كاربرد اين سلاح خطرناك، همچنان روند استفاده از آن در جنگ ميان كشورها ادامه داشت.
استفاده از اين سلاح توسط آمريكا عليه كره و ويتنام و مصر عليه يمن و... از آن جمله بود.
در حال حاضر كشور آمريكا به دليل عوام فريبى و نگهدارى سهل و  آسان، مبادرت به تهيه سلاح شيميايى و مخرب، مضاعف و دوگانه كرده است كه در مرحله اول در ظاهر سلاح شيميايى به نظر نمى رسد و در مرحله دوم يعنى هنگام پرتاب در فضا و زمان خروج از كلاهك انفعالات شيميايى صورت مى گيرد. اين كشف آمريكا در سال۱۹۸۶ صورت گرفت و پس از آن اين كشور اقدام به ساخت و نگهدارى اين سلاح در خارج از كشور خويش كرد.
گفتنى است اتحاد جماهير شوروى را مى توان بزرگترين و قدرتمندترين كشورى دانست كه به سلاحهاى شيميايى دسترسى داشته است اما با تجزيه اين كشور اين قدرت نيز تجزيه شد. برخوردارى از بيش از ۵برابر حجم كره زمين به سلاحهاى مرگبار شيميايى از نشانه هاى قدرت اين كشور در اين عرصه بود.
در جنگ ۸ساله و تحميلى عراق عليه ايران كه از سال۵۹ آغاز شد، رژيم بعثى از همان ابتداى جنگ مبادرت به استفاده از سلاحهاى شيميايى كردكه ابتدا به طور آزمايشى و عملياتى و سپس به صورت خارق العاده از آن بهره مى برد. نيروهاى ايرانى براى اولين بار بعد از آغاز جنگ در تاريخ ۱۴مهرماه سال۱۳۵۹ يعنى دوهفته پس از آغاز جنگ با به اسارت گرفتن تعدادى از نيروهاى عراقى كه تجهيزاتى از جمله ماسك هاى مخصوص داشتند، متوجه استفاده عراق از اين سلاح عليه نيروهاى خودى شدند.
پس از آن نيروهاى بعثى در ۲۴مهرماه۵۹ براى اولين بار در جبهه با شليك گلوله هاى شيميايى به سمت لشكر۹۲ خوزستان نيروهاى ايرانى را مورد تهاجم قرار دادند و بعد از آن در ۲۷ و ۲۸ همان ماه نيروهاى ارتش و سپاه گزارشاتى را مبنى بر به كارگيرى گلوله هاى شيميايى توسط عراق عليه ايران مخابره كردند كه براى نخستين بار تعدادى مصدوم را به جاى گذاشت.
پس از اين حادثه، وزير امورخارجه وقت اقدام به ارسال نامه اعتراض آميزى به دبيركل سازمان ملل، عليه اين اقدام غيرانسانى كرد كه در پى آن از سوى سازمان مذكور بيانيه اى مبنى بر عدم كاربرد سلاح شيميايى صادر شد.
در حماسه هويزه در ۱۵دى ماه ۵۹ تعدادى از دانشجويان خط امام در اثر مصدوميت شيميايى به شهادت رسيدند و در ۱۹همان ماه با گلوله هاى شيميايى كه نيروهاى عراقى به سمت شهرهاى اهواز، دزفول و ميمك پرتاب كرد۱۰شهيد و ۴۰مصدوم قربانى اين اقدام شدند. در نوروز سال۱۳۶۰ يك نفر بر اثر گلوله باران شيميايى به شهادت رسيد و پس از آن در ۱۱ارديبهشت ماه۱۳۶۰ براى نخستين بار يكصدنفر در اثر بمبارانهاى شيميايى مصدوم شدند.
ادامه اين روند در مناطق مختلف مرزى و شهرهاى جنوبى ادامه داشت تا اينكه در سوم اسفندماه۶۲ رژيم بعثى براى اولين بار از طريق هلى كوپتر و همزمان با استفاده از ۲۵۰قبضه توپخانه اقدام به بمباران مناطق مرزى از جمله هورالعظيم و تمام جزاير و خطوط پشتيبانى تا شهر اهواز و خرمشهر كرد كه حاصل آن صدها شهيد و ۲هزار مصدوم بود.
در تاريخ ۱۵اسفندماه سال۶۳ زمانى بود كه نيروهاى عراقى سه روز پى در پى و براى اولين بار از انواع تركيبات شيميايى (هيدروسيانيد و فسفات و...) كه اثرات پوستى، روانى و سوزش نيز به همراه دارد را به كار برد. اين تركيبات به حدى خطرناك بود كه بسيارى از نيروهاى ايرانى در دم به شهادت رسيدند و به عبارتى در اين عمليات كه با نام خيبر آغاز شده بود بيش از ۶۶۰شهيد و ۵هزار و ۵۰۰نفر مصدوم قربانى اين عمليات شدند. در عمليات خيبر نيروهاى بعثى يكهزار بمب و ۲هزار توپ و راكد حامل موادشيميايى كه بعضاً عامل اعصاب تاوون T.E و خردل HD بود را به سمت نيروهاى جمهورى اسلامى روانه كردند كه هر بمب با وزنى حداقل ۲۵۰كيلوگرم حاوى ۴۰ليتر محلول شيميايى بود كه حاصل آن به جاى ماندن صدها شهيد و هزاران مصدوم بود.
اين حملات در كنار ساير عمليات جنگى طى ۸سال دفاع مقدس ادامه داشت تا اينكه در ۲۵اسفندماه سال۶۶ رژيم بعثى به نشانه انتقام از مردم حلبچه كه به نيروهاى ايرانى پيوسته بودند، برخلاف كنوانسيون مصوب۱۹۴۹م اقدام به بمباران شهروندان خود كرد كه حاصل آن ۵هزار كشته و بيش از يكهزار مصدوم بود.
به دنبال افزايش كاربرد سلاحهاى شيميايى از جانب رژيم عراق در جنگ تحميلى و تقاضاهاى مكرر جمهورى اسلامى از دبير كل سازمان ملل براى بازديد از آثار كاربرد سلاحهاى شيميايى واعزام مجروحان به شهرهاى اروپايى و صحت گفته هاى ايران، ميزان رسوايى دولت عراق به حدى رسيد كه سازمان ملل نتوانست منفعل بماند و دبير كل هيأتى را براى بررسى موضوع به ايران فرستاد.
در ژوئن۱۹۸۴م دبير كل سازمان ملل متحد طى يادداشتى خطاب به رئيس جمهورى ايران و رئيس رژيم عراق گفت: واقعيت رقت آميز آن است كه استفاده از سلاحهاى شيميايى برخلاف مفاد پروتكل۱۹۲۵ ژنو صورت گرفته و توسط هيأت اعزامى در مارس۱۹۸۴ م به ايران مورد تأييد قرار گرفته اين مسأله در سطح بين المللى به طور وسيع محكوم شده و ضرورت دارد كه توسل به چنين سلاحهايى دوباره صورت نگيرد كه پس از آن سازمان ملل اقدام به صدور دوقطعنامه ۶۱۲ و ۶۲۰مبنى بر عدم كاربرد سلاحهاى شيميايى كرد.
با مرور زمان و اوج گيرى حملات از سوى دوكشور درگير جنگ، سازمان ملل اقدام به صدور قطعنامه۵۹۸ كه به جنگ ايران و عراق خاتمه مى داده كرد. با وجود اعلام آتش بس ميان نيروهاى دوكشور و موافقت طرفين، مع الوصف، بعد از قطعنامه، در تاريخ ۴شهريورماه سال۶۷ نيروهاى عراقى آخرين گلوله هاى شيميايى خود را به سوى نيروى ايرانى شليك كردند.
۱۲۸هزار قربانى بمبهاى شيميايى
به طور كلى در طول ۸سال جنگ تحميلى، كشور عراق ۵۳۹بار نيروهاى ايرانى را مورد حمله شيميايى خود قرار داد كه طى آمار رسمى بيش از ۶۶هزار نفر مصدوم و ۲۶هزار و ۷۰۰نفر شهيد شدند.
اما سردار محمد باقر نيكخواه معاون اجرايى صنايع هوايى نيروهاى مسلح جمهورى اسلامى ايران كه بخش عمده اى از اين اطلاعات را در اختيار ما قرار داده است رقم مصدومين را تا يكصد هزار نفر قابل افزايش ذكر كرده است. بنا بر همين آمار، طى حملات گسترده نيروهاى بعثى و به كارگيرى اين سلاح مخرب در خاك خود، ۵هزار و ۵۰۰نفر از مردم عراق شهيد و ۱۰هزار نفر مصدوم شدند.
گفتنى است طى بررسيهاى آمارى، در حملات شيميايى بيشتر از گازهاى تاول زا، خردل، هيدروژن و سيانور و مخرب اعصاب استفاده شده است و ۱۵درصد از عوامل سيا نور، ۱۰درصد گازهاى خفه كننده و فستژن وعوامل سرگردان كننده و مابقى ساير گازهاى كلر مايع و... به كار رفته است. همچنين به يك مورد عوامل ميكروبى نيز در بررسى ها اشاره شده است.
لازم به ذكر است بيشترين مناطق مورد اصابت گلوله هاى شيميايى و مورد تهاجم دشمنان، مناطق خيبر، فاو، طلايه، مريوان، بانه، قصرشيرين، گيلانغرب، سردشت، آبادان و الوندرود و ماهشهر بوده است.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢ 

شيرين قندچی

اين شعر از شاملو:

 

آقای دکتر

نيمی از قلبم اينجاست

نيم ديگر ش

هر روز در اوين

تير باران می شود

 

مقايسه کنيد با اين شعر ناظم حکمت*شيرين قندچی

 

اگر پاره ای از قلبم اينجاست

پاره ديگرش در چين است دکتر!

در ميان سپاهی که روان است به سوی رود زرد

و هر سپيده دم، دکتر

هر سپيده دم، قلبم در يونان تير باران می شود.

و اينجا هر شب که محکومين به خواب می روند

و درمانگاه خلوت می شود،

قلبم در چامليجا**، در مخروبه ايست دکتر!

و ده سال است که ،

برای هديه کردن به ملت فقيرمشيرين قندچی

تنها يک سيب سرخ برايم مانده است، دکتر!

يک سيب سرخ:

قلبم.

نه آرتوريو اسکلروز*، نه نيکو تين ، نه زندان

سبب آنژين صدری من اين است دکتر!

از پشت ميله ها به شب می نگرم،

و با تمام فشاری که بر سينه دارم،

قلبم با ستاره می تپد. 

* فيض-ن و حيدری-ه، نشر مرکز ۱۳۷۹، چاپ اول، ص ۹۰ 

** اسم محله ای در استانبول

*** گرفتگی رگها

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠ 
ميان اين همه تئوریهای دست و پاگير ادبی . ميان اين همه بی ادب که فکر می کنند با قيافه گرفتن و با شرکت در اين جلسه و اون جلسه و اين جشنواره و اون جشنواره و با نشست و برخاست با اين شاعر و اون شاعر .... شاعر می شن. بدک هم نيست يه سر بزنيم به گنجينه شعر فارسی.

اين چند قطعه شعر از امير خسرو دهلوی شاعر شهير سبک هندی:

....

پیر شدی گوژ پشت دل بکش از دست نفس

زانکه کمان کس نداد دشمن کین توز را

چون تو شدی ازمیان از تو بروز دگر

جمله فرامش کنند، یادکن آنروز را

خود چو بدیدی که رفت عمر بسان پریر

از پی فردا مدار حاصل امروز را

يا :

من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را

تا نکنی ملامتی غمزه‌ی کینه توز را

دین هزار پارسا در سر گیسوی تو شد

چند به ناکسان دهی سلسله‌ی رموز را

قصه عشق خود رود پیش فسردگان ولی

سنگ تراش کی خرد گوهر شب فروز را

ساقی نیم مست من جام لبالب آر تا

نقل معاشران کنم این دل خام سوز را


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳ 

نمی دانم. اما وقتی این نقاشی را در سايت کارگاه ديدم خيلی خوشم آمد. به اين زن نگاه کنيد. به عمق چشمانش بنگريد..به ياد این شعر افتادم:

شيرين قندچی

زن

اندوهگین به خانه می رود

همچنان که

پله ها بيشتر می شوند

چراغ راهرو کم سو تر

عدل

صادق چوبک

اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می‌شد.

آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ‌های اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس می‌زد. پره‌های بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندان‌های کلید شده‌اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی‌آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.

یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:

من دمبشو می‌گیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش می‌کنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور می‌دارد. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول می‌دم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمی‌تونه رو سه پا واسه؟

یک آقایی که کیف قهوه‌ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:

  -   مگر می‌شود حیوان را اینطور بیرون آورد؟ شما‌ها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده‌رو.

یکی از تماشاچی‌ها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت:

  -   این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمی‌شه. باید به یه گلوله کلکشو کند.

بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیاده‌رو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت:

  - آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین؟ حیوون خیلی رنج می‌بره.

پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:

  -   زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزه دومنده  حالو اومدیم و ما اینو همینطور که می‌فرمایین راحتش کردیم به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمی‌پرسن  که تو گلولتو چیکارش کردی؟

سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بوی گفت:

  -   ای بابا حیوون با کیش نیس. خدا را خوش نمی‌یاد بکشندش. فردا خوب می‌شه. دواش یه فندق مومیاییه.

تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید:

  -   مگه چطور شده؟

یک مرد چپقی جواب داد:

  -   و الله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.

لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دسته‌اش برای مشتری لبو پوست می‌کند جواب داد:

  -   هیچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می‌کنه. هیشکی به فکرش نیس.  اینو... بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت:

یه قرون!... و آن وقت فریاد زد:

قند بی کپن دارم ! سیری یک قرون می‌دم.

باز همان مرد روزنامه به دست پرسید :

  -   حالا صاحب نداره؟

مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:

  - چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم می‌شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن می‌ارزه. درشکه چیش تا همین حالا اینجا بود; به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.

پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و  پرسید:

-         بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟

یک آقای عینکی خوش لباس پرسید:

-         فقط دستاش خرد شده؟

همان مرد قلچماق که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:

-         درشکه‌چیش می‌گفت دندهاشم خرد شده.

بخار تنکی از سوراخ های بینی اسب بیرون می‌آمد. از تمام بدنش بخار بلند می‌شد. دنده هایش از زیر پوستش دیده می‌شد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش می‌پرید. بدنش به شدت می‌لرزید. ابدا ناله نمی‌کرد. قیافه‌اش آرام و بی التماس بود. قیافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه می‌کرد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٦ 

هکیتانا مرد رنجوری است. به همه چيز اهميت می دهد تا در زندگی اش به چپنيز اتوپيايش دست يابد . نوعی نظم لج درآر همراه با حس اکراه از ايرانی ها:

Iranian is so lazy. They take much time on the phone…

شده است پتک انضباط ژاپنی اش بر سر خانم پلنگانی بيچاره. يا به من می گويد:

 

What’s up Mastoid( لعنتی می خواهد بگويد مسعود اما..)? Have u ever lived out? U should know that everybody must repeat these words: be on time... be patient on Ur work…be careful to do Ur work right... ok?

 

نمی دانم اين آقای اخموی ژاپنی از چه چيز خانم پلنگانی خوشش آمده است، که مدام زاغ سياه او را به باد کتک می گيرد.

Japanese is famous at being so violator mans. I don’t know why them tell it... u should know the Japanese man however are so angry to show their sex appeal... but they..

 

به اين می گويند مخ زنی به سبک ژاپنی. هر چند که همه مان می دانيم پلنگانی هم چندان آش دهن سوزی نيست. نشمه ای پر حوصله که به سوهان کشيدن ناخن هايش اهميت فراوانی می دهد.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۸ 

چه دانم های بسياری است ليکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی، در آن دريا کمی افيون‌ ( مولانا)

(۱)

ابری شهرستانی

در پارک لاله

به سروی دل می بندد

...

می بارد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥ 

 

 

به قول همه بچه ها گفتی به زندگی بدجوری عادت کرده ايم. کل روز را يا در اتوبوس می گذارانم يا در شرکت مجبورم حواسم را جمع کنم. مهلکه زندگی بد جوری آدم را خودخواه بار می آورد. مثل همين امروز که آنقدر خسته بودم که نتوانستم برای زنی که از ايستگاه جا مانده بود راننده را صدا کنم.

گذشته از همه چيز همان درد دوری آدم را آبستن می کند. ديديد چه راحت همه چيز فراموش می شود... شاملو مرد. ما هم ميميريم.

 

آقای هکـــــــــــــــــیتانا مسئول روابط بين المللی است. ژاپنی  اخمويي که تنها عشقش در پنهانی ساکی خوردن است. ساکی شراب برنج است. آقای هکـــــــــــــــــیتانا مرد مزخرف سکسی ی است. که بدجوری زاغ سياهِ خانم پلنگانی را می زند.

 

هکـــــــــــــــــیتانا هر شب خواب زنش ر در توکيومی بيند که مشغول در آوردن کيمينوی زردش است. بودای شکم گنده دروغگو.. ذن خنده دار ژاپنی..... باشوِ ِ ساده دل که دلت را خوش کرده ای به آوای جهيدن غوکی درآب هکـــــــــــــــــیتانا را نجات دهيد.

 

گاهی در خوردن برنج آنچنان ولع از خودش نشان می دهد که يادش می رود آساکاهی هکـــــــــــــــــیتانا مسئول روابط بين المللی است. انگليسی و فرانسه را مثل اسب روان است.....

 

هکـــــــــــــــــیتانای تنها و آواره در کوچه پس کوچه های تهران دلم برايت می سوزد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱ 

ما درد پنهان با یار گفتیم

نتوان نهفتن درد از طبیبان

 

 

من به این نتیجه مهم رسیده ام که وجود برخی از افراد بی شک همه چیز بوده است و من در شعرو زندگی بیش از همه به آنها مدیون بوده ام. امروز بعد از عمری یک پیغام از سید حبیب نظاری داشتم که دلم لرزید. به یاد همه روزهای خوب کودکی افتادم. روزهای شاد کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان که حداقل 10 سال از زندگی من در آنجا گذشت درست از 17/3/69 که اولین داستان زندگی ام را خواندم.

 

یادش بخیر ..

تشویقمان می کردی به شعر به شعر خوانی به زندگی... به تشویق تو بود که بخش زیادی از صدای پای آب را حفظ کردم. یادم نمی رود که بمن می گفتی که این قسمت را برای کسی نخوان:

 

نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

...

.

گفتم چرا ؟ چون یک کلمه در آن بود که معنای خوبی ندارد.

-          چه کلمه ای؟

-          فاحشه

-          یعنی چی آقای نظاری؟

-          یعنی زن بد

و بهمین راحتی مرا قانع به نخواندن کردی.

 

حافظ نگشتی شیدای گیتی

گر می شنیدی پند حبیبان

 

هر جا که هستی سید سلامت باشی. اما چون چیزی در چنته ندارم می باید به گذشته ها اکتفا کنم....

 

 

 

 

(1)

 

شرمنده ات می شوم

اگر به پسرم بگویی

که پدرش وقتی داستانی می خوانده

می گریسته

و وقتی شعری می خوانده

لبخند می زده است

 

دیوارهای اتاقش گواهند

که سرش را به آنها می کوبیده است

وقتی خیلی دلش می گرفته است

 

گهگاهی از سر بی حوصلگی

وقتی که بسیار اندوهگین بوده است

به همه چیز بدو بیراه می گفته است

 در عین حال که هیچ چیز در دلش نبوده است

*

 شرمنده ات می شوم

اگر به او هدیه ای بدهی

مدادی

کاغذی

قلمی

که شعرش را با آن می نوشته است

و یا کتابی

که از سر ناچاری آن را می خوانده است

تا شعری را در گوشه آن یادداشت کند

 

بهار1382

 

 

 

(2)

 

بر خود آشفتم

مدادی شدم

 در جيب پيراهنی

برای نوشتن شعر روز بعد

 

 

بهار1381

 

 (۳)

مردن عاشق نمی ميراندش

در چراغی تازه می گيراندش....

 

 

**

 

 

 

در عصر

ابری شبيه زن

بر آسمان سياه سيگار می کشيد

 

در صبح

پلک های خبرچين خواب را حرام دانستند

 

در شب

 به ماه بلند گاز خواهم زد

و ستاره ای از من متولد می شود

 

هر روز

   هر صبح

          هر عصر

 

 حس می کنم که زنی در من اعدام می شود

 در چها ررديفِ چهار تايیِِ مشکوک

و بوی خون مگر چقدر اشتها می آورد

که آنها به مرگ شليک می کنند

 

اين تويی که با منی

صدايت را برای روز مبادا بگذار

هميشه دستانت را در جيبت مخفی کن

 که بی قراری انگشتانت را

کتاب های نخوانده توجيه می کند

من را برای روز مبادا بگذار

 

دوشيزه سنگ

وقتی که لبخند می زند

جهان را به کفری نو تحريک می کند

سالی که نيست بهمن ماه را از ياد برده است...

 

بخند

   بخند

      بخند

ماهی قرمز ميان تنگ بلور

اگر چه هيچ گريزی به سوی دريا نيست..

 

صبح سگی با سيگار تازه ای آغاز می شود

م. سودايی تصميم دارد فردا

 يک کتاب شود...

 

 

تهران—ارديبهشت 82

 

 

 

 
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱ 

 

بعضی وقتها يادمان ميرود که از کجا آمده ايم . و زمانی چه چيزهايی را می خوانديم و چه چيزهايی را زمزمه می کرديم.

 

 

مسافر

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."

بابل، بهار 1345


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٢ 

منطق بعضی از افراد برای ادامه دادن مانند منطق خربزه است برای شيرين بودن. خودشان هم خبر ندارند که لک زده اند و اگر به خودشان نرسند بايد از بوی گند شان فرار کنند يا اينکه به بی خيالی بزنند و به روی مبارک نیاورند.

اينها همه شرح کوتاهی بود در رابطه با زندگی من و شعر. کاريش نمی شود کرد. شعر بايد گفته شود. بايد از دهان بيرون بيايد تا جان بگيرد. اگر درون گلو بماند ؟آدم را قناری می کند.{ منظورم اينه که ديگران با تو حال می کنن چون با توچه به اون چه اون ته مها مونده هنوز شيرينی.. اما خودت می دونی که توت چه واويلايي....} از همه خوشحال کننده تر اينکه تا 13 روز ديگر بيشتر دانشجو نيستم و اين خودش يعنی راحت شدن از دست آدمها و کتابهايي که بايد از دستشون در بری.

اينکه ريخت نحس يه سری رو نديدن. اونا رو فراموش کردن و خلاصه يادآوری همه اون چيزايي که بد بوده اند رو برای خود ممنوع کردن.

من اونقدرها هم که فکر می کنيد هم نسبت به وبلاگم بی خيال نيستم. 2 بار آپديت کردم . اما پريد. منم چون جايي  save  نداشتم ...

 

 

 

 

(1)

 

از دری

 که برای هميشه بسته بوده است

پرده ای آويخته می شود

که در آنسوی آن

همه ی از دست رفته ها

در کمال آرامش

 نهار میخورند

 

 

 

 

 

 

 

(2)

 

قناری مغرور

تنها وقتی پرنده فروشی بسته است

آواز می خواند

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦ 

.

.....

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز کشيد

و هيچ فکر نکرد

که ما برای خوردن يک سيب

چقدر تنها مانديم

 

 

 

همه آنها که خوبند بايد بروند . همه آنها که بال دارند و می توانند ما را پشت سر بگذارند. دکتر علی حسين پور از همان نازنين ها بود. از همانهايي که بعد از آنها احساس می کنی چيزی کم داری. نازنينی گيلانی که هنوز طنين صدايش در گوشم است. 

 

روز گذشته دو تن از اساتيد گروه ادبيات فارسي دانشگاه به اتفاق يكي از دانشجويان جهت پيگيري معالجه يكي از دانشجويان گروه كه مبتلا به بيماري كبدي است عازم اصفهان مي‌گردند. متأسفانه در مسير برگشت به دليل بارندگي و نامساعد بودن هوا دچار سانحه تصادف شده و متأسفانه جناب آقاي دكتر علي حسين‌پور يكي از اساتيد برجسته گروه زبان و ادبيات فارسي به همراه يكي از دانشجويان به نام سيد رحيم شمس (رشته ادبيات فارسي) در اين سانحه جان به جان آفرين تسليم كرده‌اند.

اين ضايعه مولمه را به جامعه دانشگاهي خصوصاً دانشگاهيان دانشگاه كاشان تسليت مي گوييم.

مراسم تشييع پيكر اين استاد فرهيخته از ساعت 15 امروز چهارشنبه 6/2/85 در دانشگاه برگزار خواهد گرديد و سپس به زادگاه ايشان شهرستان لنگرود منتقل خواهد شد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩ 

 

 

 

 

 

تنگ است جهان در هفت فلک

چون می رود او در پيرهنم

 

ترانه ای برای والس از شور انگيزترين و غم انگيز ترين سوناتهای مردن است. اين سونات بی رحمانه از رگ و ريشه نتها نشات می گيرد تا چايکوفسکی بالهوس را به بی خوابی بکشاند.

والس حرکتی موزون است برای به حرکت در آوردن آواهای جاری از دهان شعر و زبان شهوانی واژه هاست. اين که سل آخرين آواها را به خود راه دهد و آرشه چندش آور با همه چيز خداحافظی کند. ملودی رشک انگيز و لبالب خوان ترين بخش يک ارکستراسيون بی آهنگ است. ارکستری تک نفره با هم خوانی سلها و ساکسيفونهای ممنوعه.

 

دلم خيلی برای خواندن نيما تنگ شده است . به ياد سيروس طاهباز و سيروس نيرو:

 

عاليه ي عزيزم

نزديك  نيمه شب است . نمي توانم  بخوابم . واقعه ي اخير در زندگاني  نويسنده بيشتر اهميت دارد . ديشب خواستم  از تو احوالپرسي  كنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه كردم . چراغ را خاموش ديدم .  ديدن  اين منظره ، مرا غمگين كرد . ناچار  از ديوار بالا آمدم . مدتي  روي پشت بام نشستم ، ايراد نگير ،  محبت داشتن  منوط به اين نيست  كه شخص پول فراوان داشته باشد يا زياد از حد وجيه و محبوب  باشد . اگر خطايي از من سر زد ، كدام انسان بدون خطا  زندگي كرده است

اين هم  در نتيجه ي جنوني است كه صدمات  زندگي برايم  فراهم  كرده است . خودت مي داني  . طبيعتا  تا دو جنس  به هم جوش بخورند  با هم كشمكش  دارند

ولي اين دفعه  دعوا بي موضوع بود . هوا سرد شده  ، سرما خوردي

ناخوش شدي . اين خطاي  طبيعت است . بلكه  خطاي  خود توست . چرا به حمام رفتي .

بالعكس به من  تهمت زدند . مي دانم اوضاع به كلي در اين روزها به همين چيزها دلالت داشت . تو به من تهمت مي زني كه با دخترها رفيق هستم ، آن ها تهمت مي زنند  از شر زبان من  ناخوش شده اي . متشكرم  . مفارقت شيرين است . از دشمني  كم مي كند و به دوستي  مي افزايد .  قلب نارضا را هم تسلي مي دهد اما ...

به جنگل هاي  « ني تل »‌ قسم من  فقط  يك نفر را دوست دارم  و متاركه ي اخير موضوعي نداشت ، مثل اين بود كه عمدا با فحش اسبابي  فراهم آورند كه من از آن جا دور باشم

از اين ها گذشته  خيبي  اسباب  نگراني است . مخصوصا  وقتي كه  مي شنوم  كمرت را سوزانيده اند . قلبم را سوزانيده اند

پس نگذار در اين  تنهايي كسي كه هيچ كس  را ندارد و اميدش  رو به انقطاع است  گريه كند و در اين گريه به خواب برود.

 

عزيزم!

امروز صبح ،  تا كنون ،  خيلي  دلواپس هستم !  نمي دانم  چرا !  مثل مقصري  كه مي خواهند  او را به محبس  ابدي بسپارند . حس مي كنم  انقلاباتي  در زندگاني من ،  به من  نزديك  است .  بدون سبب  دلم  مي خواهد گريه  كنم . شايد خوابهاي آشفته ي ديشب سبب شده باشد  به هر حال  به قلب شاعر چيزهايي مي گذرد كه در قلب ديگران نمي گذرد

شعر « بوته ضعيف »  را بخوان . به واسطه ي  مخالفت  با باد سرنگون  شد

من ميل دارم با من دوست باشي نه كسي كه به خودت عنوان زن و به من  عنوان شوهر را بدهي . من  از بچگي  از كلمه ي زن و شوهر بيزار بودم .  واضع كلمات :  احتياج يا طبيعت ، خوب بود از وضع اين دو كلمه خودداري مي كرد . به تو گفته ام  تو را دوست دارم در صورتي كه ...

اگر با من يكي شدي  كارهاي بزرگ صورت خواهي داد . بين ساير دخترها سر بلند خواهي شد . اگر جز  اين باشد آگاه باش :  پرنده ي وحشي  با قفس انس  نخواهد گرفت

اين كاغذ چندمي است  كه مي نويسم . يا شوخي  فرض خواهي كرد يا سرسري  خواهي خواند . در مقابل ، من  به خودم  خواهم گفت : او به طبيعت  واگذار كرده است . ولي  اين خطاست . براي اين كه انسان  عقل دارد  تا  بر طبيعت  غلبه كند  و آن را ،  تا حدي  كه ممكن است  به دلخواه  خود در آورد

كاغذ  بعدي  را وقتي خواهي خواند  كه بعد از خواندن  آن ،  ديگر آن  پرنده ي وحشي  را  در قفس  نبيني و در ميان يأس و پشيماني و اندوه  ، كه  ناگهان ضربات  قلبت  را نامرتب  كرده است ،  تعجب كني او   از  كجاي قفس پريد . پرهاي  او كه ابدا  با حرف هاي  تو بريده نمي شود . پرهايي كه  او را تا  اعماق روح تو پرواز داده است ،  عبارت  از خيال و عشق اوست

نيما

 

عاليه

به خانه ي بد بخت ها  نظر بينداز . اين شمشادها را كه اين طور سبز و خرم مي بيني ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح كرد.  آن چند  گلدان  كوچك را  حاليه غبار آلود است  خودش  مرتبا چيد . به ما گفت به آن ها دست نزنيد

روز بعد  روزنامه اي دستم بود ، از من پرسيد  در آن چه نوشته اند ؟

جواب دادم يك نفر در حدود جنگل ياغي شده است . از اين جواب  آثار بشاشتي  در سيماي  پدرم ظاهر شد ،  پهلوان انقلاب سرش را  بلند كرد ، گفت :  معلوم مي شود آن ها را تحريك كرده اند . گفتم  يك فصل از كتاب « آيدين » مرا در اين روزنامه  نقل كرده اند . روزنامه را  از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش  را مي خواند . چند دفعه  از گوشه ي  درگاه نگاه كردم  ديدم   به دقت و حرص زياد  هنوز مشغول خواندن  آن فصل است

چه قدر از برومندي  و يكه بودن پسرش  خوشحال مي شد . اين آخرينمقالات و  مكالمات  من با پدرم بود . يك روز پيش از ورود مرگ . بعد از آن ديگر ...

به تو گفته بودم شب ديگر به مهمانخانه  « ساوز »  مي رويم . او را مي خواستم دعوت كنم

پدرم  مي خواست زمين بخرد . خانه بسازد . ديدي  عاليه  ، عروس  يك شاعر بدبخت  ، چه خوب زمين كوچكش  را  ارزان خريد و ارزان ساخت

 

 

نيما

 

 

 

 

 

 

آخرین روز دنیا

  لیلا فرجامی

 Leilafarjami@hotmail.com

وقتی که کوه ها مثل دندانهای فاسد نَوَد ساله ها

در حلقوم فشرده یِ آسمان فرو می شکنند

و بیو ه ی داغدیده ی شب

که با روبنده ای سیاه

و دست پُری از نعشِ کبود ستاره ها

برای یافتن جفتِ مرده اش

به مجلس ختمی در ماه می رود،

وقتی که حرفهای سای باباهای جادوگر

سایه های درازی از دروازه های بهشت

به روی توهمی از زمین نباشد

و معجزه همان لحظه ای باشد

که تنها یک ملخ

از ساقه ی کوچکی که در باد می لرزد

می پرد و نیست می شود

و خدایی که هم بینا و دانا و تواناست

همیشه همان ملخ و ساقه ی کوچک و باد و نیستی...بوده است

من به آخرین روز دنیا رسیده ام.

 

تازه می فهمم

این زندگی ام ست

که برایش از همه ی پیاده رو ها و خرابه ها و صندوقهای پستیِ بی نامه

خدا حافظی کرده ام

زندگی ام که به پلی نامریی میان شهرکی در قاره ی شمالی آمریکا

و خیابان دوم شرقی کویٍ آسیای تهران

خلاصه می شود

و روحی که مثل بچه ای سرگردان

هر صبح

به خواربارفروشی حاج آقا می رود

و می پرسد:

"بستی یخی سبز داری؟"

و می شنود:

"امروز نه، فردا"

امروز نه فردا

امروز نه فردا

امروز نه فردا

مثل همه ی لحظه هایی که کپک می گیرند

و دور می افتند...

 

و کاش که امروز

"آخرین روز دنیا بود"

این را می گویم

و بستنیِ یخیِ سبزم را

در فاصله ای میانِ  پل صراط  و شیونهایِ خرِ دجّال

با خیالی تخت لیس می زنم.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۳ 

 

 

 

خواب را درمانی است. سزا را درمانی است . اشک و پاشويه و دمورگان روح را نيز. زايمان درد فراوانی دارد. اينکه فردی از ستون فقرات فرد ديگری زندگی را آغاز می کند نمو می کند و بعد مغرور و سرافکنده می شود . روزگار می گذارند به راحتی ازپيچهای خيابان می گذرد. و بعد شوت می شود در دل جمعيت. آنقدر خودخواه می شود که از همه انتظار دارد دسته گل بگيرد، به همه توهين می کند . برای همه چيز شکلک در می آورد. به زندگی اش رونقی خاص می بخشد . در اتوبوس به پيرمردها نگاه ترحم آميز می کند و آنقدر دلبسته به همه چيز است که در حين روزنامه خواندن از ايستگاه نامعلومی سر در می آورد. نقاشی مانند برامس، لذت می برد از همنوايي سگها بعد می افتد در ولگا تا چخوف از سر نبودن هيچ مريضی آن را طبابت کند.

 

بالاخره درس خواندن هم تمام شد .حالا شده ام آقای خودم . حالا راحت راحته راحت می توانم به کارهايي که

 می خواستم انجام دهم برسم .البته اگر درد سر جديدی شروع نشود. باز هم اين چند خط را يافتم در بين هزار جور مسئله بی مزه

 

 

 

 

mehdi ravandi

 (۱)

پيراهنت که بوی تورا هوس کرده است

خود را از چوب رختی به پايين می اندازد

تا به تو بفهماند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و اما بعد داستانی از دونالد بارتلمی:

 

 

اولين  اشتباه  نی نی

داستان كوتاهى از دونالد بارتلمى ترجمهء: على فارسى‏نژاد

 

اولين اشتباهى كه بچه كرد اين بود كه صفحاتى از كتابش را پاره كرد. ما هم قانونى وضع كرديم كه هر بارى كه صفحه‏اى از كتابى پاره كند، بايد چهار ساعت تنها در اتاقش پشت در بسته بماند. اوايل تقريباً روزى يك صفحه پاره مى‏كرد و قانون نسبتاً خوب پيش مى‏رفت، اگرچه صداى گريه و جيغ از پشت در بسته اعصاب خردكن بود. ما به اين نتيجه رسيديم كه اين هزينه يا بخشى از هزينه‏اى است كه بايد بپردازيم.

اما همان طور كه درك و فهمش بيشتر مى‏شد، هر بار دو صفحه پاره مى‏كرد كه به معناى هشت ساعت تنها ماندن در اتاقش پشت درهاى بسته بود كه ناراحتى همه را مضاعف مى‏كرد. اما او اين كار را ترك نكرد. همين طور كه جلوتر رفتيم به روزهايى رسيديم كه او سه يا چهار صفحه پاره مى‏كرد، كه اين كار او را در اتاقش براى يك دوره متوالى شانزده ساعته حبس مى‏كرد كه روال عادى غذاخوردن را مختل مى‏كرد و زنم را عصبى؛ اما به نظر من اگر قانونى وضع كردى، بايد پايبندش باشى، بايد ثابت قدم باشى، وگرنه آنها خيال برشان مى‏دارد. او آن موقع چهارده يا پانزده ماهش بود. البته اكثر اوقات بعد از يك ساعت يا همين حدود جيغ كشيدن خوابش مى‏برد كه جاى خوشحالى بود. اتاقش خيلى خوشگل بود، با يك اسب گهواره‏اى چوبى و حدود صد تا عروسك و حيوان پر شده بود. اگر مى‏خواستى عاقلانه از وقتت استفاده كنى، خيلى كار بود كه در آن اتاق انجام بدهى؛ پازل و چيزهاى ديگر. متأسفانه بعضى وقت‏ها در را كه باز مى‏كرديم مى‏ديديم وقتى توى اتاق بوده صفحات بيشترى از كتاب‏هاى بيشترى پاره كرده و اگر مى‏خواستيم عادلانه رفتار كنيم بايد اين صفحات را هم به كل صفحات اضافه مى‏كرديم.
اسم دختربچه »بورن دانسين« بود. ما به بچه از شراب‏هاى قرمز، سفيد و آبى‏مان داديم و با او جدى صحبت كرديم.امافايده‏اىنداشت.
بايد بگويم واقعاً باهوش بود. در مواقع خيلى نادرى كه بيرون از اتاقش بود و داشت كف اتاق بازى مى‏كرد و بالاى سرش مى‏رفتى، كنارش يك كتاب باز بود. كتاب را كه وارسى مى‏كردى كاملاً سالم به نظر مى‏رسيد. بعد از نزديك نگاه مى‏كردى و صفحه‏اى را پيدا مى‏كردى كه يك گوشه كوچكش كنده شده بود كه مى‏توانست به دليل يك ورق زدن معمولى پاره شده باشد، اما من مى‏دانستم كه چه كار كرده. اين گوشه كوچك را پاره كرده و بلعيده بود. اين هم بايد به حساب مى‏آمد و حساب شد. آنها به هر كارى دست مى‏زنند تا تو را از كارت بازدارند. زنم گفت كه شايد ما زيادى سختگير بوده‏ايم، و اينكه بچه دارد وزن كم مى‏كند اما من به او خاطر نشان كردم كه بچه يك زندگى طولانى در پيش دارد و بايد در دنيايى كه ديگران هم هستند زندگى كند. بايد در دنيايى زندگى كند كه قواعد خيلى خيلى زيادى دارد و اگر نتوانى ياد بگيرى چطور با قواعد كنار بيايى همه طردت مى‏كنند و در حالى كه شخصيتت خرد شده، در محيطى سرد و بى‏روح منزوى شده‏اى. طولانى‏ترين زمانى كه او پشت سر هم در اتاقش بود، هشتادوهشت ساعت بود تا اينكه كه زنم در را با يك ديلم از لولايش درآورد، البته بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بيست و پنج صفحه پاره كرده بود. من در را روى لولايش برگرداندم و يك قفل بزرگ هم اضافه كردم، قفلى كه فقط اگر يك كارت مغناطيسى وارد شيارش مى‏كردى باز مى‏شد، و كارت را هم پيش خودم نگه داشتم اما اوضاع بهتر نشد. بچه مثل خفاشى كه از جهنم بيرون بيايد، از اتاقش بيرون مى‏آمد و به نزديك‏ترين كتاب حمله مى‏كرد، كتاب شب به خير ماه يا هر كتاب ديگر. بعد مشت مشت صفحاتش را مى‏كند. يعنى اينكه در عرض ده ثانيه، سى و چهار صفحه از كتاب شب به خير ماه روى زمين بود؛ به اضافه جلد.
من هم كم‏كم داشتم نگران مى‏شدم. وقتى بدهكارى‏اش را برحسب ساعت حساب كردم، ديدم كه او قرار نيست تا سال 1992 از اتاقش بيرون بيايد. كاملاً رنگ پريده شده بود. هفته‏ها بود كه پارك نرفته بود. ما كم و بيش بايك بحران اخلاقى مواجه بوديم.
اين بحران را اين طور حل كردم كه اعلام كردم پاره كردن صفحات كتاب‏ها كار درستى است و علاوه بر اين پاره كردن صفحات كتاب‏ها در زمان سابق هم كار درستى بوده. اين يكى از جنبه‏هاى رضايتبخش پدر و مادر بودن است، كارهاى خيلى خوبى هست كه بايد انجام دهى، هر كدامشان نيز هم قيمت طلا. حالا من و بچه خوشحال كف اتاق كنار هم مى‏نشينيم، صفحات كتاب‏ها را پاره مى‏كنيم و بعضى اوقات فقط براى سرگرمى مى‏رويم به خيابان و شيشه جلو يك ماشين را خرد مى‏كني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸ 

 

 

دوستان عزيزي که مرا دوباره مي خوانيد سلام . نمي دانم با چه رويي از شما عذر خواهي کنم. مي دانم چيزي که بدتر از مزخرف نويسي است، مزخرف خواني است اما چه کنم چاره چيست.

 

مبلمان از دهنم دارد بيرون مي آيد بفرماييد جا خوش کنيد. دوستان عزيز طمطراقي که بوي گندتان مي آيد. لابد از دسته کتري تان بو بلند شده است؟

خوب عادت کنيد در هواي سرد به بلند شماره کردن درختاني که از شما بلند تر اند و به آسمان تيمارستان دل خوش کرده اند.چقدر حيونکي سيگار مي کشيد . شده بود يه لاشه که از هفت تا سوراخش دود مي آمد بيرون. مي گي از هيچي باکي نداش .

مي شاشيد به در و ديواراي زندان ابد. لعنتي آب مي داد به اون گلدون دور از دست بالاي سلول که داشت سرطاني مي شد. خودش هي ميزد به کوچه . به بچگي هاش حسوديم مي شد. دل پري داشت از اين همه دوچرخه پنچر. زندگيش بد جوري تو آبادان داشت خرمايي ميشد. همش از يه چيزي مي نالد . همه چيزه شو از دست داده بود . حتي دمپايي قهوه رو بسته اي که هر دور يه دفعه از موتور مي افتاد.

 

دلم خيلی گرفته بود . همين

 dr.sobhi

 

به : آ- م که نيازی به خواندن آن ندارد

شهر که بزرگ می شود    

    

 آدمها کوچک می شوند

 

 

*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر ماندا صبحی متولد 1335 شميران است. وی فارغ التحصيل جغرافيای انسانی از دانشگاه مالمو سوئد است و در حدود 21 سال است که در سرزمين شب و برف به سر می برد. با دکتر صبحی در حاشيه سمينار بين المللی انسان، اقليم، زندگی که از 20-22 خردادماه 84 درتهران برگزار شد آشنا شدم. لحنی صميمی، با لبخندی دائمی بر لب و زير و بم شدن صدا، جذابيت خاصی را به صبحی می دهد. اين نشاط فوق العاده، شايد بخاطر شوق ديداری که وی پس ازسالها دوری از وطن داشته است خيلی طبيعی باشد.

 

ب: خانم صبحی موضوع مقاله تان در اين کنفرانس چه بود؟

ص: (با لبخند ) موضوع مقاله من" نقش اقليم در خودکشی" بود. همانطوری که می دانيد طبيعت هميشه به نوعی با گوشت و خون انسانها آميخته است. انسان هميشه به همان اندازه که تحت تاثير طبيعت است و از طبيعت الهام می گيرد خود نيز بر طبيعت تاثير می گذارد. اين تاثير نوعی تاثير متقابل و نوعی تعامل عاطفی با محيط است. محيط بر اخلاق، طرز تفکر، علايق، رنگها، آداب و رسوم و در کل بر شيوه زندگی مردم در يک اقليم تاثير می گذارد. مثلا" رنگهايي  که يک آبادانی دوست دارد با رنگهايي که يک سيستانی دوست دارد با هم متفاوت است و چنان چه می دانيم اين سليقه در مورد يک اقليم کاملا قابل تشخيص است. يا در هر اقليمی که ديلی رنج تمپيچر بالاتری دارد مردم آن ناحيه دمدمی مزاج ترند و در مناطقی که اين شاخص کمتر است مردم از نوعی تعادل رفتاری بيشتری نسبت به ساير اقليمها برخوردارند.  

ب: اقليم چيزی جز آب وهوا و خاک وباد نيست. پس به چه اندازه می توان اين تاثير را بر افراد جدی تلقی کرد که حتی مرگ و زندگی آنها تحت تاثير اقليم باشد؟

ص: می دانيد اقليم تنها يک حيطه جغرافيايي نيست. اقليم همه چيز است. خون است که در رگهای ساکنين می دود، هوا است که در ريه های ساکنين جريان دارد. خاطرات کودکی را اقليم می سازد، همچنان که ممکن است مرگ را هم اقليم مشخص کند. مثلا يک آبادانی را با يک تهرانی در نظر بگيريد. يکی کودکيش را در نخلستان سپری می کند، ديگری اما بيشتر دلبسته کتابهای تَن تَن و ماجراهای آن است. البته اين تفاوت  ها در دوره ما بيشتربود. اما امروزه اين تفاوت تا اندازه ای کمتر شده است.

ب: اثر اقليم به عقيده شما تا حدی است که بتواند عامل موثری در پديده ای روانی مثل خودکشی باشد؟

ص: کاملا. و صد البته، ببنيد اين موضوع را با مثال کوچکی توضيح می دهم. مثلا يک نفر که در رامسر زندگی می کند اگر خيلی از دست خودش خسته شده باشد چکار می کند؟ خودش را غرق   می کند..اما کسی که مثلا" در سنندج زندگی می کند شايد بسرش بزند که خودش را از کوه به پايين پرتاب کند يا ...  البته آمار اينها را بخوبی نشان داده است، اينکه تعداد افرادی که در رامسر زندگی می کنند %68.4 بيشتر علاقمند به غرق شدن هستند تا خود را از کوه به پايين انداختن.

 

ب: البته اگر شيوه های جديد مردن را به حساب نياوريم؟

ص: می دانيد پژوهش من بيشتر حول آمار اداره بهزيستی ايران می گردد، نه چيز ديگری. من در سال71  زمانی که به تهران آمده بودم به اين موضوع علاقمند شدم. همه موضوع از صفحه حوادث کيهان شروع شد. تيتر آن چيزی شبيه "شوهرم از مردن لذت می بُرد" بود.

ب: خوب؟

ص: تيتر تکان دهنده آن آدم را وادار به خواندن می کرد. من 13 سال است با اين حادثه کلنجار می روم. هنوز هم آن را نتوانسته ام برای خودم توجيه کنم. لذت مردن مگر چگونه لذتی است که احمد 28 ساله را ارضا می کند؟  احمد بنوعی عاشق مردن در آب بود. همراه با نوعی حس سوزش بر پوست. اواز همسر خود می خواهد که تا نيمه وان را آبگرم بريزدو بقيه وان را هم با بنزين پر کند.  تانيمی از بدنش در گرمای آب، ولرم می شود  ونيمی از بدنش هم در خنکیِ ارغوانیِ بنزين ، مور مور شود . بنزين سينه اش را خنک می کند و بعد کز دادن لذت آورموهای سينه در وان آبگرم  شروع می شود، هر چند احمد اينها را از قبل به زنش گفته بود، اما همسرش بيشتر اين را نوعی گدايي عاطفی تلقی کرده بود،  اينکه شوهرش در يک برهه چند ماهه نيازمند محبت بيشتری است. اما احمد به نوعی در اين سبک مصر بود. و عاقبت خودش را به اين نحو راحت کرد.

 

انسان هميشه به همان اندازه که تحت تاثير طبيعت است و از طبيعت الهام می گيرد خود نيز بر طبيعت تاثير می گذارد. اين تاثير نوعی تاثير متقابل و نوعی تعامل عاطفی با محيط است. محيط بر اخلاق، طرز تفکر، علايق، رنگها، آداب و رسوم و در کل بر شيوه زندگی مردم در يک اقليم تاثير می گذارد

 

 

 

ب: و بعد؟

ص: پرداختن به آن حادثه کلافه ام می کند.

ب: پس چطور سر از موضوع اقليم در آورد؟ ما هر روز در روزنامه ها هزار جور از اين حوادث ريز و درشت داريم. گهگاه فجيه تر از آن. مثل جريان شاهرخ و سميه در زمستان 75 ، محمد بيجه سال پيش و سعيد حنايي 4 سال قبل و خفاش شب چند سال قبلتر..... . حال اگر می شود پيرامون نقشی که اقليم در اين ميانه بازی می کند بفرماييد؟

ب: مردن در وان آبگرم هم نوعی اقليم است. سوزشی که پوست را قلقلک می دهد برای خودش خوزستانــی است. همه اينها درست است. احمد عاشق نوعی مردن است. اسکيزوفرنی حاد و منحصر به فرد. سوختن و مردن در آب .

ب: طبيعت ايران دارای تنوع آب و هوايي فراوانی است. نوع پوشش گياهی اقليمها با هم متفاوت است همچنان که اقليمها از لحاظ ميانگين ارتفاع با هم متفاوتند. اما در هر اقليم کلان شهرهايي وجود دارد که تا حدودی مردم را به سرنوشتی مشترک و در عين حال بی ارتباط با اقليمشان پيوند می دهد. اين نوع خاصِ مردن نمی تواند مولود کلان شهرهای بدون کوه و دريايي مثل تهران باشد؟

ص: بدون کوه و دريا بودن لزوما اين نوع خاص را بوجود نمی آورد. هرچند که تهرانِ بی در و پيکرِ بدون کوه ودريا هم در زيرسازی اين نوع تفکر بی تاثير نيست. شهر که بزرگ می شود آدمها کوچک می شوند. ببينيد زندگی در کلان شهری مثل تهران آدم را به تنگ می آورد. من ديگر آن حوصله را ندارم. البته شايد به آن علت است که کم کم دارم پير می شوم. هرچند در آستانه 50 سالگی هنوز معتقدم آدم تحت هيچ شرايطی نبايد شاديش را از دست بدهد.

تهران به نوعی به اين طرز تفکر کمک می کند، احمد 28 ساله چطور به اين تفکر می رسد؟ چرا کسان ديگری نمی رسند؟ خوب گيرنده های آدمها با هم متفاوت است. شايد بهتر باشد بگويم ميزان استقامت آنها در رويارويي با مشکلات. اين همان چيزی است که مولود تهران است. آشفتگی

ب: کيفيت برگزاری اين سمينار را با سمينارهای مشابه چگونه ارزيابی می کنيد؟

ص: می دانيد اين سه گانه انسان، اقليم، زندگی بيشتر خاص منطقه جغرافيايي فلات ايران است که همه نوع اقليم را در خود و در پيرامون خود دارد در حالی که تنها در سوئد دو اقليم سرد و اقليم سرد و قطبی را داريم. با توجه به اين موضوع چيزی که بيش از همه  توجه مرا جلب کرد مطالبی بود که جناب آقای مهندس عدل پيرامون تقسيم بندی اقليمی در ايران داشتند و نيز کتاب اقليم و معماری جناب آقای مهندس کسمايي که اثر ارزشمندی است پيرامون مسئله خانه سازی، با توجه به اقليم های ايران. البته در بعضی از اوقات با همان بی نظمی هميشگی که در برگزاری سمينارها وجود دارد روبر شديم که اين موضوع البته در ايران خيلی طبيعی است .

ب: در پايان؟

ص: از شما و دوستانتان که اين مصاحبه را ترتيب داديد تشکر می کنم. شاد باشيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠ 

آنچه بيش از همه درد آور است مردن است. دل کندن از آدمها و ماشين . دل کندن از رامبراند . زندگی مدرن و سعدی . دل کندن از شاهد بازاری و دل کندن از خويش.

چه اتفاق افتاد که خواب سبز ترا سارها درو کردند؟!!! و فصل ،فصل درو بود. حافظ و شور رندی. زمستان . سوراليسم و سرکشی سگها. من زندگی را دوست دارم آقای برهوت . خوب همين باشد .همان که من از دورم از همه خوبها . از فی البداهه نوشتن و دل بريدن از ادامه . آنقدر تلخ بود که سالوادور دالی را می ترساند. ولنگاری زندگی بدجوری سگی شده بود. آنقدر آرام بود که به نقاشی های عارفه دست می يافت . دوست داشتن استاد جليل ضياپور را می گويم.

من اين چند وقت را درگير خواندن بودم برای ارشد. اما اين شعر را نوشتن لابلای هزار چيز بی سر وته :

 

 

 

reza khatir

 

(۱)

زن

اندوهگين به خانه می رود

همچنان که پله ها بيشتر می شوند

چراغ راهرو کم سو تر

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢ 

امسال سال شادی و امسال سال گل

نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل

 

اين خودش يكی از شيوه های مطرح شدن است كه در عين شهرت خود را از ديده ها پنهان كني... پنهان ز ديده ها و همه ...

چيزی كه بيش از همه اينها من را آزرد . دور شدن از همه چيز بود. باالاخص از زندگی عادی و گذران فی المنوالش .. گذران هر روز از خواب بر خاستن . خود را در آينه بر انداز كردن . دستی به صورت خود كشيدن و ابراز شاد بودن در روزی نو... همه اينها درست . اما من همه چيز را به خوبی می دانم. بعضی از آدمها مثل شربت هستند . هم به معنای فرح بخشی هم به معنای مسكن بودن.

حال بايد اين را مشخص نمود كه چقدر ما قاشق خوبی بوده ايم. يا آنها را هم زده ايم . يا با درد ما را فرو بلعيده اند. دلتنگی هم از همين دست چيزهاست... دوری و زاری و همين خزعبلات.

من شعر دندان گير جديدی ندارم . حوصله خواندن ندارم . فقط ميشنوم . انهم ديوانه وار ... دلم غنج می رود برای يك صفحه يك كلمه يك حرف يك هجا... دلم غنج می رود برای ديوانه وار خواندن در رختخواب ... دلم غنج می رود برای نقاشی ........ دلم غنج می رود برای آرزو های دور و دراز...

همه زندگی در آرزوی كودكی مانده ايم . خودمان را می كشيم برای يك ذره معصوميت

يك ذره پاك و صادقانه دوست داشتن. همه مان همه پيامبران  امامان و همه برای احيای روح كودكی امده اند . روح از ته دل خنديدن و از ته دل گريستن .

همين و همين و همين يك داستان davood zaddiyan

 

 

 

 

پيشكش به ر. ملا احمدي

اين يك روايت عادي و معمولي است از همان دست نوشته هايي كه راوي در آن هيچ گونه منظور سياسي خاصي ندارد چون ذاتا از سياست متنفر است و طبق معمول در زمستان به نوشتن آن پرداخته است حال مي توانيد چشمانتان را ببنديد و خيابان خلوتي را مجسم كنيد كه تنها دو سرباز و يك زن در آن است البته بهتر است چند نفر مغازه دار را هم وارد داستان كنيد . خوب الان سه شنبه است ودو سرباز يك ساعت مرخصي گرفته اند . ساعت شش يا هفت عصر مي تواند مناسب باشد. سرباز اول يك شهرستاني بي لهجه است . زن جلوي آنها راه ميرود سن و سالش اصلا معلوم نيست . مي تواند بيست وپنج يا بيست و شش ساله باشد . سرباز اول به دومي: امروز سيگار را حتما ترك مي كنم چون هر سيگاري كه روشن مي كنم چهره پدرم را تصور مي كنم كه ناراحت است و من هم اصلا تحمل ناراحتي اش را ندارم. سرباز دوم اصلا تا به حال سيگار نكشيده است وهيچ وقت هم به كشيدن آن تحريك نشده است.
زن در اين قسمت از مغازه اي كه جلوتر قرار مي گيرد تصميم ميگيرد كه سبزي بخرد كنار همان مغازه كه جلوتر است يك مغازه خوار بار فروشي است ، سرباز اولي تصميم مي گيرد دوباره سيگار بكشد اين ها در ذهنش مي گذرد و سرباز دومي هيچ اطلاعي در اين باره ندارد.
زن حالا وارد مغازه مي شود ، آشي مي خرد .احتمالا شوهرش يا بچه اش مريض است شايد هم خودش البته ممكن است شوهري در كار نباشد . پس موضوع در اين جا فرق مي كند چون راوي در اين جا تصميم دارد سرباز دومي را يك جوري علاقمند به زن نشان بدهد . پس لابد مي بايستي عشوه اي را هم براي زن در نظر گرفت تا داستان پر خواننده تر شود واگر قرار شود تا آنقدر طولاني شود كه كتاب شود به چاپ هاي بيستم وسي ام كارش بكشد.در هر صورت زن در اين قسمت چادرش را هي باز و بسته مي كند، آبي روشن پوشيده است . سرباز اول هم سيگاري روشن كرده است. پك هاي عميقي به سيگار مي زند. سرباز دومي بي هيچ مقدمه اي عاشق زن شده است اين را مي توان از رنگ صورتش وپرت وپلا گويي هايش در بيرون مغازه و وقتي با سرباز اول حرف مي زند، حدس زد.

خوب راه ميروند ديگر، زن در جلوي آنها و دو سرباز با هم پشت سرش چقدر حالا از او بيشتر خوشش مي آيد چون حس مي كند او هم دوستش دارد . چون از قديم گفته اند دل به دل....
زن اصلا شايد به مردي ديگر فكر مي كند كه هم پولدار تر وهم داراي سر و وضع بهتر ي از سرباز دومي است.

سرباز اولي ساكت ودر عين حال سيگاري هم ديگر براي كشيدن ندارد. سرباز دومي به زن نگاه مي كند و خيالبافي هاي بدي راجع به زن مي كند . شايد زن فاحشه است و با مرد هاي زيادي تا به حال خوابيده است .اين فكر از كمي عقب تر و زماني كه زن با سبزي فروش خوش و بش مي كرد و آخرش هم پولي به او نداد در ذهنش خطور كرده است.
ولي نمي تواند اين طور باشد دليش را هم نمي داند. خوب عاشق زن است و چون گفته اند آب مي گردد چاله را پيدا مي كند حتما زن نجيبي است ، چون خود او بالفطره آدم چشم و دل پاكي است.
سرباز اولي خميازه مي كشد و از خيال بافي هاي سرباز دوم خسته شده است. در چهارراه بعدي قرار است سرباز دوم زن را در انبوه جمعيت گم كند پس از حالا مي توانيد سرباز دوم را براي اين كه در نخستين عشقش شكست خورده است دلداري بدهيد

تهران ، بهمن/ 1382
 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤ 

زندگی ادامه دارد. مرگ و کسب و کار ادامه دارد. در عین حال که برزخ کشدار است. زندگی لعنتی اتوبوسی، در کنار خواب وخمیازهِ ِشمیران ادامه دارد. سگ ادامه دارد. بانوی طلیعه ادامه دارد. مادر قحبگی و چند داستان دیگر ادامه دارد.. ماه در بساط رختشویخانه می چرخد. سگ دندان لجوجی دارد. مست می کند زیر دامن دوشیزه.

هی پشت سرهم لعنتی یه چیز و نگو نگو اینو آره!

نگو که یه بار می خواستی وسط میدون فواره بشی تا بریزی رو لجن. بعد یهو یه ته سیگار شدی. خوردی به تنه جدول. لعنتی روزنامه جدولای نامربوط الکی زیاد دارد. همه یه جوری وصلن به متلک سکسی. به متلک که از دهن خوارزمی الگوریتم شد.

 

 

این شعر را به نوعی به مجید مدیونم که تونست از یه پوشه قدیمی بجورتش. وگرنه می شد قربانی shift+ delelt

 

 ebrahim sabet

 

 

 

 

 

(1)

 

روح بزرگوار

از جانب حق تعالی می آيد

همه چيزآنقدر روشن می شود

 که تو شبخواب را خاموش می کنی

 وتازه می فهمی

خوردن يک ليوان آب تگری

 چقدر می چسبد

 

 

 

 

 

 

 

نام کتاب: چراغ آخر

نويسنده: صادق چوبك

تاريخ نشر:

حروفچينی: علی آرام

 

ali_ataran2000@yahoo.com

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دوست

 

من و فريدون همديگر را در دانشکده ي افسری شناختیم. یعنی در همان ساعت اول ورودمان که سرگروهبان ما را تو آسايشگاه به خط کرد و حرف زد، من و فريدون بغل هم ایستاده بوديم و هنوز رخت غیر نظامی در تن داشتیم و هر دو دانشجوی احتياط بوديم. اولين جمله ای که از گلوی سرگروهبان بيرون آمد به گوش ما نامانوس و موهن بود و از همه بدتر ازینکه سوم شخص خطاب مي کرد.

او فرياد زد «گوش کنن.» بچه ها بهم دیگر نگاه کردند. شايد اين جمله به گوش گروهی مضحک هم آمد. و شايد سرگروهبان تو صورت يکی از بچه ها پوزخندی هم ديده بود؛ برای همين بود که در همان لحظه اول و پس از «گوش کنن.» گربه در حجله کشته شد وچهره ي سرگروهبان رنگ شاه توت شد و چاک دهنش را باز کرد:

«مردکه حمال پدر سوخته! اگه خيال کردی اينجام خونيه ننته که هر گهی که دلت بخواد بخوری واقعا که بايد خيلی خر باشی. ديپلمه هسی برای خودتی. لیسانسه و دکتر هسی، تو اين چار ديواری که رسيدی بايد لیسانستو بذاری دم کوزه آبش بخوری. اينجا رو بش مي گن سربازخونه. اگه بخوای اور و اتفار بيای چوب مي کنن تو اونچه نه بدترت که دسات شق وايسه. مثه آدم دارم بات حرف می زنم نيشت واز مي کنی؟ حالا خوب گوشاتونو واکنن. زندگی سويل و خوردن و خوابيدن وسگ زدن خدا بيامرزدش. اون ممه رو لولو برد. خیلی زود جای دوس و دشمنو ياد مي گيرين. هنوز نشاشيدين شب درازه؛ خيالتون تخت باشه. اينجا سرزمينیه که ايمون فلک رفته بباد. حالا گوش کنن. بعد از اونيکه از اينجا مرخص شدن. مي رن دفتر. اونجا يه ليستی هس که از روش مي نويسن که چه چيزای بايد با خودشون بيارن. کفش و کلاه رو دولت مي ده. باقيش رو بايد خودشون تهيه کنن. ملافه و روبالشی هم بايد بيارن. حالا واسيه اينکه يه خورده حالشون جا بياد، کرواتاشونو وازکنن و کف اين خوابگاه رو از اون بالا گرفته تا پائين دم در بروفن. وای به حال کسی که يه ذره گرد وخاک از زير دسش در بره. حالا زود باشن.»

فوری نگاه فريدون تو چشم من افتاد و دست هايش برای باز کردن گره کراوتش بالا رفت. صف کج و کوله ای که بسته بوديم بهم خورده بود و همه داشتند با کراوت هاشان ور مي رفتند. فريدون کراواتش را باز کرد و آن را به من نشان داد و آهسته گفت:

«اين سولکاست. همين دوهفته پيش تو پاريس خريدمش هزار فرانک. زنم برام خريد. خيلی دوسش داره.»

کروات خوشگلی بود. يک چيزی از پر طاوس توش داشت. وضع جا خورده و بيچاره او دل مرا سوزاند. من گفتم:

زود بذارش تو جیبت. اين کروات من يزديه. همش هفت هزار ميرزه. بگير با اين پاک کن.»

کراوات را تو مشتش گذاشتم وخودم رفتم پيش سرگروهبان که داشت با يک ليسانسيه معقول و منقول کلنجار می رفت و تا آن جا که مي شد تو رخت غير نظامی خبردار ايستادم و گفتم:

«سرکار من کراوات ندارم، مي شه با دسمال پاک کنم؟»

برگشت و به تندی نگاهم کرد و گفت:

تو هم شاگرد شنگول و منگولی؟ اينم کراوات نداره. خيلی خوب. هر غلطی مي خوای بکن. تو بدم، بمير و بدم.»

برگشتم پيش فريدون. هنوز کراوات من تو دستش بود. بازويش را گرفتم و او را به گوشه سالن بردم و آهسته به گوشش گفتم. «درست شد.» آنگاه هر دو زانو ها را به زمين زديم و موزاييک های خاکستری خاک آلود را پاک کرديم.

اين نخستين برخورد و آشنايی ما بود که بعد، در اندک زمانی، به دوستی قرص و ريشه داری کشيد. چون هم قد بوديم تو خوابگاه و صف هم پیش هم بوديم. يکی دو هفته نگذشته بود که تمام حرف هايمان را بهم زده بوديم. من مي دانستم که او از خانواده پايينی بود و خوب درس خوانده و ديپلمش را گرفته بود بعد با شاگردان اعزامی، به خرج دولت به پاريس رفته و آنجا رشته ي کشاورزی خوانده و يک سال پيش از گرفتن ليسانس پنهانی از اداره سرپرستی؛ همان جا با دختری که دوست مي داشته عروسی کرده و حالا با زنش به ایران برگشته و برای اينکه زود کاری بگيرد، حتی شست تومان هم رشوه داده بود که او را به نظام ببرند و حالا آمده بود که افسر بشود و حقوقش از هفت هزار و دهشاهی به چهل وهفت تومان وپنج هزار برسد.

بچه ي خوبی بود. بيست و پنج سالش بود. کم رو و با شرم بود. شيله و پیله تو کارش نبود. راستگو بود. زنش را به حد پرستش دوست مي داشت. اما وضع ماليش خوب نبود. زنش را گذاشته بود تو يک موسسه فرنگی ماشين نويسی مي کرد و ماهی چهل تومان حقوق داشت. اين سال 1317 بود که چهل تومان برای خودش پولی بود. يک اتاق هم برايش تو کوچه «سزاوار» گرفته بود با ماهی بيست تومان. آن وقت با بيست تومان ديگر، هم بايد خورد و خوراک و رخت و پخت زن تامين شود؛ و هم مخارج خود فريدون در دانشکده. مثل حمام و سلمانی هفتگی و تعمیر کفش سربازی وخريد فرنچ وشلوار وپالتو و کاسکت و کوکارد و چکمه برای روزهای مرخصی، و «آمور» برای برق انداختن قلاب کمر و تکمه های برنجی؛ و نخ پرک برای نظام دادن تختخواب ها و از اين جور چيزها که هر هفته هم يک چيز تازه  بر آن ها اضافه مي شد.

هيچ وقت ندیدم بتواند يک چای خالی از قهوه خانه دانشکده بخرد. همیشه به همان چای ناهار خوری دانشکده که تو بشکه آهنی دویست ليتری دم مي کردند و مزه آب زيپو مي داد و نان های تخميری سربازی قناعت مي کرد. اصلا غرورش هم نمي گذاشت که با جيب خالی دور و بر قهوه خانه دانشکده که همه جور خورد و خوراک توش مي فروختند پرسه بزند.

ما خيلی با هم دوست شديم. تو صف تو خوابگاه وحتی تو کلاس درس و آمفی تئاتر و راه پيمايی ها با هم بوديم. گروهان  ما صد نفر دانشجو داشت که همه ديپلمه يا ليسانسيه و يا دکتر بودند، اما اين فريدون چيز ديگر بود. من خيلی دوستش مي داشتم. او هميشه از دو نفر برای من حرف مي زد يکی از زنش «لوسی» و ديگر از دوست دوران تحصيلش کريم. و چنان در باره این دوست غلو مي کرد که موجب حسد من مي شد. حکايت دوستی نبود برادری بود. اينقدر از کريم پيش من تعريف کرده بود که ديگر خسته شده بودم. هر چه مي کرد ياد او مي افتاد و هر جا مي رفتيم به ياد او بود.

از بس راجع به او حرف زده بود مي دانستم که بچه تاجری بود که به خرج خودش در پاريس تحصیل مي کرده و با فريدون همان جا دوست شده بود. آخرش، خود او را هم به من نشان داد و يک شب جمعه با لوسی؛ چهارتايی خانه او شام خورديم. خانه بزرگ قدیمی سازی توخیابان ری داشت که ارسی و گوشواره و حوض فواره سنگی و حوض خانه کاشی کاری و اتاق آيینه کاری و اتاق قاپوچی و درهای نقاشی و درِ کوچه سنگين کلون دار وگل ميخ دار داشت. خود کريم هم جوان خوبی بود. منم ازش خوشم آمد. آشکار بود سر سفره پدرش بزرگ شده بود. کتاب خوانده بود، فیس و افاده نداشت و فرسنگ ها از تازه به دوران رسيده ها دور بود.

وقتی که من خودش و خانه زندگيش و سفره رنگينش و آسودگی خاطرش را ديدم  بيشتر حسوديم شد. او همه چيز داشت و ما هيچ چيز نداشتيم. حتی توانسته بود از خدمت نظام هم شانه خالی کند. خانه داشت. پدر ومادر خوب داشت. يکی يکدانه بود. فرش های خوب داشت. ظروف کهنه و قيمتی داشت. يک سرويس بيست وچهار نفره ظرف مرغی بی عيب و نقص تو جعبه آيينه ناهار خوری شان چيده بود که چشم را خيره مي کرد. حتی قاشق ماست خوری و شربت خوری هم از سرويس بود. پرده های کلفت مخمل آتشی با شرابه های زر دوزی و مبل و صندلی ساخت چين و نوروزي های صورت شاهی و بارفتن و مجسمه های مفرغ و مرمر و پيانوی بزرگ، خانه او را به صورت يک موزه ي ديدنی در آورده بود. يک چهل چراغ بلور «باکارا» از میان سقف اتاق پذيرايی آويزان بود. که فقط اسمش چهل چراغ  بود، شايد دويست سيصد شاخه داشت.

همان شب اول که به خانه او رفتم، از ديدن تجمل خانه او چنان خود را کوچک و ناچیز يافتم که حس کردم اصلا آمدن من به اين دنيا کار بيهوده ای بود. واگر آزادمنشی و سادگی وبی پیرايگی و بی افادگی کريم نبود، آن شب از زور دستپاچگی و نديد بدیدی، حتما يکی دو تا از آن جام های بلور «سور» را که پر از شراب بود رو سفره واژگون مي کردم و با ريختن چند قاشق قورمه سبزی، سفره سفيد دست دوزی شده را برای هميشه آلوده مي ساختم.

با همه ي این ها من هم از کريم خوشم آمد وخواهان دوستيش بودم. از آن پس ديگر کريم برايم بيگانه نبود و با فريدون هر دو با هم از او حرف مي زديم. و اصلا تعجب نمي کردم وقتی فريدون به من مي گفت که در پاريس کريم خيلی به او کمک کرده و هميشه زير بغلش را مي گرفته. اما کريم مثل اينکه ديگر علاقه ای  به ديدن من نشان نمي داد. دو سه ماه از آن شام گذشته بود و فقط يکبار سراغ مرا از او گرفته بود او ديگر مرا فراموش کرده بود.

بی اعتنايی کريم به من، و نيز تعريف های روز افزونی که فريدون از او مي کرد مرا رنج مي داد. فريدون تمام روزهای تعطيل را با او مي گذرانيد. به سادگی برايم مي گفت که مثلا چه مهمانی رقصی در خانه کريم برپا بود و چه مه رويانی آن جا بوده اند وچه شام با شکوهی داده بود. يا مثلا او و لوسی با «پاکارد» زيبا و بی مانند کريم، روز جمعه به پيک نيک رفته بودند و چقدر خوش گذشته بود.

اما وقتی کلاهم را که با خودم قاضی مي کردم، مي ديدم کريم حق دارد که به من بی اعتنايی بکند. آخر من به چه درد او مي خوردم؟ او کجا و من کجا؟ زمين تا آسمان با هم فرق داشتیم. اما اين دليل نمي شد که کينه ای از او در دل نگيرم. درست است که او با من خصومتی نداشت؛ اما دوست دوست او که بودم. حتما فريدون هم از من پيش او تعريف کرده بود. يقينا به او گفته بود که تنها دوستش در دانشکده من بودم و هزار جور جورش را مي کشيدم. اگر جزيیات دوستی مرا برای او نگفته بود، حتما داستان آن روز که من آن گذشت بی نظير را در باره ي او کرده بودم و به خاطر اینکه او از ديدن زنش محروم نماند تقصیر او را به گردن گرفتم و يک شب و روز جمعه سرگروهبان مرا به جای او توقیف کرده و کشيک گذاشت که برای کريم گفته بود. پس چرا کريم مرا ناديده مي گرفت و به جا نمي آورد و به ديدن من رغبتی نشان نمي داد؟ اين بود که ديگر وقتی فريدون از او حرف مي زد دل من می فشرد و شايد يکی دوباره هم با حرف تو حرف آوردن بی  میلی خودم را نشان دادم.

اما روز به روز محبت فريدون به من بيشتر مي شد و منهم راستی دوستش داشتم. يک دوستی بی چشم داشت و جوانمردانه ميانمان بود. هر دو گمان داشتيم که اين دوستی تا آخر عمر ادامه خواهد يافت. برای زندگی پس از نظام نقشه ها داشتيم و آرزوهای خودمان را برای هم می گفتیم. یک روز هم با هم پیک نیک رفتیم به امیرآباد. آن روزها امیرآباد دور از شهر بود و استخر قشنگی هم داشت. از شهر پیاده راه افتادیم و خورد و خوراکمان تو کیف گذاشتیم و حتی یک گرامافون کلمبیای کوکی کیفی و چند تا صفحه هم به دوش گرفتیم و خود را پای استخر رساندیم. من و فریدون که به راهپیمايی عادت داشتیم خستگی را نفهمیدیم. اما لوسی خسته شده بود.

پايیز قشنگی بود و تازه برگ ریزان شروع شده بود. آفتاب ولرمی که مزه آفتاب نخستین روزهای بهار را می داد می تابید. بساط را کنار استخر گستردیم و آتشی افروختیم و آبی برای قهوه جوشانیدیم و خوراک ها را رو سفره، رو زمین ولو کردیم و به خوردن نشستیم. و آن روز بود که من به راستی به زیبايی لوسی پی بردم. دخترِ خیلی خوشگلی بود به سن نوزده سال و مثل بیشتر زن های فرنگی با موهای بورِ سیر و چشمان کبود و پوست لطیف. چشمانش گیرايی چشمان زنان شرقی را داشت. بلند قد بود؛ آن چنان که دو سوم بلندی قدش از پاهاش بود تا میانش و یک سوم از میان به بالا. لب های کلفت  برآمده  و بینی بسیار ظریفی داشت.

چهار ماهی که از خدمت ما گذشت سردوشی گرفتیم. دیگر به چم و خم و فوت و فن کارهای سربازی آشنا شده بودیم. هر وقت که می شد قاچاق می شدیم. یوخلا می گشتیم. تا آن جا که ممکن بود، کوشش می کردیم ببینیم، ولی دیده نشویم. اما فریدون، همانطور دست و پا چلفتی و پخمه بود که بود. تا قاچاق می شد، زود مشتش واز می شد. زیاد تنبیه و توقیف می شد. توقیف روزهای تعطیل، از مرگ برایش بدتر بود. می خواست هرجوری شده جمعه را با زنش بگذراند. بارها فرمانده گروهان، پیش چشم همه به او بد و بیراه گفته بود و خفیف و کنفتش کرده بود و گفته بود حتما گروهبان خواهد شد و افسر نخواهد شد. دلم خیلی برایش می سوخت، اما سودی نداشت.

دي ماه سردی بود و برف کلفتی زمین را نوارپیچ کرده بود. ما عملیات صحرايی داشتیم اما همه می گفتند عملیات نیست و به جایش تو کلاس اسلحه شناسی خواهیم داشت. تازه آش داغی که پراز نخود ولوبیای چیتی و همه جور بنشن بود، خورده بودیم و خدا خدا می کردیم که به عملیات نرویم که ناگهان سرگروهبان نعره کشید: «تجهیزات کامل بپوشن و تا ده دقیقه دیگه جلو گروهان آماده باشن.» این یعنی عملیات صحرايی سرجایش است.

وقتی از در انشکده بیرون آمدیم فرمانده گروهان که سوار اسب بود، به ما قدم آهسته داد. همیشه کارش همین بود. می گفت وقتی از در دانشکده برای عملیات بیرون می رویم باید محکم و آماده و جدی باشیم و وقتی هم برمی گردیم، هر قدر عملیات سخت بوده باشد، باید با همان محکمی موقعی باشیم که از دانشکده بیرون آمده ایم. اما امروز مدت قدم آهسته خیلی طولانی بود. نمی دانم چطور بود. شاید عده ای از سرما قوز کرده بودند و فرمانده گروهان عصبانی شده بود و از درِ دانشکده تا دم کافه بلدیه ما را قدم آهسته برد. ديگر تنمان خیس عرق بود. بعد راحت باش داد و با قدم راهپيمايی راه می رفتیم.

فریدون برخلاف همیشه آن روز کیفور بود. وقتی که راحت باش دادند به من گفت:

«امروز آخر دسامبره و می گن امشب اونای که زن فرنگی دارن، میرن خونه شون. اگه راس باشه خیلی خوبه. آدم یه شبم از این خراب شده بیرون بخوابه خودش خیلی ارزش داره. اگه لوسی منو ببینه خیلی ذوق می کنه. باورش نمی شه.»

بعد برام حرف زد و گفت:

«من کشاورزی خوندم که بیام اینجا یه مزرعه نمونه تو کرج بسازم و میوه و سبزیکاری و مرغ خروس را بندازم، حالا هم همین خیالو دارم، نمی دونی چقده لذت داره که آدم صب از صدای گاو گوسفند ها و مرغ و خروس ها تو مزرعه چشماشو واز کنه. من زندگی با حیونا رو بیشتر از زندگی با آدما دوس دارم. انوخت بیا و درآمد و ببین. هرجمعه دعوتت می کنم بیای مزرعه. اتومبیل شخصی خودم میفرسم دنبالت که بیا بالا.»

بعد، از من پرسید من می خوام چه کاری بکنم. یک لحظه فکر کردم دستش بیندازم، این قدم آهسته لعنتی کفرم را در آورده بود. گفتم:

«ای بابا تو هم دلت خوشه. مرغ و خروس فروشیم شد کار؟ من می خوام یه کاباره واز کنم مثل «آستوریا» خودم می رم فرنگستون و زنای خوشگل خوشگل با خودم ورمیدارم میارم اینجا. هم فاله، هم تماشا. هم خودم شکم سیری از عزا درمیارم،؛ هم دیگرون به لفت و لیسی می رسن. اونوخت مي بینی چه جوری دسم به عرب و عجم بند میشه. فکرش بکن آدم یه دوجین دختر اتریشی ور داره بیاره اینجا، باور کن همه جا جاته و همه جا حکمت رو می خونن. اونوخت بیا و درآمد و مقام رو تماشا کن. بیچاره می خواد بره سبزی فروشی و تخم مرغ فروشی واکنه که هر روز گرفتار امنیه و آژان بشه. فکرش بکن! بهترین خوراکارو می خورم و بهترین زنارو تو بغلم می گیرم. اونوخت به من چه؟ خواهر و مادر من که نيسن. هرکاری دلشون خواس بکنن. هرکاری بکنن به نفع منه. زّهر کجا که شود کشته سود اسلامه. حالا چه روزيه دارم بت میگم، به شرط اینکه بیای پیش من بگی «رفیق میخوان مالیات زیادی ازم بگیرن.» اونوخت من یه تلفن میزنم که اصلا ازت مالیاتم نگیرین. حال فهمیدی؟»

فريدون حرف مرا جدی گرفت. بغ کرد. مدتی خاموش بود. بعد نگاه بیم خورده ای به من کرد و گفت:

«نه، نه، اگه از گشنگی بمیرم از این کارار نمی کنم. این کارا هم به تو نمياد. تو هم نکن.» بعد هر دو خندیدیم.

عصر که به دانشکده برگشتیم چو افتاده بود که آن هايی که زن فرنگی دارن شب به مرخصی به خانه می روند. این خبر دهن به دهن می گشت و شامگاه که برای نیایش جمع شدیم چندین بار تايید و تکذیب شد. آن هايی که زن فرنگی داشتند «و خیلی از دانشجویان احتیاط بودند که زن فرنگی داشتند» سرشامگاه گوش به زنگ بودند تا شاید فرمانده گردان احتیاط این مژده غیر منتظره را بازگو کند، اما شامگاه تمام شده و ما به کلاس های درس رفتیم و خبری نشد.

حال فریدون معلوم بود. از صبح تا شام هی خوشحال می شد، هی غمگین می شد. آرزويی از این بالاتر نداشت که شب اول سال را با زنش بگذراند. سرِ کلاس وقتی که فرمانده گروهان داشت راجع به حرکت جوخه ها حرف میزد و طرز حرکت آن ها را هنگام حمله بیان می کرد، شنیدم فریدون آهسته زیر لب می غرید:

«من باید اینجا وقتم را پای این مزخرفات صد تا یک غاز تلف کنم و زن  بدبخت من که سال اولشه تو این خراب شده اومده تک و تنها، سوت و کور کنج خونه  بمونه.»

فریاد فرمانده گروهان بلند شد.

«اون دراز گوش حمال اونجا چی میگه زر میزنه؟ یعنی شما تحصیلکرده این؟ خاک برسرتون! با تو هسم فریدون گوساله. جمعه توقیفی. فهمیدی الاغ؟ منشی گروهان بگو جمعه بذارنش کشیک.»

و آن روز وسط هفته بود و فریدون جمعه اش را باخته بود. هم من برزخ شدم و هم فریدون آتش گرفت. مدت کلاس هم دوساعت بود. و اصلا نمی شد از دلش بیرون آورد. می دانستم که این دو ساعت، خونش خونش را می خورد و جرات دم زدن نداشت.

داشتیم برای خواب حاضر می شدیم. منتظر شيپور خاموش بودیم که سرگروهبان وارد آسایشگاه شد و داد زد:

«گوش کنن! اون هايی که خانم فرنگی دارن تا فردا پیش از شیپور خبر مرخص اند. بی صدا چمدوناشونو وردارن بیان این جا اسمشونو بنویسم برن. اما اینو باید بودنن که صب زود پیش از شیپور خبر باید اینجا حاضر باشن.»

میان دانشجویان ولوله افتاد. نه نفر تو گروهان ما بودند که زن فرنگی داشتند و همگی در یک چشم برهم زدن، حاضر یراق پیش سرگروهبان زنوزی ما صف کشیدند. او هم تند تند اسم آن ها را یادداشت می کرد تا به فریدون رسید و تو روی او ماهرخ رفت و گفت:

«تو که توقیفی، کجا؟»

فریدون بدبخت، دست هایش را بالا گذاشت و با لب لرزان گفت:

«سرکار من برای جمعه توقیفم. امشب که..»

سرگروهبان نگذاشت حرفش را تمام کند گفت:

«اینو باید از سرکار ستوان بپرسم. تو دفتره. بیا پايین اگر گفت برو، برو.» مثل اینکه راستی دلش برای فریدون و آن گردن باریک وچهره ي رنگ پریده ای که زیر کاسکتش معطل مانده بود سوخته بود.

دیگر فریدون به خوابگاه برنگشت و منشی گروهان به ما خبر داد که سرکار ستوان اجازه داده بود برود. من خیلی خوشحال شدم، هرچند تختخوابش خالی مانده بود و من از دوریش دلگیر شده بودم. این اولین شبی بود که می دیدم تختخوابش خالی است. اصلا مثل اینکه همیشه آن تختخواب خالی بوده و کسی روش نمی خوابید. چنان او را از خود دور می دیدم که گويی هیچ گاه او را نشناخته بودم. هر شب پس از شیپور خاموش و پیش از خواب، به شکرانه درآمدن از رخت سربازی و به شادی هفت هشت ساعت خواب، شوخی های بامزه با هم داشتیم. سال دومی ها و افسرها و حرفها و حرکاتشان را دست می انداختیم. فلان سال دومی به یک دانشجوی احتیاط که دکتر ریاضیات بود گفته بود عرض و طول خوابگاه رسته مهندسی مخابرات را با چوب کبریت اندازه بگیرد و نتیجه را به او گزارش بدهد و آن دکتر ریاضی بدبخت گریه اش گرفته بود. یا مثلا فریدون می گفت.

«اینا خودشون حمال راس راسی هسن به ما میگن حمال. هی میگن موقع قدم آهسته باید پات رو تا  کمر رقیق جلویت بالا بیاری. آخه برای چی؟ مگه ما میخوایم کان کان برقصیم؟»

از آن روزی که من داستان قاچاق شدن خودم را در قهوه خانه «آسیاب گاومیشی» برایش تعریف کرده بودم دیگر من قطب او شده بودم و مرا مانند مرشد خودش ستایش می کرد. داستان این بود که ما را یک روز پیش از ظهر برای عملیات صحرايی به حوالی آسیاب گاومیشی برده بودند و پس از اینکه سرکار ستوان شرح  کشافی درباره ي اهمیت موضع گرفتن افراد بیان کرد گفت:

«حالا در این خط جبهه موضع بگیرید. اما نه خیال کنید که اونجا باید بخوابید، من خودم میام بالای سریکی یکیتون اگه رو خط الراس باشین، یا خوابیده باشین پوست از کله تون می کنم.»

سرکار ستوان این را گفت و ما متفرق شدیم. اتفاقا من نزدیک قهوخانه، یک چاه کور را گیر آوردم و رفتم توش قایم شدم. یعنی رو شکم خوابیدم و سرم را تا لب خاکهای دور و بر حلقه چاه بالا کشیدم و جلوم را نگاه کردم. کلاهم را هم از سرم درآوردم که مثلا دشمن سرو کله ام را نبیند.

اتفاقا من اولین کسی بوم که سرکار ستوان آمد بالای سرم. من هم جدی و حق به جانب در حالی که دستم رو قنداق تفنگم، که بغل دست راستم رو زمین افتاده بود گذاشته بودم، به جلگه مقابل نگاه می کردم. سرکار ستوان آمد دید من درست درست درازکش کرده ام. گفت «خوبه.» بعد گفت «رو بروت چه میبنی؟» آن دور دورها یک خرسوار می گذشت. من بی آنکه به سرکار ستوان نگاه کنم گفتم «یک سوار.» گفت: «بارک الله.» یه نوبت از کشیک معافی خودت به سرگروهبان بگو.» آن وقت اسبش را سوار شد و رفت برای بازدید منطقه. من از خوشحالی با دمم گردو می شكستم.

وقتی سرکار ستوان پشت کرد و رفت، اتفاقا شاگرد قهوه چی برای برداشتن آب از جوی خوشگلی که پای حلقه چاه می گذشت آمد. من ازش پرسیدم:

«خوردنی موردنی چی داری؟»

گفت: «دیزی؟»

گفتم: «خوبه؟»

گفت: «عالیه»

گفتم: «ببین، یواشکی گوشتو میکوبی با پیاز فراون می پيچی لای یه سنگک میاری. آبشم پیشکشت. چن میشه؟»

گفت: «سی شاهی، اما چون آبش نمی خوای یه قرون.»

گفتم: «اینم یه قرون. و زود باش ببینم.»

وقتی اولین لقمه نان گوشت کوبیده تو دهنم گذاشتم، هنوز سرکارستوان خیلی زیاد دور نشده بود. او سوار اسب بود و من خیلی خوب می دیدمش کجاست. خیلی راحت، تمام سنگک را با گوشت کوبیده ها خوردم وسپس به قهوه چی، که خیلی دور نبود اشاره کردم و گفت:

«می تونی یه بس تریاک حسابی بچسبونی با یک چای قند پهلوی برام بیاری؟»

گفت: «چرا نمی تونم؟» هنوز سرکار ستوان آخر خط منطقه اش نرسیده بود که من کلک دو بست تریاک و دو تا چای دبش را کنده بودم و لول و کیفور داشتم جلگه ي خالی و آرام جلوم را نگاه می کردم. و چون دیدم هنوز یک ساعتی مانده تا عملیات تمام بشود و به دانشکده برگردیم. «دن کیشوت سروانتس» را که به تازگی جای «فاوست گوته» گرفته بود، از تو کوله پشتیم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه ي آن، و نگاهی به اندام سواره سرکار ستوان که آن دور دورها با بچه ها کلنجار می رفت، شروع به خواندن کردم.

این ها را که همان شب به فریدون گفتم، اول باور نکرد، اما چون بوی تریاک را از دهنم شنید، دهنش از تعجب بازماند و گفت: «اگه بفهمن اعدامت می کنن.» و راست می گفت. خیلی بد می شد اما آخر آدم ضعیف و بی دست وپا چگونه می تواند نفرت خودش را به دستگاهی نشان بدهد؟ حتما راه هايی وجود دارد. اینکار من یک راهش بود. من هم مثل همه «احتیاط» ها رنج می کشیدم ودل پری داشتم.

به هرحال، جای فریدون در خوابگاه و بغل تختخواب من خالی بود. شیپور خاموشی را زدند و من و فریدون که هرشب هزار دوز و کلک سوار می کردیم که پس از شیپور خاموشی خاموش نباشیم؛ امشب من تنها بودم و تا خاموشی زده شد رفتم زیر پتو و گرفتم خوابیدم.

نفهمیدم چه وقت شب بود که حس کردم یکی رو تختخواب فریدون افتاد. اول گمانم به نوبت چی رفت. اما آخر نوبت چی چرا؟ او که خودش تختخواب دارد، کشیکش که تمام بشود می رود رو تختخواب خودش راحت می گیرد می خوابد. چشمانم راکه باز کردم. خود فریدون را دیدم که با لباس رو تختخوابش افتاده. نیم خیز رو آرنجم تکیه کردم وخوب نگاهش کردم. صورتش مثل مرده، رنگ پریده بود و خیره به سقف نگاه می کرد. حتما سرکار ستوان نگذاشته بود برود خانه اش و منشی گروهبان به ما دروغ گفته بود. پس آهسته ازش پرسیدم.

«پس چرا برگشتی؟»

ـ «دیگه.»

ـ «مگه اجازه ات نداد؟»

ـ «چرا.»

ـ «پس چرا نرفتی؟»

ـ «دیگه.»

ـ «دیگه چیه، حرف بزن.»

خاموشی بر نور رقیق ماه  که تو خوابگاه ول شده بود سنگینی می کرد و او همچنان تو سقف خیره نگاه می کرد. من فکرم به جايی نمی رسید. او هم هیچگاه با من این جور بی اعتنايی نکرده بود مثل اینکه از من قهر بود. حتی رویش را به طرف من برنگرداند. دوباره آرام به او گفتم.

ـ «آخه چته؟ یه چیزی بگو. چرا نرفتی؟»

ـ «چیزیم نیس.»

ـ «حالا این چه جور خوابیدنه. پاشو لباساتو دربیار. مگه ساعت چنده؟»

ـ «نمیدونم.»

عجیب بود که نمی خواست حرف بزند و من هم خواب از سرم پریده بود و راستی برزخ شده بودم. اما حس کردم حالش غیر طبیعی بود. مثل اینکه مست بود. آهسته ناله می کرد. از تو رختخوابم بیرون آمدم و رو لبه تخت او نشستم. تمام عضلات صورتش متشنج بود. ناگهان بغضش ترکید و با هق هق گفت:

«با کریم لخت عور تو رختخواب بود. لوسی، تو رختخواب خود من با کریم.»

مثل اینکه تمام خون بدن مرا با تلمبه کشیدند و جایش را آب یخ ول دادند. سرم گیج رفت و اتاق و لنگ واز خوابگاه پیش چشمانم زیر و رو شد. هیچ کلمه ای به زبانم نگشت. دلم هم نمی خواست چیزی بگویم. نوبت چی به ما نزدیک شد و آهسته گفت:

«بخوابید. ساعت یکه، ممکنه افسر نگهبان برای گشت بیاد. بخوابید.»

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٦ 

 

 

بن مایه بعضی از افراد آنقدر کم است که به راحتی می توانند دست از علایقشان بکشند. این بی بن مایگی همان تعبیر نخواستن و نتوانستن است. نوعی نخواستن همراه با دوری. او اگر از من دور شود. اگر گرمایش را به من نبخشد. همه چیز غمگین می شود. تهران و ولی عصر و سید خندان همه شان کلافه می شوند.

برای مثال آب معدنی به نوعی همان آب تهرانی است که زیر دماوند است. دماوندی که اگر آن را ببینی دود از سرو کولش بالا می رود. دماوند تنهای سیاه چگونه می تواند این همه زلالی را در خود پناه دهد. دماوندی که آنقدر بی بن است که نمی تواند حتی نمی تواند مقداری فوران کند. آتشفشان الکی. آتشفشان نقشه ای دروغی.

تو ازفردوسی هم کمتری. از فردسی که راست آن بالای میدان می ایستد و زل میزند به من و شما.

در حالی که دربه در، در چهارراه استانبول در جستجوی دلاری.

 

 

 

به آ. ممحمد پویان

 

 

 

(1)

 

ابری خنک

بر پنجره آشپزخانه

لیسه میکشد

*

بانوی بی خواب

خونسرد

تخم مرغ ها را

نیمرو می کند

 

 

 

-          دیگر اینکه نمیدانم فقط اینکه داستانی از چخوف را به همه دوستانم توصیه می کنم.

-           

 

 

 

 

 

انتقام زن


زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالك آپارتماني كه محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روي كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود ميگفت: « لابد شوهرم است … »
اما وقتي در را باز كرد ، با مردي ناآشنا روبرو شد. مردي بلند قامت و خوش قيافه ، با پالتو پوست نفيس و عينك دسته طلايي در برابرش ايستاده بود ؛ گره بر ابرو و چين بر پيشاني داشت ؛ چشمهاي خواب آلودش با نوعي بيحالي و بي اعتنايي ، به دنياي خاكي ما مينگريستند. نادژدا پرسيد:
ــ فرمايش داريد ؟
ــ من پزشك هستم خانم محترم. از طرف خانواده اي به اسم … به اسم چلوبيتيف به اينجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبيتيف نيستيد؟
ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقاي دكتر … معذرت ميخواهم. شوهرم گذشته از آنكه تب داشت ، دندانش هم آپسه كرده بود. خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشريف بياوريد اينجا ولي شما ، از بس دير كرديد كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پيش دندانساز.
ــ هوم … حق اين بود كه نزد دندانپزشكش مي رفت و مزاحم من نمي شد
اين را گفت و اخم كرد. حدود يك دقيقه در سكوت گذشت.
ــ آقاي دكتر از زحمتي كه به شما داديم و شما را تا اينجا كشانديم عذر ميخواهم … باور كنيد اگر شوهرم ميدانست كه تشريف مي آوريد ، ممكن نبود پيش دندانساز برودببخشيد
دقيقه اي ديگر در سكوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دكتر زير لب لندلندكنان گفت:
ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم كنيد! جايز نيست بيش از اين معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه
ــ يعنيمن كه … من كه معطلتان نكرده ام
ــ ولي خانم محترم ، بنده كه نمي توانم بدون دريافت حق القدم از خدمتتان مرخص شوم!
نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت:
ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … بايد حق القدم داد ، درست مي فرماييد … شما زحمت كشيده ايد ، تشريف آورده ايد اينجاولي آقاي دكتر … باور بفرماييد شرمنده ام … موقعي كه شوهرم از منزل بيرون ميرفت ، كيف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه يك پاپاسي در خانه ندارم
ــ هوم! … عجيب است! … پس مي فرماييد تكليف بنده چيست؟ من كه نميتوانم همين جا بنشينم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهايتان را بگرديد شايد پولي پيدا كنيد … حق القدم من ، در واقع مبلغ قابلي نيست
ــ آقاي دكتر باور بفرماييد شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولي همراهم بود ممكن نبود بخاطر يك روبل ناقابل ، اين وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم
ــ مردم تلقي عجيبي از حق القدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقي شان مايه ي حيرت است! طوري رفتار ميكنند كه انگار ما آدم نيستيم. كار و زحمت ما را ، كار به حساب نمي آورند … فكر كنيد اينهمه راه را آمده ام و زحمت كشيده ام … وقتم را تلف كرده ام
ــ مشكل شما را مي فهمم آقاي دكتر ، ولي قبول بفرماييد گاهي اوقات ممكن است در خانه ي آدم حتي يك صناري پيدا نشود!
ــ آه … من چه كار به اين « گاهي اوقات ها » دارم ؟ خانم محترم شما واقعاً كه … ساده و غير منطقي تشريف داريد … خودداري از پرداخت حق القدم يك پزشك … عملي است ــ حتي نميتوانم بگويم ــ خلاف وجدان … از اينكه نميتوانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكايت كنم ، آشكارا سوءاستفاده ميكنيد … واقعاً كه عجيب است!
آنگاه اندكي اين پا و آن پا كرد … بجاي تمام بشريت ، احساس شرمندگي ميكرد … صورت نادژدا پترونا به قدري سرخ شد كه گفتي لپهايش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سكوتي كوتاه ، با لحن تندي گفت:
ــ بسيار خوب! يك دقيقه به من مهلت بدهيد! … الان كسي را به دكان سر كوچه مان مي فرستم ، شايد بتوانم از او قرض بگيرمحق القدمتان را مي پردازم ، نگران نباشيد.
سپس به اتاق مجاور رفت و يادداشتي براي كاسب سر گذر نوشت. دكتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذيرايي رفت و روي مبلي يله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقيقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد ، از لاي يادداشت جوابيه ي كاسب ، يك اسكناس يك روبلي در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهاي پزشك از شدت خشم درخشيدند. اسكناس را روي ميز گذاشت و گفت:
ــ خانم محترم از قرار معلوم ، بنده را دست انداخته ايد … شايد نوكرم يك روبل بگيرد وليبنده هرگز! ببخشيد
ــ پس چقدر ميخواهيد ؟!
ــ معمولاً ده روبل مي گيرم … البته اگر مايل باشيد مي توانم از شما پنج روبل قبول كنم.
ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم!
ــ يادداشت ديگري براي كاسب سر گذر بفرستيد. آدمي كه بتواند به شما يك روبل قرض بدهد ، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برايش فرق ميكند؟ خانم محترم ، لطفاً بيش از اين معطلم نكنيد. من آدم بيكاري نيستم ، وقت ندارم
ــ گوش كنيد آقاي دكتر ، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم ، دستكم بايد بگويم كه .. كم لطف و نامهربان تشريف داريد! نه! خشن و بيرحم! حاليتان شد؟ شما … نفرت انگيز هستيد!
نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخيد و لب به دندان گرفت ؛ قطره هاي درشت اشك از چشمهايش فرو غلتيدند. با خود فكر كرد:
«
مردكه ي پست فطرت! بي شرف! حيوان صفت! به خودش اجازه ميدهد … جرأت ميكند … آخر چرا نبايد وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتي! صبر كن تا حاليت كنم! »
در اين لحظه به سمت دكتر چرخيد ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدايي آرام و لحني ملتمسانه گفت:
ــ آقاي دكتر! آقاي دكتر كاش قلبي در سينه تان مي تپيد ، كاش ميخواستيد درك كنيد … هرگز راضي نميشديد بخاطر پول … اينقدر رنج و عذابم بدهيد … خيال ميكنيد درد و غصه ي خودم كم است؟
در اين لحظه دست برد و شقيقه هاي خود را فشرد ؛ خرمن گيسوانش در يك چشم به هم زدن ــ گفتي فنري را فشرده بود ، نه شقيقه هايش را ــ بر شانه هايش فرو ريخت
ــ از دست شوهر نادانم عذاب ميكشم … اين بيغوله ي گند و نفرت انگيز را تحمل ميكنمو حالا يك مرد تحصيل كرده به خودش اجازه ميدهد ملامتم كند ، سركوفتم بزند. خداي من! تا كي بايد عذاب بكشم؟
ــ ولي خانم محترم ، قبول كنيد كه موقعيت خاص صنف ما
اما دكتر ناچار شد خطابه اي را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود ، در آويخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه ي دكتر خم شد و روي آن آرميد.
دقيقه اي بعد ، زمزمه كنان گفت:
ــ بياييد از اين طرف … جلو شومينه دكتر … جلوتر … همه چيز را برايتان تعريف ميكنم … همه چيز
ساعتي بعد دكتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت ؛
هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالي كه سوار سورتمه ي خود ميشد ، زير لب گفت:
«
انسان وقتي صبح ها از خانه اش بيرون مي رود ، نبايد پول زياد با خودش بردارد! يك وقت ناچار ميشود پولش را بسلفد! »

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٧ 

 

 

چيزی که بيش از همه درد آور است دوری است . اين دوری به نوعی همه چيز را شامل می شود. دوری از شعر و موسيقی، دوری از آدمهايي که برای آدم مثل چشم و گوش اند. دوری ازدرس و دانشگاه و آموزشهای لازمه ، دوری اززمين و آسمان ودر عوض پيوند خوردن با خيابان و بيابان و کوه و کمر .

 

سخت است گوش دادن به آهنگی فرانسوی که خواننده اش درد آور می خواند. من می توانم به راحتی آن را حس کنم. حتی با نتهايش می توانم همدردی کنم. آهنگی با لهجه غليظ فرانسوی و پس از آن گوش دادن به آهنگ صدای بم لئونارد کوهن. با    HELLO MY LOVE & MY LOVE GOODBYE….

 

اين چند وقت را عجيب درگير بودم. درگير همه چيز از همه سگی تر امتحاناتم که فلجم کرد. و بالاخره تمام می شود. همين و ديگر هيچ. Dance me to end of love          

 

 

 

 

 

 

 

 

 sirvan kanani

 

 

 

 

 

به م. حقانی

 

سخت است

اينکه صبح بفهمی مرده ای

اينکه مطمئن شوی

جدی جدی مرده ای

و حالا داری از جايی بالاتر به همه چيز می نگری

سخت است

اينکه کت و شلوارهايی را ببينی

 که دارند روی زمين راه می روند

 کت و شلوارهايی که به هم نزديک می شوند

همديگر را می بوسند

و برای خالی نبودن عريضه

حال کت و شلوار های ديگر را جويا می شوند

 

*

freydoon mollaie

 سخت است

رد شدن از کنار خانه ای

 که خوب می دانی

زنی که زمانی آن را دوست داشته ای

 حالا در آغوش مردی ديگرخفته است

*

سخت است

دل کندن از بيمارستانی سنگی

دل کندن از پله ها و راهروهايي که جزو خاطراتمان اند

يا

دلداری دادن دوستی که

چند روز پيش زنش را از دست داده است

يا غير منتظره

چشم دوختن به مردی مرده

که  لّخت به سردخانه می رود

 

 سخت است

پياده روی با م. حقانی

و گفتن صد باره :

" رفيق! همه چيز مسخره پيش می رود"

 

*

ترس آور است شبی

فيلمی را  نيمه کاره ديدن

وحدس زدن برای پايانش

 

قم المقدسه- 20/11/84- ساعت 20:30

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۱ 

شايد بر همگان مبرهن باشد که ادبيات خوره است . خوره ای ذهنی که آدمها ی خودش را له می کند. آدم نخست دچار نوعی شک می شود يعنی شکی که او را ويران می کند . شکی که مثلن چرا می نويسيم يا اينکه اينهمه وقت گذاشتن اين همه عقب ماندن از همه چيز برای چه کسی است ؟ خودمان يا ديگران خودمان؟ اينکه نقش ادبيات در جهان کجاست آيا خواننده ای که از گوشه ای ديگر از جهان کارمان را در نيمه شبی که ما خوابيم می خواند چقدر فحشمان می دهد ؟ ادبيات نوعی ويرانی ذهنی و پرت افتادن از دنيای آدمهای به اصطلاح عاقل صوری است که زندگيشان بر نظمی من در آوردی و عرفی می چرخد. اين نظم کمی دلخراش است . نوعی نظم که همه چيز قوائد خاص خودش را دارد مثلن جای جورابها درست در پايين دست چوب لباسی و نزديک ديوار است و جای يخچال جايی نزديک ميز نهار خوری است . اما نظم ادبياتی نوعی نظم شلم شوربا و مخصوص فرد اديب است . نوعی نظم بی قانون و با قوانينی شخصی .

اين روزها بيشتر نوعی حس خداحافظی در همه چيز يافت می شود .  در تابستان همه چيز گرم است . حتی يخها در تابستان بيشتر از زمستان آب می شود . مردم آب می شوند و عرق از هيکلشان سرازير می شود . 

چيز ديگری که برايم خيلی خنده دار می نمايد روابط مسخره بين بلبرينگ ها و جدول خوانی آنهاست . اينکه يک بلبرينگ چقدر اهميت صنعتی دارد و بود و نبودش چقدر تاثير گذار است . ماآدمهای نيمه صنعتی با دلخوش کنک های  نيمه پايداريم . همين .

 bahareh navabi

(۱)

در روشن است

و تاريکی در راهرو

 تلو تلو می خورد

صاحبخانه مرده اما

حوصله گرد گيری از هيچ چيز را ندارد

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۳ 

َلَخت بودن نمی تواند معنای بدی داشته باشد. حداقل خوبيش آرامش است . منظورم عريانی نيست ....نه ! منظورم شل شدن و نوعی وارفتگی است . نوعی وارفتگی که آدم را می گزد . کرم نوشتن در نصف شب چقدر لذت دارد . کرم نوشتن در همه حالتی .. يعنی کرم نوشتن در اتوبوس و پياده رو . کرم نوشتن نوعی کرم شا- خدار و ترسناک است . به همه چيزی دهن کجی می کند . کرم نوشتن بيش از همه چيزسوراخی  که از آن بيرون می آيد را تحريک می کند چرا که حرکات کرم نوعی لزجت قلقلک آور دارد ... نوعی لزجت دردناک. کرم نوشتن به اندازه ای درد آور است که زندگی آدم را بد جوری تحت الشعاع قرار می دهد . همان لختی آزار دهنده دلخواه.

کرم نوشتن سر کلاس طراحی وقتی استاد دارد حداقل تعداد دندانه های پينيون را محاسبه می کند. کرم نوشتن يه فحش آبدار رو تبليغات تو خيابون . کرم نوشتن رو دِِر دسشويي عمومی . کرم نوشتن برای دوری کردن از همه چيز . کرم نوشتن نه تنها ترس آور است بلکه هيچ گاه کرم شبتاب هم نيست . کرم کوری که تنها يک سوراخ را می شناسد . اين سوراخ سوراخی است بين دو انگشتِ دستِ شما می توانيد از عينکی استفاده کنيد برای ديدن اين سوراخ .

 

اين روزها اصلن ديگر حوصله آنجوری برای خواندن ندارم. در نمايشگاه با خودم قرار گذاشتم حتی يک کتاب شعر را ورق نزنم . البته يکی دو جا نا خود آگاه شد که آنهم چون سهوی است اشکالی ندارد.  اما اين دو شعر :

 

 

 sepehr bakhtiyari

 

 

(1)

 

مبل های مست

در اتاق نشيمن افتاده اند

و بطری های خالی ويسکی

معصومانه

تلويزيون تماشا می کنند

*

من و تو چقدر احمقيم

که همديگر را دوست داريم

 

 

 mehrnoosh asghari tari

 

 

(2)

 

اسب

آن دورها را می چرد

گاريچی مست

در جوزار

می دود

 

(۳)

 

....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٩ 

 

 

 

 

 

 

 

آلزايمر

 

 

آلزايمر جز بيماريهاي تحليل كننده مغزي است كه به تدريج سلولهاي مغز دچار مرگ سلولي و اين بيماري همراه با علايم عصبي و اختلالات قشر مغزي است.
80 درصد بيمارانی که از نقايص مغزی رنج می برند طی يک دوره پنج ساله به آلزايمر مبتلا می شوند.

 

پدر بزرگم آلزايمر دارد. آلزايمر يعنی همان که دکتر ها می گويند . يعنی کرکره حافظه را پايين کشيدن. پدر بزرگم اوضاعش خيلی وخيم است . تازه بعد از يک عمر اخموبودن به قسمت خنده دار زندگی اش رسيده است .اسم همه را جا به جا می گويد . هيچ چيز را به خاطر نمی آورد . اينکه چند پسر دارد چند دختر دارد و اينکه چند سالش است . خودش بين 78 و 83 در شک است .

تازه گواهينامه دوچرخه گرفته است .  صبح به صبح کارش اينست که زنجير دوچرخه اش را روغن کاری می کند . بعد با يک دستمال خشک گلگير دوچرخه اش را تميز می کند ، چون دوچرخه ياماها اگرآب به گلگيرش برسد زنگ می زند.

دم ظهر مصيبتش می ماند برای ما ، که بايد منتظر تلفن باشيم. همه پليسها ديگر او را می شناسند و خوب می دانند که شماره تلفن وآدرسش در جيب سمت چپ است .. فقط تلفن بين حدود 1 تا 2 در نوسان است . و اين درست بر می گردد به قوای رکاب زدن پدر بزرگ.

اسم همه را فراموش کرده است . به زنش می گويد طوطی . ((   طوطی لباسهامو اتو کن . طوطی امروز جلسه دارم . طوطی ديگه راستی راستی گشنمه ...)) .

 

طوطی نام مادر بزرگم نیست . اسم مادر بزرگم چيزی مثل ماهی ، نه ! طاووس است . طاووسی البته با پرهای ريخته . جالب اينست که حالا تصميم دارد  که نگذارد تا نيرویي مانع او شود که به طوطی نرسد . طوطی 21 سالش است . قد بلند وبا انگشتانی کشيده که پدر بزرگ بيشتر عاشق انگشتان او است تا خود طوطی . حقوق می خواند و با پدر بزرگ در شاخه جوانان حزب همکاری می کنند . پدر بزرگ مسئول کميته جذب نيروو طوطی مسئول کميته تبليغات است .

شايد چون خيلی حرف می زند او را مسئول کميته تبليغات کرده اند يا شايد چون وقتی می خندد شکر می ريزد از لبانش ..اسمش را طوطی گذاشته اند . پدر بزرگ می گويد : پدرسوخته نمک دارد.

خوبيش اينست که ديگر آدم هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد . همه انگشتشان را دور از چشم تو به نزديک گيجگاهشان می برند و به هم می فهمانند که فلانی قاطی کرده است .

اما آلزايمر هم مثل سرما خوردگی درمان دارد .  

دانشمندان تصور می کنند ماده ای که در بزاق يک مارمولک سمی يافت می شود ممکن است به درمان بيماری آلزايمر کمک کند .  "هيولای هيلا" به گمانم  اسم اون مارمولک سمي است که در نواحی خشک جنوب غربی آمريکا و غرب مکزيک زندگی می کند. حالا پدر بزرگ بيچاره من می ماند و ياماها . تازه روغن دوچرخه اش  دارد تمام می شود و تازه بايد تا دو روز ديگر به فکر جور کردن يک روغن  تازه باشد .

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٥ 

به روز شدن واقعن هنری است برای خودش ... اينکه خودت را تنظيم کنی که بالاخره بايد همه چيز را نو کنی .. اين دومين يادداشت است .. ياداشتی که بالاخره همه چيز دست به دست هم داد تا من بتوانم آنرا بنويسم.

۲۵ فروردين است امروز ...

مالون می ميرد و غيره . واقعن خواندن اين کتاب را با نفس نفس تمام کردم. کتابی که بايد انرا خواند . مالون اعضای بدنش را يک به يک از دست می دهد . جهان او همان تخت خوابی است که در آن دراز کشيده است . و جهان ديگری در پيرامون وی در حال اتفاق افتادن است . ارتباط او با جهان پيرامونش بواسطه عصايش است . عصايی که دوست وهمسرش است و در رختخواب انقدر لاغر شده است که می تواند هميشه کنارش باشد.

مالون روايتگر آدمهای دست ساز خودش است . ادمهايی که به نحوی سر نوشتشان را هر جور که می خواهد در ذهنش باسازی می کند . ۵ شخصيت در جستجوی آقای نويسنده. اما آنها هريک به نوعی ادامه دهنده همند . مرگ باور و مرگ دنبال .. مرگ جزو اجزای لاينفک وجودشان است . و همه در جايی اين علاقه شان را به رخ ديگران می کشند.

ترجمه محمود کيانوش ... خودش در مقدمه گفته است که مترجم آرزو دارد الان در کنارپنجره طبقه ۱۵ باشد به جای اينکه همين الان در طبقه اول نشسته است ..تا راحتر بتواند خودش را خلاص کند.

نفس گير بودن رمان به علت هراس وحشتناک روايت است . ساموئل بکت دارد آرام ارام روايت می کند .. انگار در گوشی داستان را با وقفه برايمان تعريف می کند ...

آدمهايی سرگشته که تنه دلبر و دلدارشان مرگ است.

*

اما به هر حال اين چند شعر را بعد از مدتی می نويسم . در عين حال انگاری روزهايي در پيش است که چندان هم شعری نيست.

 leila hedayat zadeh(۱) 

 

 

ما

همه بچه ها می دانيم

که آقای معلم

چون همسر زيبايی ندارد

به رياضيات عشق می ورزد

 

 

 

 

aidin aghadashloo

(2)

 

 

خانم صاحبخانه

از خدا متشکر است

که هنوز می تواند هر ماه

صنوق صدقات ساختمان را به جيب بزند

 

 

 

(3)aidin aghdashloo

 

 

خوابِِِ خيابان هایِِِ صبح را ديدن

خوابِ خيابان های صبح را ديدن

مِِهِِِی از دهانت بيرون می آيد

وابری

دلتنگی صبحگاهی را دو برابر می کند

چه سخت است

چه سخت است

صبح به خير گفتن

به همسايه ای که ازاو خوشت نمی آيد

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۸ 

 

می دانيد بهار هر سال يک حس خاصی به من دست می دهد من تا حالا بيش از صد بار آهنگ Lebanese night را امروز گوش دادم ... حالا هم دارم آ ن را دوباره گوش می دهم... she told one story   با صدای جاودانه chris de burg & ellissa ........

 ray & tess

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اين 6 روزی را که از عيد گذشته است کارور را دوباره خواندم. ديوانه میکند آدم را حس کارور .. انگار تمامی زنها در کارهای کارور متهمند. هيچ معلوم نيست زندگی که به خيانت زنان بر می گردد چه علتی دارد... مردانی صبور و دائم الخمربا نگاهی به بطری هايی که به ته رسيده است... تلويزيون روشن است و آنها سعی می کنند بی هيچ کلامی به هم بفهمانند که به ته خط رسيده اند. ولی کارور گويا چندان دليل اين جدايی را نمی گويد .. آدمهايی که هم فعلن زندگی به ظاهر آرامی دارند از چيزی در گذشته رنج می برند...خيانت و الکل محوری ترين عناصر داستانی کارور است.

 

مردانی که زندگیشان را  با پيک آخرشان تمام می کنند . فرار از شهر نشينی و پناه آوردن به حاشيه ها گهگاهی راه حل مناسبی است اما کارکترهای کاروری مشکلی با شهر ندارند .. آنها تنها از بودن خود در رنجند .لبخندِ تلخ آخرين حربه مبارزه است ، لازم نيست مرا به مبارزه بطلبی . می توانی آنطرفتر بايستی و ببينی من چگونه همه چيز را فراموش می کنم .

 

انتخاب نام برای داستان ها هميشه در حقيقت به موضوعی بر می گردد که در بيشتر وقتها موضوع داستان را لو نمی دهد.. تنها يک جای داستان به چشم می خورد آنهم به صورتی که اگر اسم داستان را ندانی نمی توانی حدس بزنی که اين چند کلمه اسم داستان است.

شهرنشينی آمريکايی با خود هراسی دردناک آن در بيشتر داستانها به چشم می خورد ...مسافرت کردن برای رهايی .. آنها بيشتر برای فرار از سرنوشت سابقشان به شهری می روند که می دانند در آنجا هم خبری نيست . آمريکایي بودن مخصوصن آمريکای دهه 80 یعنی زمانی که بيشتر داستانها در آن زمان نوشته شده است .

......

ادامه ندارد

 

 

 

 

و اما چيزی ديگر نقاشی است که فکر می کنم آنچنان از آن دورم که ابراز نظر کردنم در اين مورد خيلی خنده دار است . ولی هميشه از نقاشی خيلی لذت می برم . بازی  رنگ و نور . وقتی در دانشگاه بيکارم .. می روم سراغ ديدن عکس و نقاشی . گاهی ديدن يک عکس به خواندن يک کتاب می ارزد . حرکت چشمها  ، خيرگیشان به جايی که توآ ن را نمی بينی و خلاصه همان حس گمشدگی در آن . نقاشی اما يک طور ديگری است . واقعيت ان امری شخصی است . بودن آن دست شماست . اما در نبودن آن هم چندان مختار نيستيد .

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۸ 

 

  

 

بعضي ها از آدم ها  را زود از یاد مي بریم . بعضي ها را تلاش مي کنیم از یاد ببریم ... بعضي هاي دیگر خود به خود فراموش مي شوند بي آنکه تلاشي در از به یاد بردنشان داشته باشي. بعضي را مي خواهي به یاد بیاوري اما نمي شود ... اصلن نمي شود . ته چهره اي گنگ از آنها در یادت است..

 

امسال هم گذشت. همیشه تصمیم گرفتن درمورد خوب بودن یا بد بودن برایم سخت بوده است ... سال 83 ... نه سال بدي بود  نه سال خوبي. اگر منصفانه بگویم سال بدي نبود. با بعضي آشنا شدم که دوستي شان به یک دنیا مي ارزد. دوستان دور و نزدیک .. خیلي هایشان را هم ندیده ام . ولي همان حس آدمها را به هم پیوند مي دهد نمي داني آن حس چیست فقط مي داني وجود دارد. آدمهايي با احساساتي مشترک از جاهایي دور و نزدیک....

برایم خیلي سخت است گفتن . چون وقتي به درازا بکشد یادم مي رود.

اما جشنواره هم برگزار شد . بدک نبود .اما اونجوري که مي خواستم نشد تنها دلخوش ام در آن روزها آشنايی بيشترم با اسد الله امرایي بود . محمود معتقدي که مثل زني در خیابانهاي شرقي در من طلوع کرد و علیشاه مولوي با همان صداي لطیفش...... کاشان هم آن روز ها بهاري تر بود.

چه حسي به آدم دست مي دهد وقتي امرایي شعري از گالاگر را براي آدم بخواند آن هم در جایي میان شب و روز ... در پیاده روهاي دانشگاهي که ان را دوست نداري.....

 

دعوتی کوتاه به نجوا

 farnaz naser bakht

حتی پرندگان هم           

کمک می کنند

به همديگر

بيا

نزديک نزديکتر

کمکم کن

             ببوسمت

 

Tess galagher

Raymond carver’s wife

 

 

اما به هر حال تمام شد . اما یادشان همیشه با من است . این شعر را تقدیم مي کنم به اسد الله امرایي که او را به اندازه کارور دوست دارم.

 

 

 farzaneh kochakkhani

 

 

 

(1)

 

خوابهای روشن خود را

 مثل آباژوری در اتاق می گذارد

زنش آنرا گرد گيری می کند

 دخترش زير نور آن مشق مینويسد

وخلاصه همه چيزی را

روشن می کند

حتي

  حتی کاغذی

که داستانش را روی آن پاکنويس می کند

 

 

 

 

asal khosravi

 

(2)

 

مردي که لال است

سخنراني مي کند

آنها برایش کف مي زنند

کلاهشان را به سویش پرتاب مي کنند

او را تشویق مي کنند

تا بهتر بتواند جلوي آینه بایستد

 و خودش را صدا کند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٥ 

  

 

خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز

کزين اين شکار فراوان به دام ما افتد

 

  

 

 

 

می گوید: بدرد هیچ کاری نمی خوری . فقط بدرد این می خوری که لای جرز دیوار بذارنت اون دیواری هم که تو توش باشی سر یه بدبختی مثه من خراب می شه.

 

مرد هیچ نمی گوید . زن هی زر می زند .

- سردرد گرفتم. لال شو.

زن حالا خفه خون گرفته است . زل زده است به عکس عروسی شان بر دیوار .

 

مرد می گوید : من بیشتر فکر می کنم شاعر مدرن احتیاج دارد مولانارا دوباره بخواند چون مولانا با توجه به شیوه های روایت در شعر گاه آنچنان محتوا را با فرم می آمیزد که علاوه بر القای مفهوم دارای ابداعات زبانی قابل توجهی است.

زن سعدی را دوست دارد . سعدی شاعر شتر است. یعنی آدم خیال می کند مردی نیمه مست در شبی مهتابی جرعه ای می در دست بر کجاوه بنشیند دلش دردمند عشقی باشد و با خودش بخواند:

 دل دردمند سعدی زمحبت تو خون شد

نه به وصل می رسانی نه به قطع می رهانی

 زن حالا بيشتر توضيح می دهد که چرا ما يک ادبيات جهانی نداريم .

مرد بیشتر علاقمند به ادبیات آمریکای لاتین است . چون در داستانهای آمریکای لاتین نویسنده آنقدر جسارت دارد که دروغ گوی خوبی است واین در حالی است که شما وقتی آن را می خوانید خودتان را همزاد سرخپوستان زود باور می دانید . مرد خودش را خولیو معرفی می کند.

اما شیوه های روایی در ادبیات اروپا بیشتر تحت تاثیر ادبیات فرانسه است البته رئالیست روسی قرن  19 را هم نباید نادیده گرفت.  من آناکارنینا هستم.

 

 

***

 

در یک روز سرد قهوه بیشتر می چسبد . بعد مردآنقدر زر می زند که قهوه ا ش یخ می کند. زن هم حوصله اش سر می رود بعد با قاشق شروع می کند به بازی کردن با ته مانده قهوه اش در فنجان.

این یه زنه البته این هم یه مرده . این کیه وسطشون. این هم یه جفت چشم است.

 -  این زنه کیه؟

-   لابد منم ؟

زن شیرین زبانی مسخره ای می کند .

-         من هنوز آنکسی را که در رویا هایم است بدست نیاورده ام .  شاعر ها اغلب اینطورند . شاعر ها هیچ گهی نيستند. در خیالاتشان کنار معشوق آرمیده اند . تا يار لب از لب باز می کند دلشان غنج می رود. منتظرند که یار یه ادایی از خود در بیاورد بعدش همان حکايت دل از من برد و روی از من نهان کرد ...

 

 

***

 

 

زن یه لیوان آب می ده بالا . ادبیات ایران قابلیت پست مدرن شدن را ندارد چون یک جهش ناگهانی است وانسان ایرانی که فی الذات سنتی است با پیمودن نیمه راه مدرنیسم نمی تواند به پست مدرنیسم برسد. زن سر تکان میدهد.

 

مرده شورِ ساموئل بکت  ببرن . گور بابای تو مرده زری فقط  ... حتمن امشب هم خواب می بینی مورچه از اون دسته چلاقت راه می افته

 

تابستان83- تهران

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱ 

  arta davari

 

 

 

(1)

از بِدِ حادثه

چراغ خواب هنوز روشن است

بی خوابی اصلن مطرح نيست

همه به خوبی می دانند

که هنوز

هيچ اتفاقی نيافتاده است

 

 

 

 

 

 

 

من تا آنجاکه يادم می آيد هميشه عشق،  آزارم می داده است . اما اين شعر عاشقانه را نمی دانم چرا گفتم. شايد

دليلش اين باشد که اين روز ها خيلی بیش از حد موسيقی گوش می دهم . نمی دانم  ......

 

 

 maryam naghshineh

(2)

 

تو باور نمی کنی که من روزی می ميرم

و مثل سنگريزه ای در خاک

مخفی می شوم

 باران می آزاردم

 تگرگ می ترساندم

 وصورتم را خاک قلقلک می دهد

*

در اين خيابان قدم می زنی

می دانی اين وقت شب بيدارم

 وکتاب می خوانم

تو وقت آن را داری که پيش من بيایی

 و قهوه ای را با من بنوشی

و چون می دانی که چه اندازه لبخندت را دوست دارم

سيب نيم خورده ات را

 برايم يادگاری بگذاری

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٤ 

چرا من اين را نوشتم ؟ دليلش را نمی دانم ... فقط می دانم بايد چيزی می نوشتم ..بايد آنرا به عزيزی تقديم می کردم . به دوستی ، ياری.... کسی به آن رفيقی که احمد رضا احمدی را خيلی می خواهد . اين را به وحيد تقديم می کنم . که اين روزها خيلی تنهاست. شايد زياده گويی باشد . اما اينبار خواب نيست . چيزی است دور .توآنرا نمی بينی .......

.سيما ! شايد الان خون زيادی ازش رفته باشد . وحال داره نگا می کنه به سقفی که حاشيه نداره. اما لوستر داره.


*
   davari  arta



به وحيد لطفی منش





بيار با ده و اول به دست حافظ ده

به شر ط انکه زمجلس سخن بدر نرود






با سلام لطفا پس از شنيدن بوق پيغامتان را بگذاريد



- سيما جون سلام کلی دلم برات تنگ شده بود ، گفتم زنگ بزنم يه حالی ازت بپرسم - راستش کاره خاصی

نداشتم - فقط می خواستم بدونم ديروز بهشون چی گقته بودی که اينقدر ناراحت شده بودن؟ فردا می بينمت

خدافظ

--سيمای عزيزم سلام- نمیدونم کجايی کلی حوصلم سر رفته ، گفتم زنگ بزنم بريم بيرون با هم يه چيزی بخوريم - می دونی خيلی برام سخته - با امروز می شه سه روز ، قول می دم ديگه اصلنِ ِ اصلن تکرار نکنم-می دونم بازم تقصيره منه- منو ببخش- می بوسمت - خدافظ

--- سيما جون- مامان تو کجايي ؟ عمو وزن عمو اومدن اينجا - داشتيم سه تايی عکسای اون روزو می ديديم تو خونه شمرون--يادش بخير - عمو گفت يه زنگی بزنيم - دلم براش لک زده- اگه تونستی يه زنگ بش بزن- راستی آبی نفتی از حسن آباد برات خريدم- اگه راه راه ببافی ، بعدش زيپ از جلو بخوره فکر کنم قشنگتر از کار دربياد - مامان جون غذام رو گازه بايد زيرشو کم کنم-



---- خانم محبی سلام- محرابی هستم- واقعا خسته نباشيد - بسيار عالی بود - رسما از جانب خودم و آقای مدير عامل از شما تشکر می کنيم - واقعا که خوب تونستيد حقشون رو کف دستشون بذاريد- پاداشتون محفوظه- فعلا با اجازه-

--- الو سيما ، سيما ! دختر ، بابا تو ديگه کی هستی ؟ واقعن که روی ما رو سفيد کردی -- نمی دونم اما اونطوری که حرف زده بودی لجه همه رو در اوورده بود - اين شماره ی منه يادداش کن: 091222368

بعدن با هم صحبت می کنيم

---- آقای مجد - خيالتان راحت کارا رو رله کردم - بابا خيلی پررو بود - خيالت از اون بابت هم راحت باشه - خيلی مخلصيم -

-- سيما سلام - شيوام - زنگ زدم بگم داستايوسکی با اين کتابش رمقی ديگه برام نذاشته - می دونی اون همه زندانی بودن اون همه --- ببين عصری حدود 5:30 اگه تونستی بيا کافه شوکا ، من با ناصر می آم - راستی دولتم هست - می دونم ديگه حوصله روده دازی خوندنو نداری - بازم روده درازی کردم - می بينمت-



---- آقای مجد پَ شما کجاييد ؟ خيلی سَخ بود ، اصلن نمی شد - کلی دست و پا زد - بعدش من چاقو رو گذاشتم بيخه خِِرش - زنيکه خيلی ويله کشيد -

---------------------- !

--- سيما ، الو سيما --- بعدن تماس می گيرم-

--- آقای مجد ، من بش گفتم : يا باس مجد و انتخاب کنی ، يا ..... کارتون تمومه ، در هر صورت برگه برنده دسه ماس حالا می بيني چی کار می کنيم-

--- حاجی ، خيلی کله خر بود - حالا دارم اثر انگوشتم و پاک می کنم -

--- خانم محبی ! سلام - دوباره زنگ زدم بگم واقعا خسته نباشيد - خوب حقشونو گذاشتيد کفه ِِِ دستشون - به هر حال به همراه آقای محرابی تصميم گرفتيم پاداشه در خوری رو براتون تدارک ببنيم -

--- بدجوری ويله می کشيد - خوابوندم تو گوشش - زنيکه سليطه ! اصلا التماس نمی کرد -

--- سيما راستی ، يادم رفت بگم بعدازظهر اگه خواسی بيای شوکا جنايت و مکافات رو هم با خودت بيار - مرسی



---بعدش لباساشو در اوردم - هيچی ديگه نمی گفت - کلی خون ازش رفته بود - جون داشت اما آخراش بود - تلفن دو بار زنگ زد - مادسگ ، بعدش از پريز کشيدمش



30 بهمن 83


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٥ 

می دانيد خودکشی کردن برای بعضی آدمها واجب است اينکه خودشان را بکشند و بسياری از از اطرافيان خود را راحت کنند.....اين را دوستانه به بسياری از کسانی که می شناسم توصيه می کنم...دوستان يک لا قبای من خودتان را راحت کنيد يک سايتی را هم می شناسم که بی درد ترين و راحترين راههای خودکشی را نشانتان می دهد...

اولش کمی سخت است . می دانيد دل کندن هميشه سخت است . ولی خوبيش اينست که کمتر می توانيم همديگر راببنيم.

من اساسا زندگی را دوست دارم . بسيار برای آن احترام قائلم.اين چيز ها انقدر کوچک است که نميتواند ..اصلا نمی تواند از پای بيندازدم.

 

 

(۱)*www.iranianpainter.com

سوم  افقی :خود را کشتن

ا ن ت ح ا ر

 چهارم عمودی:ضد روشنی

ت ا ر ی ک ی

پنجم عمودی:سيما

چ ه ر ه

< رمز جدول را می توانيد از  پايين به بالا  بخوانيد>

 ج:مردی با چهره ای تاريک از طبقه ششم ساختمانی

قناری هايش را رها کرد

 iranianpainter.com

(۲)

بيشتر لگدم می کنند

چون می دانند

خيلی در دلم به آنها فحش خوار مادر می دهم

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٠ 

 

 

 

خانم «  » عزيز !

خوشوقتم

شما داستان شُديد

وبسيار مايه مباهات است

که می توانيد جزو ادبيات به حساب آييد

من مرده يا زنده

شمامی مانيد!

 

ز جهان  دل برکندم  تا شوری پيدا کردم

تو سيه گيسو کردی چون مجنون صحرا..

 

يي در کار نيست. اتاقی است سه در چهار دری دارد که نمی دانم به کجا باز می شود . سقفی دارد با نورگير .. درست بالای اين کرسی.. خوب بفرماييد:

شبِ هجران جای ِمی خونابه دل می نوشم

زخيالـــــــت بر خيزد گويی گل از آغوشم

می آيي کنارم ... درست همان جايی که ماه بالای اين کرسی می تابد. صورتتان تا اندازه ای لاغر، با خنده ای که چاک می اندازد کنار دهانتان را..

- شما آقای« م»  سيگار می کشيد؟

- گهگاهی می کشم .

- می دانيد دود که از دهانم بيرون می آيد دندانم را سفيد می کند.

دندانهايتان از سابق سفيد تر شده اند . اما صورتتان چندان تعريفی ندارد. لبخند که نمی زنيد گويي می خواهيد به چيزی اشاره کنيد ..؟

- درست نمی گويم؟

ماه لعنتی می تابد .. ماه لعنتی بر شما می تابد روی گردنتان نور می ريزد . روی گردن بندی که دارد قد می کشد ...!

- سر تو بکن لعنتی زير پتو !.. لعنتی مگه نمی گم سر تو بکن زيرپتو !

گردنبند قد می کشد از نافتان می گذرد پاهايتان را به هم گره می زند ..

- ماه ديگر نتاب ... خانم «   » نخند... ماه شما را به گردنبندتان گره زده است آنموقع شما می خنديد ؟

-  لعنتی چي از جونم می خوای؟

هی از اين شاخه به آن شاخه ؟ از اين زير در می آيی به آن رو می روی؟

دارد غر می زند به آن موجود کوچک که هيچ چيز از اين جهان نمی فهمد .. فقط شرم می کند. فقط می هراسد ..از او می ترسد هم از ماه می ترسد و هم از همانی که تو او را مهيار صدا میکنی.

مهيار رويش را به ديوار کرده دارد سبزی  پاک می کند. پشتش را  به ما کرده دارد غر می زند  که چرا هی ازاين شاخه به آن شاخه میرود ؟

- چرا اينقدر خودتو اون زير مخفی می کنی؟

ما مهيار را نمی بينيم صدايش را می شنويم که کم وزياد می شود. نمی دانيم از چه می نالد.

شما خانم «   » سيگار می کشيد؟

سيگار برای قلبتان ضرر دارد تنها خوبيش اينست که دندان را سفيد می کند ولی همه می فهمند که شما سيگار می کشيد.

 

*

 

حالا کفشدوزک شما را می تواند ببيند . می تواند ببنيدتان که دراز کشيده ايد در آغوش آقای مهيار . مهيارروانی است مگر نمی بيند که لبهايتان کبود تر شده است؟ مگر نمی شنويد که کفشدوزک دارد چه می خواند؟

هر کجا کردم نظر بالا وپست

جلوه ای ازروی زيبای توهس

.

کفشدوزک حال آمده روی کرسی ی که شما و آقای مهيار زيرآن عشق بازی می کنيد بعد می آيد غر می زند به من ِ بيچاره  ، تقصيری ندارد شرم می کند از همه چيز شرم می کند

شرم

 می کند

شرم می کند .. می دانيد تحملش هم سخت است . حالا اين که خودش را از اين شاخه به آن شاخه می اندازد، از آن بالا به اين پايين، حالا که دارد غر می زند.. حالا که مهيار دست بردار نيست . موجود کوچک بد و بيراه می گويد . به من به شما به همه مان.

 

من هم که چاره ای ندارم .. من هم شرمم می آيد . می نشينم آنطرف اتاق درست   پشت به شما .

کفشدوزک عزيز نمی دانی چرا اين سبزی ها اينقدر گِِِِِِل دارد؟

 

 

کاشان - آبان 83

بازنويسی آخر 20 بهمن83 تهران

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٦ 

خيلی دلم می خواهد چيزی بگويم اما نمی شود ...noris blancs

 

(۱)

 

مرد پشت پيانو

آهنگی را مشق می کند

دو دو ر  فا

سو دو ر فا..

 

گلدان باايما و اشاره

به پروانه پشت پنجره می فهماند

که هنوز وقتش نرسيده است

 noris blancs

 

 

 

(۲)

 

رزيتا گفت  :

از جنگل برويم

رودخانه آنقدر متعصب است

 که نمی گذارد

 

 

 

(3)

noris blancs

 

 از وقتی فهميد

هنوز خواب همسر سابقش را می بيند

برايش صبحانه آماده نمی کند

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٦ 

بهمن ماه بيچاره است ... بهمن چون برف ندارد.. خانه ندارد .. زمينی باير است که خاک ندارد . در بهمن ماه انسان بيچاره به باران پناه می آورد برای تگرگ مويه ميکند..

 

حميد رضا اکرم

 

(۱)

صدا ی راديو را کم می کند

تا بهتر بتواند بشنود

ويلون دوره گرد را

 

 

 

 

حميد رضا اکرم

(۲)

بهار در برف به خواب رفته است

درخت دل به سردی تبر بسته است

مورچه ها اما اميدوارانه

دانه های کوچک را جستجو می کنند

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳ 

بر سه شنبه برف می بارد. بر سه شنبه مرگ ميبارد . ديشب مهدی سلطانی به من گفت . راس ساعت ۱۲. نازنين نظام شهيدی هم رفت . شاعر کلمات را تنها نمی گذارد ... شاعر رفت تا کلماتی ديگر را زنده کند و بعد آرام کند آن کلمات را که بي قرارند.... شاعر زبان ندارد شاعر دست ندارد شاعر کلمه می خندد ... کلمه می گريد و کلمه استفراغ. مگر کلمات می ميميرند. مگر کلمه اول بار نبود وبعد انسان . انسانی که خود کلمه بود حصار ۳۲ را شکست بعد خودش را رها کرد . نازنين کلمه شو ... روحت با کلمات محشور باشد .....نازنين باشد يا نباشد بر سه شنبه برف ميباردنازنين و خداحافظی اخر

 

 

 از نازنين نظام شهيدی

ختم انجام شده بود
و می شد رنگ های سياه را برچيد.
پس شب را از پشت شيشه ها برداشت
تازد تا در گنجه ی رخت های کهنه بگذارد.

آن سو، اما مرگ
سياهی گربه ای را داشت
که ميان پنجره ی روشن نشسته بود
و زردی روز را بر پنجه می ليسيد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۱ 

اين که الان زمستان است .. من در کاشان خراب شده گير کرده ام و هزار چيز ديگر .. اين که برف نمی بارد اين  که ماه نيست اين که در نيست ..اين که راه نيست... اين که بايد ...اين که نبايد.............

 به هرحال اين جور چيزها را خيلی خوش نمی دانم .چون معتقدم مزاج آدم را به هم ميريزد.

 

yani ostovani

(۱)

توديگر نيستی

تا آن کلمات لبريز را فلوت بزنی

يا با آهنگی دلبخواه

شادم کنی

رفته ای آن بالا راديوی عزيز!

من اين پايين اما

هنوز جاروبرقی

 

yani ostovany

 

(۲)

سرِِِ صبحانه عموجان

تمامی خوابهايش را برای زنش تعريف می کند

هنوز مربايی بر سفره نچکيده است

تا زن را به ياد خوابی بياندازد

 

 

 

yani ostovani

(۳)

حوالی ظهر بود

که سنگ ازآن بالا

افتاد بر سرم

اين سنگ را چه کسی ؟

کی ؟

کجا زد؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۱ 

ابر در باريدن می ماند

ابر در ماندن می بارد

ابر در ابر می بارد

 

راستش اين روزها عجيب در گير امتحان دادن بودم .. آنقدر در گير که خودم را جا گذاشتم در محاسبه قطر shaft   به هر حال آنها همه شان روزی به آخر می رسد اما شعر نه.

 

 

(1)ehsan kheradmand

 

پيراهنی که داری

پوست چروکيده ای دارد

مورچه به نفس نفس می افتد

وقتی از آن بالا می آيد

پشه عرق می کند

وقتی ازآن پايين می آيد

 

 

 

 

 

 

 

(2)

راهبه ميانسالdavood mantegh

به راهبه تازه وارد

در گوشی

 چيزهايي می گويد

که کسی آنها را نشنيده است

 

(3)

 

تو در کارخانه ای دست و پا می شوی

که آفريدن تاريکی

در تخصصش است

ماه می آفريند

ستاره و

زلنگ وزيمبا می سازد

*

واقعا گه زده اينو

نوراين مهتابي

چشمامو ديگه در اوردهmino kamal

 

 

 

(4)

سرخپوست کوچک

از صميم دل

برای مادر بيمارش

دعا می کند

پلنگ کوهی هم

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٦ 

برف خوردن در زمستان . برف شدن در زمستان . دلتنگ بودن يا دلتنگ نبودن در زمستان. هوای زمستان داشتن در سر و اينکه بهار اصلا می آيد يا نه...به هر حال اين روزها خيلی حس می کنم زمستان دارد می آيد.


osavoni
اين دو شعر به پ- فهيمی


(1)
تو برايم شال گردنی می بافی
که زمستانم را گرم کند
در من آدم برفی غمگينی
از غصه آب می شود
تا دلت را خنک کند

 


 

ostavani

 

(۲)
در خواب آلودگی اشيا
چند ردپا بر قالی گل می دهد
چشمی پاور چين
کاغذی را دنبال می کند

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۸ 

راستش اين چند روز اصلا نتوانستم سری به شما بزنم. از اين بابت عذر می خوام. تقصير من نبود. به هر حال شرمنده ام. اما اين بار خيلی دلم از دست بعضی از اين عاشقانه های معاصر گرفته است . بعضی هايشان فوق العاده مزخرف است . ادبيات خسته ادبيات خسته ادبيات خسته.... از دوست داشتن های همينجوری از شاعران همين جوری از عشق های همين جوری .....

 

 

(۱)ostavy

سنگ در رودخانه

ماهی می شود

در خنكی آب می لولد

درخت چكاوكی می شود

 كه برای سنگريزه می خواند

*

صبح

تكه ای نور را از تن او می تراشد

تا ماهی كوچك بتواند در آب شنا كند

 

(۲)ostovany

مرگ می آيد

روی صندلی می نشيند

سيگار می كشد مرگ

از  كنارهمان كتابی

 كه  هنوزتا ته نخوانده است

به راه می افتد

شعری می شود

داستانی

نمايشنامه ای

و از اين دست مزخرفاتyani ostovany

(۳)

چتری سياه

خوابم را تاريك می كند

و می چكد شيروانی

أرام أرام بر تخت

بيرون خانه

تكه ای ابر بر أستينم می افتد

(۴)yani ostovany

 

ماه خيس

در فنجان كوچك

قهوه ای می شود

يار در خانه

خواب جهان ديگر را می بيند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٥ 


شعر به ما اين اجازه را می دهد که چيزی بگوييم ، حال آنکه منظورمان چيزی ديگر است.
رابرت فراست


در وهله اول ممکن است از نظر شما کار مسخره ای باشد که چيزی بگوييد ، در حالی که منظورتان چيزی ديگر است . اما همه ما چنين کاری را می کنيم و دليل خوبی هم برای اين کار داريم. اين کار را می کنيم چون می توانيم از اين طريق ، مطلب مورد نظرمان را خيلی زنده تر و قوی تر بيان کنيم . همچنين می توانيم به اين وسيله ، چيزی بيشتر از آنچه به زبان عادی بيان می کنيم ، بگوييم.

مجاز در مفهوم وسيع آن ، به هر نوع سخنی که به نحوی غير از روش معمول و متداول گفته شود ، اطلاق می شود. برخی از اساتيد در حدود 250 نوع را برای آن بر شمرده اند. اما ضرورتی ندارد تا ما با بيشتر با چند نوع از آن آشنا شويم.

کاربرد مجاز : از طريق به به کار انداختن نيروی تخيل ، به ايجاد منبعی برای لذت کمک می کند . ثانيا ، استفاده از مجاز ، راهی است برای وارد کردن تخيل بيشتر به شعر ، به منظور تبديل امور انتزاعی به عينی ، و برای حسی تر کردن شعر.
مجاز ، راهی است برای افزودن جذابيت به شعر . ثالثا مجاز ، به ما امکان می دهد که به شدت احساسی جملات بيفزاييم - جملاتی که در غير اينصورت ، صرفا خبری هستند .با زبان مجاز ، می توان نگرش ها را نيز به همراه اطلاعات ، ابلاغ کرد . وقتی ويلفرد اون ( willfred owen) سربازی را که گرفتار حمله شيميايی شده ، به فردی در حال غرق شدن دريک دريای سبز تشبيه می کند ، ضمن ارائه يک تصوير عينی ، احساس ياس و خفگی را نيز القا می کند.

استعاره و تشبيه : هر دو را به عنوان وسيله ای برای مقايسه چيزهايی به کار می روند که اصولا به هم شبيه نيستند . تنها تفاوت اين دو صنعت ، اين است که در تشبيه از ادات تشبيه استفاده می شود (يعنی کلمات و عباراتی مانند: نظير ، چون ، مانند ، مثل ، شبيه ...)استفاده می شود ، در حالی که در استعاره ، تشبيه ، تلويحی است يعنی اصطلاح مجازی ، جايگزين اصطلاح زبانی می شود.

تشخيص : عبارت است از دادن صفات انسانی به يک حيوان ، يک شی و يا يک مفهوم . تشخيص در واقع ، زير گونه ای است از استعاره ؛ مقايسه ،همواره يک موجود انسانی است .

يکی ديگر از صنايع ادبی که رابطه نزديکی با تشخيص دارد التفات شاعرانه ( خطاب شاعرانه ) است ، که عبارت است از مخاطب قرار دادن شخص غايب يا موجودی غير بشری ، به طوری که گويی زنده وحی و حاضر است و می تواندبه آنچه گفته می شود پاسخ بدهد.
تشخيص و التفات هر دو روش هايی هستند برای زنده و صميمی کردن زبان ؛ اما از آن جايی که مستلزم قدرت تخيل قوی شاعر نيستند - به خصوص التفات - ممکن است بتدريج به عنوان سبک و شيوه ی خاص يک شاعر در آيند . لذا کاربرد آنها را هم در شعرهای بد و متوسط و هم در شعرهای خوب می بينيم .
ذکر جزء و اراده کل ( کنايه) : استفاده از چيزی دارای رابطه ی نزديک با يک چيز به جای خود آن چيزخيلی به هم شبيه هستند ، از اين جهت که هر دو جايگزين يک ويژگی عمده و يا يک جنبه از تجربه ، به جای خود تجربه می شوند . مثلا شکسپير می گويد :" مرغزار را با شعف رنگ می زنند..." به جای آنکه بگويد گلهای زرد ، مرغزار را با رنگ روشن که ايجاد شعف می کند ، رنگ می زنند از کنايه استفاده کرده است .
البته بسياری از ( ذکر جزء به کل) و يا کنايات آنچنان در زبان جا افتاده اند که ديگر به عنوان آرايه به کار نمی روند . برای مثال سرخپوست به جای انسانی که پوست سرخ دارد يا سفيد پوست و زرد پوست ، به ترتيب به جای انسانی که پوست سفيد يا زرد دارند ، از اين دست است .
يادآوری : امروزه از کنايه و عبارت « ذکر جزءبه کل » به يک مفهوم استفاده می شود


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩ 

حدود نه روزی می شود در خانه ام . اين هفته دانشگاه را با بچه ها تعطيل کرديم. بدک نبود .  چند وقتیه افتاده ام تو کار چخوف . اما ناراحتی بيشتر به خاطر درس های زياديه که بايد بخوانم . ار تعاشات وای ... طراحی اجزا ...

 

چخوف يک نابغه است. داستانهايي در 1885 که آنقدر مدرن است که آدم می ماند. واقعا که ...

 

 *

چيزی که هميشه برايم خنده دار است بحث های حاشيه ای ادبيات است . متاسفانه دنيای ادبيات از آدم های چرت سرشار است . آدم هايی که همه دلخوشی شان آدم گنده شدن است. آدم هايی که فکر می کنند در آسمان باز شده است و فلان آقای ذر به جهان پا گذاشته اند. واقعا خنده دار است.

من تقريبا هر روز در اينترنت هستم . هر روز به خيلی از سايت ها و وبلاگ ها سر می زنم.  و متاسفانه  زير آب زدن از خصيصه های فرا گير هنرمند بودن است   . اين خيلی فرق دلرد با منتقد بودن . معنايش دشمنی های بچه گانه است بر سر مسائلی که دو زار هم نمی ارزد از اون کله گنده ها بگير( شاملو با براهنی ....) تا اين خرده پاها .

برادران همه تان درست می گوييد. خيالتان راحت   .

 

اما نتيجه اخلاقی اينکه سعی کنيم يا از ادبيات بيرون بيايیم يا اينکه ظرفيت انتقادمان را تقويت کنيم.

          

اينها چند شعرقديمی است الان خيلی تو اون حال و هوا نيستم. اما برای خالی بودن عريضه...

 

 

 Parisa Shafazand

(1)

 

دختران نوجوان

رژهای سرخ به لب می زنند

من کلاه سپيد بر سر می گذارم

چه کسی سبز پرچم ما را پر خواهد کرد

 

1379

 

(2)

فرهاد

 رنج هزار بيستون تو را پير کرده است

آری هزار سال است

ما از صدای تيشه تو بيدار مانده ايم

 

1379

 

(3)Parisa Shafazand

 

چه سخت چه سنگين

کسل شده است اين رفيق قديمی

 از رقابت بی برنده اعداد

 واين پرنده

اين پرنده کوچک

 هر روز24 مرتبه می خواند

24 مرتبه

کو

 کوکو

انسان روزمره تنها

 

1379

 Parisa Shafazand

 

 (4)

 

 

اين نام را از خود بردار

وقتی که اشتهای کور تو ای زنده رود

مردگان را هم تهديد می کند

 

1380

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٤ 

غم هر بوده و نا بوده تا چند

حکايت گفتن بيهوده تا چند....

 

 

________________

 

آقای ذر

معتقد است زبان

ویژگی های منحصر به فردی دارد

زبان که گوشت لذیذی است

 ساندویچ گران قیمتی است که گیرش هرگز نیامده است

*Arash Khosronejad

آقای ذر

کارمند بازنشسته اداره گمرگ

آنچنان به لغات وطنی تعصب دارد

که وقتی هم که فرنگی مآب می شود

نمی گويد : تلفن

نمی گويد : راديو

نمی گويد: تلويزيون

 که هی ذر می زنند

 ذر می زنند

ذر می زنند

 

تلفن

وقتی که زنگ می زند

 يا اشتباه گرفته است

يا می گويد : مشترک گرامی مسير ارتباطيتان تا اطلاع ثانوی مسدود است

تلفن هيچ چيز را نمی فهمد

تلفن خيلی خيلی بی شعور است

 

راديو آنقدر بی شعور است

که حتی يک مصاحبه با او که يکی از مفاخر معاصر است

ترتيب نمی دهد

شايد اگر او الان در آلمان بود

مجسمه ای می شد درست در ورودی ِ شهر

و می توانستی پای آن بايستی

 و عکس بگيری

 راديو خيلی خيلی بی شعور است

 

تلويزيون نيز برفک خالصی است

که بر هيچ بامی آنچنان که شايسته است نمی بارد

و جانوران حيات وحش قطبی اش در خيابان اسکی می کنند

 

**

Arash Khosronejad

 آقای ذر

نيمه شب به راه می افتد

پک می زند به چوب سيگارش

و ادبيات معاصر را سر بلند می کند

 با کلماتی که..

م  عصای پیری اش است

ن نمی خورد

ت می خورد در خودش

ج گردش می کند دورش

که بیا با هم س را در چرا گاهی گاو شویم

و بعد درختی را سبز کنیم در چمنی که منم ؟

 اقای ذر

وقتی که لبخند می زند بکت بيرون می آید ازدهانش

 پل استر

 پل میزند در مسیرش

دونالد بارتلمی به او شماره می دهد

و قواعد دستور زبان حقیر تر از آن است که جایگزین کلمات عامیانه او شود

 

 او دوستانه برخورد می کند با من که زبان وسیع ترین و در عین حال گسترده ترین  م است که قبل از این

   که    ....

چیز شود

چیز... می شود راه بیافتی در ذهنت نقش بسته...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٧ 

 

 

 

(۱)

شهريار می گويد:آيدين آغداشلو

ابری در من می بارد

ابری در من شبانه روز می بارد

ستاره ای در من می تابد

 خورشيدی درمن خاموش می شود

 قصری که روزنی به بيرون ندارد

دروازه ای بر من می گشايد

طلسمی کو چک افسونم کرده است .....

*

خواب از ديوار های قصر بالا می رود

 و نديمان باآخرين خميازه ها

 غلتی دلچسب می زنند

 

(2) yani ostovany

هوای تازه

زير آستين تاول می زند

تا دوده در خون جاری شود

اتوبوس فرسوده از دست راست بالا می رود

 

 

(3)Freydoon Rassouli

اسب ها

با آخرين آهنگ شيهه می کشند

به وجد می آيند

دختری که موهای دم اسبی دارد

 با ويلون می رقصد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٢ 

درخت انارShohre Shahrzad
خون ماه را می مکد
پيراهن بر بند رخت سرخ می شود
از لکه ای خون انار که بر آن افتاده است
پيراهن گير کرده بر شاخه های درخت انار
پيراهن دلش پيش ماهی است که دل خون دارد


 


(۲)sara alavi kia


با اين قناری ها که در قفس اند
پرواز را تجربه می کنم
با اين ماهی ها که بر هفت سين اند

دريا را

با پيراهنم
خودم را تجربه می کنم




کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳ 

با سلام به همگی ...
می دانيد هيچ چيز به اندازه پرشين بلاگ اين چند وقته منو عصبانی نکرده با اين سرور درب و داغانش... به هر حال دوستان کارهامو می تونيد تو اين ادرس هم بخونيد


http://freewebs.com/masoudbehravan

Mahsa Shoeleh
اما شعر...

بگذار خاک ما را بپذيرد
مثل سنگ سياه کوچکی که از روشنايی می ترسد
يا دريا ما را
در خود کشد
تا پريانی را تجربه کنيم که.....

هيچ مهم نيست
زنی باشی
که ساده لو حانه به همه چيز ها لبخند می زند
يا مردی در مزرعه
که دلخوشی اش متر سک های بيدارش است

هی می نشينی زير در خت سدر
شايد معجزه ای شود؟
او که در شعرت آمده است
نخستين سيگارش را با من روشن کرده است
وبه راحتی از همه گناهانت
چشم می پوشد



کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٤ 


 

۱))

ايدين آغداشلو

چقدر پوست کم می آورم


برای اين همه ترانه


که حلقه نامزدی زخم می شود


از کلمه ای که دختر سبزه بر بازويم آواز می خواند


 


(2)



به طمع آب


 حباب می شوند در دهان کلمات

آغداشلو

گاز می گيرد زبان را


به شوق نان


 دندان


 (3)



 تا اين گلدان


عادت کند به اين تاقچه

آغداشلو

بپذيرد اين خاک را


تمام پنجره هايت


ديوار می شود


 


(4)

آغداشلو

وقتی که هيچ تمايلی


به اضلاع نشان نمی دهی


چگونه به زاويه هايت پناه آوردم؟


وقتی خدا هر روز


مرا از دايره اش بيرون می کند


کلمات کلیدی:
 
آب کم جو تشنگی آور به دست ...
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۸ 

(۱)عليرضا اسپهبد

از عيادت انگور های بيمارستانی می آيم

که آقای دکتر

 مست می کند از پستان های پرستاری

 که به تاک ها آب می دهد

 

 

(2)

ابر بر بام عليرضا اسپهبد

پيراهن نمور زنی را

در آغوش می کشد

مردی پنجاه و چند ساله در حياط

به آسمان بد وبيراه می گويد

 

(3)

شرافت م. گروسيان

از اين پيراهن بالا رفتنی نبود

دکمه هايش همه طلايی بودند

رضا خانی بودند

که درست بعد از پنجاه و هفت سال

شاه و وزريرانش

هنوز زيرميز چرخ خياطی بازی می کنند


کلمات کلیدی:
 
ن ا ی ع م زص مح لی.....
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۳ 

 

 

ن a. spahbod

م ع ع مخ ل ا ث م

ن

ه گ ع لاذ

و اينک مي بافد برايم مادر پيراهني از کلمات

آستين مي شود

دستي که براي هيچ کلمه اي آفريده نشده است

گلويي که هيچ آوايي را قورت نداده است

يقه مي شود

و س ي ن ه اي که درد مي کند کلماتش سنگين سنگين

طرحي در دلشa.spahbod

معلم در مدرسه هجي مي کند

کلماتي را که هيچ معناي بدي ندارد

چند کلمه مي نشيند بر دفترم

فحش است

م ع ن ا ي ي خوبي ندارد

ا ب ا با با نون است

پاره مي شود کلماتي را که دفتر آنها را پذيرفته استaq. spahbod

در حروف چيني سياه

چقدر عذابم می دهداين مادر

با دردي چند حرفي

زباني به چهار حرف

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۸ 

مردن عاشق نمی ميراندش

در چراغی تازه می گيراندش....

 

 

**

 van gog

 

 

در عصر

ابری شبيه زن

بر آسمان سياه سيگار می کشيد

 

در صبح

پلک های خبرچين خواب را حرام دانستند

 

در شب

 به ماه بلند گاز خواهم زد

و ستاره ای از من متولد می شود

 

هر روز

   هر صبح

          هر عصر

 

 حس می کنم که زنی در من اعدام می شود

 در چها ررديفِ چهار تايیِِ مشکوک

و بوی خون مگر چقدر اشتها می آوردvan gog

که آنها به مرگ شليک می کنند

 

اين تويی که با منی

صدايت را برای روز مبادا بگذار

هميشه دستانت را در جيبت مخفی کن

 که بی قراری انگشتانت را

کتاب های نخوانده توجيه می کند

من را برای روز مبادا بگذار

 

دوشيزه سنگ

وقتی که لبخند می زند

جهان را به کفری نو تحريک می کند

سالی که نيست بهمن ماه را از ياد برده است...

 

بخند

   بخندvan gog

      بخند

ماهی قرمز ميان تنگ بلور

اگر چه هيچ گريزی به سوی دريا نيست..

 

صبح سگی با سيگار تازه ای آغاز می شود

م. سودايی تصميم دارد فردا

 يک کتاب شود...

 

 

تهران—ارديبهشت 82

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٧ 

 

در ادامه مباحث از کتاب < درباره شعر> به مبحث معني اصلي و معني ضمني  مي رسيم.

 

يک واژه معمولا از سه جز تشکيل مي شود:

 

آوا

 

معني صريح

 

معني ضمني

 

·      واژه به عنوان ترکيبي ازآهنگ و صدا آغاز مي شود که لب ها ، زبان و گلو آنرا ادا مي کنند  و صورت نوشتاري ، نمادي برايش محسوب مي شود . فرق واژه با آهنگ موسيقي يا صداي معمولي ، اين است که به واژه معنايي متصل است.

 

·      منظور از معني اصلي ، معني لغوي واژه است که معمولا در فرهنگ لغت در مورد آن نوشته شده است.

 

·      منظور از معني ضمني ، چيز هايي است که يک واژه ، علاوه برآنچه بيان مي کند ، القا مي کند .

 

·      تفاوت نويسنده اي که از زبان براي انتقال اطلاعات استفاده مي کند ، با يک شاعر ، در اين است که نويسنده همواره سعي مي کند هر يک از واژه هايش تنها يک معني داشته باشد : اما شاعر ، اغلب از طريق استفاده از معاني مختلف يک واژه ، آنرا براي انتقال چند معني به طور همزمان به کار برد.

 

·      خيلي ها به غلط فکر مي کنند که آنچه شاعر به دنبالش است استفاده از کلمات زيبا و وزين است ، در حالي که چيزي که شاعر واقعا به دنبال آن است ، پر معني ترين واژه هاست.

 

·       وظيفه شاعر کشف مداوم است . او معمولا در صدد يافتن واژه هايي است که به خاطر قرابت پنهاني اي که با يکديگر دارند ، وقتي کنار هم مي نشينند ، معاني شگفت مي آفرينند .

 

·      خالصترين شکل زبان عملي ، زبان علمي است . اين به آن معني است که دانشمند براي انتقال مفاهيم به يک زبان دقيق احتياج دارد که در آن هر کلمه داراي معناي مشخص ويکساني است يعني بين هر واژه و معني ان يک تطابق يک به يک بر قرار باشد. از آنجا که زبان معمولي اين شرط را تامين نمي کند ، دانشمند زبان ويژه اي را براي خود اختراع مي کند . جمله زير يکي از جمله هاي زباني اوست:

 

·      SO + H       H SO

 

 

در چنين جمله اي نمادها کاملا صريح و روشن است. يعني از همه معاني اصلي و ضمني ، به جز يکي تهي شده اند . پس مي توان گفت که ابهام و چند معنايي مانعي است براي کار دانشمند ، در حالي که منبعي است براي الهام شاعر.

 

لازم است با شکل رنگ ومزه واژه ها آشنا شويم به 2 طريق:

 

1-    استفاده گسترده از فرهنگ لغت

2-    خواندن بسيار

 

ادامه دارد....

 


کلمات کلیدی:
 
گوش دادن به صدا ها ممنوع!!!!!!!!
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤ 

دوستان عزيز ادامه آنچه که در کتاب < درباره شعر> را با هم خوانديم در قسمت های آتی با هم دنبال می کنيم . اينک شعر........ 

 

 

گوش دادن به صداها ممنوع !

 هيس

 هي

س

 هي

س !

و هر چيز ديگری که  سر و صداِ دارد

 حرکت قطارها

عبور و مرور اتوبوس ها

جيک جيک  گنجشکان صبح

حتی در گوشی تلفن

   گفتن دوستت دارم

 

پياده روی در عصر

 وابراز علاقه به نوشيدنی دلچسب

از هر نوع

و بر انداز کردن

 ويترين مغازه ای که اجناس جديدی آورده است

 

****

 

عمويت يک ويسکی خنک می نوشد

 تعارفی هم در کار نيست

درددل کردن با عمويی که از چيزی سر درنمی آورد

وهی روز به روز شکم گنده تر می شود

*

حالا فتحی مرده است

خاتمی جواب هنرمندان را نمی دهد

 دل دادن به آ قای رييس جمهوری که...

 

صبح بر ميخيزی

و مَی بينی در اتاق قفل شده است

 جستجوی کلِيد برای اين که ....

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۲)

 

 

نسيمی خنک

 

در پيراهن مردی پستان می شود

 

شلوارش دامن

 

موهايش افشان...

 

در پياده رو دلبری می کند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳ 

با سلامی ديگر به همه عزيزان .همانطوری که قول داده بودم  اين بار با يک گپ ادبی در خدمتم .  کتابی می خواندم از لارنس پرين با اين عنوان  :

      درباره شعر

     ترجمه: دکتر فاطمه راکعی

     انتشارات اطلاعات - 1376

 

کتاب ، کتاب روانی است ، خواندنش آسان به همراه  بيانی شيوا و البته عميق ،خوبيش اين است که مطالب را هم به اختصار و هم به شيوايی شرح داده است . بخش های مختلف اين کتاب :

 

شعر چيست؟

شعر را چگونه بخوانيم ؟

معنی اصلی و معنی ضمنی

تصوير گری

مجاز (1)

مجاز (2)

مجاز (3)

تلميح

معنی و محتوا

لحن

آوا و معنا

شعر خوب ، شعر بد

شعر خوب ، شعر عالی

 

 

تنها اشکالی که کتاب دارد شايد اين باشد که در حوزه شعر انگليسی به بيان ظرايف پرداخته است و تا حدودی خواننده فارسی زبان را  با مثال هايی که در ذهن دارد دچار ناهمخوانی می کند.

البته خانم راکعی اين مشکل را با آاوردن مثال های شعر فارسی جبران کرده اند.

 

 

با هم بخشهايی از اين کتاب را با هم می خوانيم  ، البته پاراگرافی.

اين معرفی بيشتر جنبه آشنايی دارد تا راهنمايی برای بهترين انتخاب.

 

 

·       شاعر از مخزن تجارب حسی ، احساسی ، يا تخيلی خود چيز هايی را بر می گزيند و آنها را تر کيب و باز سازسی می کند.او تجارب تازه بر جسته ای را  برای خواننده به وجود می آورد. بر جسته از اين نظر که متمرکز و شکل يافته است و خواننده می تواند در اين تجارب سهيم شودو شاعر قادر است با استفاده از آنها درک و شناخت بيشتری از دنيای خود به خواننده بدهد.

 

*ادبيات وسيله ای است که به ما اين امکان را می دهد تا از طريق تخيل ، کاملتر عميقتر و آگاهانه تر زندگی کنيم اين کار را می تواند به دو طريق انجام بدهد:

با وسعت بخشيدن به تجربه ما ،از طريق آشنا ساختن ما با يک رشته تجربه ، که ممکن است در روال عادی امور، هيچ بر خوردی با آنها نداشته باشيم ؤ يا با عمق بخشيدن به تجربه ما – يعنی با واداشتن ما به داشتن احساسی عميق تر و توام با درک بيشتر ر از تجارب روزمره ای که همه داريم .

 

·       قلمرو شعر کل حيات  است و توجه اصلی آن  نه  به زيبايی و حقيقت فلسفی ، بلکه به تجربه است.

 

 

شعر را چگونه بخوانيم؟

 

1-   شعر را بيش از يک با ربخوانيد . معنی شعر خوب را نمی توان با يکبار خواندن به طور کامل فهميد.

 

2-   يک فر هنگ لغت دم دست داشته با شيد( البته در موقع خواندن اشعار کلاسيک بيشتر صادق است) و برای درک کامل شعر ،از ان استفاده کنيد

 

3-   طوری بخوانيد که صدای واژه ها را لا اقل در ذهن خود بشنويد . شعر را برای شنيده شدن می نويسند يعنی آوا ها به اندازه نوشته ها ؤ در اتقال معنی نقش دارند. بنابراين همه واژه ها مهمند.

 

4-   توجه داشتن به معنی ، هميشه بايد سعی کنيم بفهميم شعر چه می خواهد بگو يد.

 

5-   بلند خواندن شعر را تمرين کنيد

 

الف- شعر را با حرارت ، اما نه بطريقی که خودتان هم تحت تاثير آن قرار گرفته باشيد ، بخوانيد.

 

ب- از بين دو حالت اراط و تفريط ،خطر تندخواندن ، بيش از کند خواندن است . طوری بخوانيد که هر واژه به طور روشن و مشخص ادا شود ، و قت کافی برای تامل روی معنی آن باشد. به داشته باشيد که وقتی که هم اتاقيان متن شعر را در مقابل خود ندارد ر سرعت عادی شما را در خواندن ، احتمالل برای او در بسيار تند خواهد بود .

 

ج- شعر را طوری که انگاره آهنگيش محسوس باشد. اما در اين مورد هم زياده روی نکنيد

 

 

برای آنکه شعر را بهتر بفهميم هميشه اين سوال را خود بپرسيم " گوينده کيست ، مناسبت چيست؟"

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱ 

با سلام به همه عزيزانم. راستش مشغله فراوان من را از اين کار باز داشت تا بتوانم سر و سامانی به اين صفحه بدهم . از اين به بعد می خواهم . به شعر تنها اکتفا نکنم. يعنی سعی دارم از گاهی پيرامون شعر هم با دوستان گپی بزنيم . اميدوارم البته.

 

در خاکريز

پوتين ها با هم گپ می زنند

(ـ من را دست هايی به اينجا   کشيد  که خدا را تا ۱۰ می شمردند

ــ من را نخل هايی به اينجا آوردندکه خرمايشان تا ابد دهان را شيرين می کند........)

آنسوتر

زن های عراقی سينه هايشان را در خاک مخفی می کنندa.khaleghi nezad

و می خوانند: حبيبی  حبيبی  حبيبی ......

اينسوتر

چقدر انگشتر بی دستند.....

چقدر مهر بی پيشانی......

چقدر سجاده بی...........

 

بی بی هميشه قصه هايش تلخ است

از رستمی حرف می زند که کسی را دوست نداشته

چه رسد به پسری که نشانی از پدرa. khaleghi nezad

ظهر همه نماز می خوانند

من ترانه

 خدا آنهايی را که ترانه می خوانند

 بيشتر می خواهد

چون الان گلوله ای در سينه ام است

که حس می کنم دارم می ميرم

به ياد پدر که همه چيز ها را کليد می داند

 که زن ها کليد خوشبختی مرد هايند

کتابها کليد دانش بشر

 اما الان مرگ کليدی است که هيچ دری را باز نمی کندa khaleghi nezad

 

دراز کشيده ام زير درخت ماه

با تبری کاری در ريشه

هی راه می روم

هی حرف می زنم

 هی گله می کنم از پوتين هايی که با من چيزی نمی گويند

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٤ 

با سلامی ديگر به همه دوستانم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

در ۲۰ سالگی

زمين عاشقانه تر گرد است

و می گردد آرام  آرام

بر مداری که نيست

روز ها و شب هايش طولانی ترند

۲۵ يا ۲۶ ساعت در هر شبانه روز

نردبام ارتفاعش را تا ماه کم کرده است

پنجره مهتاب را به خانه راه نمی دهد اصلا

و در شب زندانی اش می کند

*

۲۰ سالگی لبخندش رسمی تر

لباسش مردانه تر

و کتابهای کودکانه خواندنش چندان مجاز نيست

خرگوش . خرس . گربه و روباه و سنجاب برای هميشه با جنگل پيراهنت خداحافظی می کنند

پرندگان محتاطانه بر پيراهنت بی ادبی می کنند

زمستان لعنتی برايت چتر می گشايد

بهار با تو مهربان تر شده است

تابستان هم

يکی که نامش را نمی برم اصلا

نامش را نمی برم اصلا

۲۰ سالی است مصيبتی شده برايم

۲۰ سالی است مصيبتی شده برايم.....

 

ارديبهشت ۸۲


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۳ 

از شعر سخن گفتن برايم خيلي سخت است. بيشتر ترجيح مي دهم شعر بخوانم...شعر بخوانم آنقدر تا سيراب شوم که نمي شوم.

اما شعر:

************************************************************

 همسران...

 

 

همسر اول :

احتمال مي رود که تا اندازه اي دهن بين است

واين درست به اين معني است

که هر کس مي تواند نوعي تاثير بر او بگذارد

 او دست هاي کشيده ای دارد

يک آشپز به تمام معني

که بوي پياز داغ مي دهد

 ويا کتاب آشپزي را ورق مي زند

تا غذاي جديدي را ياد بگيرد

 و من را بيشتر مال خودش کند

 

همسر دوم:

در همين جا عرض مي کنم که او روسپي است

بدکاره اي که رويم نمي شود بگويم

زماني زنم بوده است

او  به نسبت کم حرف است

ناراحتيش را در خود ميريزد

و معتقد است که همه مردها مانند منند

 

همسر سوم :

او مهربان ترين زن دنياست

وقتي برگي از از درخت مي افتد

مي گريد

وقتي رنگين کمان در مي ايد

 از خوشحالي مي گريد

وقتي که فيلم عاشقانه اي برايش تعريف مي کني

به ياد اوايل مي افتد

وباز هم مي گريد

 

 همسر چهارم:

او هنرمند است

  وقتي که آخرين پيک عرقش را به سلامتي ام سر مي کشد

احساس مي کند که با ژان پل سارتر هم خوابه است

و در واقع همان معشوقه ونسان ونگوگ است

و نيز از من مي خواهد که همه چيز را بفروشيم

به سوئد برويم

آنجا که زن ها آزادي دارند

و عضو انجمن نويسند گان مهاجر شويم

مهاجرت سخت است

مهاجرت خيلي خيلي سخت است

 

همسر پنجم:

بايد بگويم چندان درست او را نشناخته ام

انساني به نسبت مرموز

نه به چيزي لبخند مي زند

نه آشپز چندان قابلي است است

 ونه مي داند جايزه نوبل ادبيات سال پيش را به چه کسي داده اند

 

تهران------- مرداد ماه 83

 

***********************************

 

اتوبوس ساعت 6 به کارخانه مي رود

آنکه بيشتر از همه

خميازه مي کشد

 در ايستگاه بعد سوار مي شود

**********************************************

غذاي محلي

اندکي سالاد فصل

 به علاوه نوشيدني خنکي را

سفارش مي دهد

در آشپز خانه

 گوشت لجوج و چروکيده مشتري قبل را

 با سليقه خاصي تف ميدهند

**********************************************

عمو جان براي ابد نوشيدن را ترک کرد

بطري هاي بزرگ و کوچک را دور خودش چيد

و برايشان روضه خواند

 


کلمات کلیدی: