ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ 

 درخت کُنارم

کنار توام

رودخانه وحشی سردم

تا مچ، پاهایم را

در تو فرو میکنم

در حالی که از سرما

بر خاک خوب می شاشم

سیگار نامرغوب بر لبم

سردرد در سرم

دکمه بسته ونبسته

به ملکوت فکر میکنم

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸ 

با مدادهای رنگی

بر حاشیه کاغذ

اسم زنی را می نویسد

که هی رنگ عوض میکند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢ 

 

اشیا

دست به دست هم می دهند

تا قاب عکس اخمو را بخندانند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱ 

این شعر را بی هیچ دلواپسی به عارفه تقدیم می کنم. دوست عزیز نقاشم که دلواپسی اش برای اشیا چیزی در خور است، دلتنگی هایی که رنگها را عاصی میکند.  

 

زن

 دوشنبه به دوشنه

رختهایش را می شوید

و سه شنبه

 غباری محلی

فحش به جان هواشناسی می خرد

*

 مثل همه کارمندان هوا شناسی

که از لابلای ابرها

چیزی دستگیرش نمی شود

و از فحش شنیدن و این چیزها

می هراسد

پناه می بریم به شستن رخت در دوشنبه ها


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠ 

در عشق بازنشسته شده ام

مثل دوچرخه لکنته ای

که بعد یک عمر دویدن

 به گوشه انباری می رود

*

همه خیابان ها را گز کرده ام

از شیرهای خیابان آب خورده ام

و در گرمای تابستان و سرمای زمستان

با عشقهایم پیاده روی کرده ام

چتر دونفره داشته ام

گاهی

کتم را در سرمای زمستان

بر شانه های عشقم انداخته ام

و برایش از اینکه سردم نیست

خالی بندی کرده ام

با تمامی آنها به خیابان انقلاب رفته ام

با همه شان در یک کافه قرار گذاشته ام

و گاه به گاه دستها و حرکت انگشتانشان را

با هم مقایسه کرده ام

به کافه ها و رستورانهای گران قیمت رفته ام

و وقتی عشقهایم غذاهای گران قیمت سفارش داده اند

به آنها بدو بیراه گفته ام در دلم

با آنها به مسافرت نرفته ام

با آنها به میهمانی های مجلل نرفته ام

و اکثرشان آدمهای عادی بودند

که آنها را بزرگ کرده بودم در خیالم

دن کیشوتی بودم بی پول

که به جنگ باجه های سینما و رستورانهای گرانقیمت می رفتم

با اتوبوس خودم را به مقصد رسانده ام

گاهی اوقات جا مانده ام

و گاه دیر رسیده ام

بد خلقی کرده ام

عصبانی شده ام

بستنی خریده ام

و آخر شب با اتوبوس به خانه برگشته ام

از دلواپسی های همینجوری، گریه های همینجوری

و دوستت دارم های زیادی که شنیده ام

چیزی عایدم نشده است

 نه پیراهن شده اند برایم در تابستان

 نه گرمم کرده اند در زمستان

*

در عشق بازنشسته شده ام

و مثل پیرمرد شیک پوشی که گاه گاه

هیزی می کند

و دلواپس معوقات بازنشستگی اش است

چیز دیگری فعلا سرگرمم نمیکند

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠ 

اینکه من دوست دارم کتهای تنگ با آرنج چرمی تن کنم وبا لهجه ای تندرست در کافه های خیابانی لندن قهوه تلخ بنوشم چیز عجیبی نیست. من به لباسهای کلاسیک علاقه خاصی دارم و از کلاه شاپو و پالتوی بلند خوشم می آید چیز خنده داری نیست.. این که دوست دارم کنار رودخانه تایمز آگاتا کریستی بخوانم و از برزخی که درون روح جانیان شعله میکشد سر در بیاورم. شکلات تلخ بخورم و همراه با قهرمانهای فیلمهای دهه شصت میلادی عشقی جانکاه اسیرم کند. این که در به در روز و کوچه گرد شب شوم.. پیانو بزنم و مثل اسب مست شوم و همچنان که ویلون میزنم قطره اشکم روی آرشه بچکد چیزهای خنده داری هستند. من دوست دارم مثل یه آدم عتیقه که دلخوش کنکهای کلاسیک دارد در کافه ای عصرگاهی عاشق شود و در یک عصر دلگیر آبانماهی با عشقش خداحافظی کند. دوست دارم که از یک مسافرت سرنوشت ساز که زندگی ام را زیرو رو میکند جا بمانم و یک عمر حسرت آنرا بخورم.

دوست دارم نقش گارسون زیبای ابلهی را در یک فیلم بازی کنم که دخترهای هوسباز اشرافی عاشقش میشوند و او با حماقت خاص خود همه موقعیتهای عاطفی اش را تلف می کند.

دوست دارم یک نوشابه خانواده را یک نفس با خانواده بنوشیم. یکروز عصر که به به خانه بر میگردم مثل بچگی هایم که هله هوله میخوردم از این همه سال نجابت دست بردارم و در خیابان آبنبات چوبی لیس بزنم.

دوست دارم مادرم جوان شود، من کودک

دوست دارم پدرم دوباره دوچرخه بخرد و مرا جلوی دوچرخه بنشاند و هی در طول مسیر صورتش را به صورتم بچسباند و بخندانم.. پدرم هم همسن الان من شود تا بفهمد چقدر دوست دارمش

دوست دارم مثل اولین داستانی که روز 17/3/69 آن را تمام کردم آنقدر از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تشکر کنم که همه شعرهایی که تمام کودکیم بودند با صدای بلند بخوانم...دوست دارم محمود کیانوش هزار ساله شود و جشن هزارسالگی اش را در دوبلین بگیرم.

دوست دارم مثل همه کارگرهای کوره پزخانه که هیچ چیز در این دنیا ندارند و خنده شکرانه شان تعادل دنیا را حفظ کرده است باشم و مثل مادرم که امشب دلش عجیب گرفته است از همه چیزهایی که دور و برم میگذرد احساس رضایت کنم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩ 

مثل دهان

که دندانهای ریخته اش

جسارت خندیدن را می گیرد

از این همه رنگ می هراسد

معلم نقاشی

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢ 

همیشه آدم خاطراتی دارد که درونش است، این خاطرات نه خاطرات جوانی اند و نه خاطرات کودکی اینها خاطراتی هستند که دست به دست نمی شوند و مثل یک یورش به جان آدم حمله میکنند، روزهایی ابتدایی پاییز هرچد نیامده اند، اما بویشان می آید، وقتی ترافیک خیابان ولیعصر  سلانه سلانه جلو می رود و شیشه ماشین سایه روشن درختهای صبور است و رادیو از صنایع دستی حرف میزند...

 

 

دخترانی که عاشقشان بودم

در شهریور رهایم کردند

 به این بهانه

که مدرسه آغاز می شود در مهرماه

و باید خوب درس بخوانیم

واینکه عشق

 مثل گیوه تنگی برایمان دست و پا گیر است

مدرسه ها در پاییز شروع شدند

و بوی آبگرم کن نفتی و مخلوطی از بوی کاج

در مهرماه آمد

*

همه ماهها مثل ماه مهر هستند

دختران در آن ماهها درس می خوانند

و پسرها مثل آبگرمکن نفتی

گر میگیرند

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩ 

به میر حسین

 

حکیم

جرعه جرعه

شرنگ می نوشد

 می نشینیم

 حکایتهای تلخ می خوانیم

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥ 

 اسبهایی

 که بهارمست  می شوند

آلتهای تناسلیشان

روی علف ها خنک میشود

و قلوه سنگ در پهلویشان فرو می رود

 

آسمان برایشان

خیلی خیلی باید آبی باشد

 


کلمات کلیدی:
 
یک زندگی
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱ 

زن از دارکوب خوشش می آید

شوهر از قناری

زن عادت های خارق العاده ای دارد

کم حرف، تا اندازه ای عصبی، کتابخوان

اخمو

شوهر خوشگذران  و مجله های جنسی می خواند

یخچال کعبه خانه

روزی هفت بار

 همه را میطلبد

مرد طواف میکند یخچال را، میوه های نوبر را

و باسن را

زن بوسهایش بوی پاستیل میدهد

تمام وجودش در عطشی تابناک اخمو است

روزی دوبار تلفن میزند

چند باری اشتباه گرفته است

و پشت تلفن کم اتفاق می افتد

کم اتفاق میافتد

که خالیبندی کند

انگشت اشاره اش را پنهانی در سوراخ بینی اش میکند

و هرزه وار دست به گردن و گوشهایش میکشد

شوهر، موذی

در دستشویی است

به جان ریشهایش افتاده است

ریش مردها را لچر و نوعی معنویت تخمی نثارشان میکند

شب

یک مشت چلچراغ که کمسو هستند

سطح میز را روشن میکند

زن خمیازه میکشد

مرد همه صفحات مجله را ورق زده است

و تلویزیون  مردم را نشان میدهد

"مردم یک مشت پابرهنه ترسو هستند

که هیچ گهی نمی خورند"

مجری تلویزیون صدایش را صاف میکند

وعذر خواهی میکند از همه دروغهایی که تا به حال گقته است

و مثل یک انسان مجاهد

که به لحظات تابناک ملکوت نزدیک میشود

رولوورش را در مغزش میچکاند

و خونش سطح میز را که چلچراغ آنرا روشن کرده بود

قرمز میکند

غیر ممکن است که زن بخندد

شهری که هزاز کرور فاحشه دارد

خندیدن در آن از نجابت کسی نمیکاهد

***

ساعت 12 شب

الان درآنسوی آبها کازینوها و کلابهای شبانه

 آهنگهای غیر مجاز پخش میکنند

زن گوشهایش را میگیرد

و میگوید:

گناهکار

پیش از آن که مرا دوست داشته باشی

تراش پستانهایم را می پسندی

مرد بانک را خالی میکند

و کلاب شبانه آهنگهای غیر مجازش را پخش میکند

یک مشت خون دَ لَمه بسته

روی مجله

حالا صبح است

مرد روز مبل کپیده است

زن تنها

 روی تخت با متکاها لواط میکند

رولوور آقای مجری در دست مرد است

مرد مرده است


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧ 

٢۵ روز کم نیست که خسته و سرگشته تر از قبل به آن روزهایی می اندیشم که دگردیسی روحی کردم بیشتر دلم میگیرد. هیچ کاری از دستمان بر نمی آید جز اینکه سری به کتاب خواجه شیراز بزنیم بلکه این دل غمدیده حالش به شود:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

این دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

 

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سّر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸ 

هر روز عصر که کیفم را بر میدارم و محل کارم را ترک میکنم، پیاده روی و زندگی من در شهر شروع میشود. چهره مردم را خیلی خوب بر انداز میکنم. به کودکان که در کالسکه همراه والدینشان گردش میکنند لبخند مخفی میزنم. همه چیز را برانداز میکنم و گهگدار ویترین های مغازه ها غور میکنم. بیشتر اوقات کاری برای انجام دادن، چیزی برای دستپاچکی و عاملی برای نگرانی دارم. 17 روز است که مریض و درمانده، سرفه های کشدار میکنم و گاه که صورتم از شدت سرفه های ذاتالریه ایم قرمز میشود همه عقده ها و دلتنگی هایم را روی خاک تف میکنم.

خرداد 88 زندگیم را عوض کرد، تصمیم گرفتم که برای همیشه بروم، به جایی که دیگر وطن من نیست، جاییکه روزی مامن آسایش من بود و خاکش بوی شعر میداد و هوایش برای نفس کشیدن مرا دچار تنگی نفس نمیکرد، میخواهم از همه چیز دل بکنم. از خیابانهایی که خشونت و بیرحمی در آن مملو است. برنامه های تلویزیون تنها برای کارگران گاوداری دلچسب است و مردم خسته و سرخورده به هم تلخ میخندند.

بی شک جاهایی در دنیا هست که آسمانش مثل تهران خاکستری نیست و بوی خون از در و دیوارش نمی آید


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠ 

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن..


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥ 

جنبشی که میرفت رفته رفته فانوس امید را در دلمان روشن کند، به شمعی در باد بدل شد، شمعی که خلق آن را روشن نگه میدارد، نخواستن حق توده هاست. حق توده هایی که در صف نان می ایستند، توده هایی که اجاره نشینند، توده هایی که حق دارند در اتوبوس روی صندلی بنشیند، توده هایی که در مترو خمیازه میکشند و بوی عرق میدهند در تابستان.

نخواستن حق توده هاست. توده هایی که بر خلاف خواستشان برایشان تصمیم گرفته میشود، توده هایی که کتک میخورند، سیلی میخورند، فحش میشنوند و حیا میکنند.

آنکه بر خاک حکومت میکند، به خاک سپرده میشود و آنکه بر دلها حکومت میکند خاطره میشود.

حالا که کمی از خشمم کم می شود، و از مانیفستهای سیاسی دوزاری دلم بیشتر میگیرد، دوباره همه دلمشغولی های گذشته به سراغم میآید و هی خودم را راضی میکنم که همه چیز بالاخره درست میشود، و دیگر نیازی به این نیست که بی تاب و بی خانمان سایتهای مهاجرت را زیرو رو کنم و در حالی که جرعه ای از چای نیمه سردم را مینوشم، دویاره شجربازی را از سر میگیرم .. برادر نوجونه.. برادر غرق خونه... برادر کاکلش آتشفشونه... 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩ 

امروز 18 خردادماه روزی بی نظیر بود، روزی آنقدر بی نظیر که هیجانی را که در جانم سالها تلنبار شده بود فریاد کشیدم. شعارهایی که دهان به دهان می چرخید و دل به دل راه می یافت. پرچمها و دستبندهای سبز، جوانهایی که با اشتیاق خواهان دگردیسی بودند، زیبایی شعارهایی که داده می شود با طنزی دلچسب دل ادم را خنک میکرد. شعارهی که آزادانه حق داشتی آنها را فریاد بزنی.

از میرداماد تا میدان فردوسی را پیاده رفتیم و در پایان نیروی انتظامی با گاز اشک آور بدرقه مان کرد. شاید حضور اهنگهایی مثل ایران ای سرای امید ، یا وطنم وطنم می توانست جو را ازکوره مذاب احساسات به آتشفشان بدل کند. گاهی از زیر عینک آفتابی ام قطرهای اشکی گونه هایم را تر میکرد، وقتی میدیدم که همه یکصدا خواهان نباش دروغگوها هستند.

پروردگارا میر حسین ما را پیروز کن، از صمیم قلب از تو می خواهم

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳ 

نویسندگی هنر آدم های بیطاقت است، آدمهای صبور برای نوشتن مزخرفات روانشناسانه مناسبند. گاهی که از خشم لبریز میشوم احساس میکنم چقدر کوچکم. این روزها دلمشغولی بزرگم کانال کشی است. خیلی خیلی کم موسیقی گوش می دهم. کمتر چیزی یافت میشود که برایم جالب باشد. هیچ چیز از ته قلب خوشحالم نمیکند. دیگر برایم هنرهای اروپای شرقی دندانگیر نیست. وانیا و واسیلی برایم یک جفت چشم  آبی عادی دارند. دیگر رفتن به سایتهای مهاجرت جاهای دوردست برایم جالب نیست. در خیابان خوردن نوشیدنی خنک را دوست دارم. در نمایشگاه کتاب از فرط ازدحام زود به خانه برگشتم، یک کتاب طراحی سونا، استخر و جکوزی خریدم. عصر که به خانه می آمدم، رسول صدر عاملی و ترانه علیدوستی را دیدم. شام کوکو خوردم. یک روز به میدان خراسان میروم. جند روز قبل در انقلاب ساندویچ خوردم. قبلتر، فقط جند دقیقه قبل یکی از دوستانم را دیدم. آماده پذیرش شستشوی مغزی بزای عملیاتهای استشهادی هستم. یکی از دوستان دوران سربازیم خودش را کشت، خودش را از طبقه پنجم به پایین انداخت.

یک روز طراحی سیستمهای بخار برایم آسان میشود. دلم میخواهد خنکی و رطوبت کولر را قورت بدهم. هفته پیش پنجشنبه و جمعه از بس کار کردم تمام شنبه را خواب بودم. آنقدر در زندگی دچار بی عشقی شده ام که هیچ هیجان عاطفی برای قابل پذیرش نیست. عاقبت یکروز با دوچرخه سفر میکنم. احتمال زیاد این هفته میروم مریوان دیدن رضا و خاطره و نیما. امروز به یاد دکتر حسین پور افتادم.خیلی دلم یک داستان کوتاه میخواهد که تکانم بدهد. بعد از چند سال خواندن داستانهای کارور به یک شخصیت داستانی کاروری بدل شده ام، که آرمانش یخچال و همراهش تلویزیون است. بی بی سی فارسی را میپسندم. گاهی دلم می خواهد کنسرتهای لس آنجلسی بروم. اگر کسی در باره چیزهای هنری با اشتیاق در تلویزیون سخنرانی کند کانال را قول میدهم که عوض نکنم. کمتر به اینترنت دلبسته هستم. دوستانم را گهگدار می بینم.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱ 

الان 7-8 ماهی میشود که دیگر سرباز نیستم، ‌اما چیزی که در سربازخانه ها همیشه هست و خواهد بود بازار داغ عشقهای جوانی است. بازار داغی که تحمل سربازخانه ها را آسان میکند و تختهای سربازخانه را به دفتر شعری بی پایان بدل میکند . سربازهای تازه وارد شبهای سرد و سیاه را با یادگاری نوشتن زیر تخت ها میگذرانند. یا دستمالهای گلدوزی شده ای را هی بو میکنند.

آن سربازها روزی سربازیشان تمام میشود و میروند که می روند، اما اسمهای دخترها و دلتنگی هایشان برای همیشه روی تختها یادگاری میماند که میماند. به یاد همه آن روزها و شبها:

 

(1)

گروهبان مجرد

به سرباز تازه داماد

مرخصی روزانه میدهد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸ 

(1)

زن سابقش

دست در دستِ نکره ای

رژه می رود در خیابان

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸ 

عینک آفتابی

روی بینی یخ زده از سرما

جا به جا می شود

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ 

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

یکی از خاطره انگیز ترین تصنیفهای بهاریه است که بیش از همه چهره فریدون مشیری مهربان در خاطرم مجسم می شود:

خوش به حال عنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک

 که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

اما به هر حال چه شاد باشیم و چه ابرو گره بزنیم سال دیگری شده است و بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی که باید قدر دانست.

امیدوارم در سال جدید به همه آنچه که تا به حال می خواستم و نرسیدم برسم، به همه آنچه برایم ایده بودند همه آنچه که در نهانم آنها را می خواستم، سالی که گذشت یکی از بحرانی ترین سالهای عمرم بود، سالی که سربازیم تمام شد، سالی که  تجربه های مردانگی برایم ملموس شد و آنقدربرایم جوانی شیرین شد که دلم نمی خواهد این چهره به پیری نشیند. سالی که زندگی برایم جدی شد. سالی که هر روزش بیشتر به کار و زندگی دلبسته تر شدم و یاد گرفتم که با کار کردن تمام نیروهای جاندار در درونم شعله می گیرد. سالی که گذشت پر بود از تجربه های ریز و درشت.

سالی که می آید احتمالا باید سال خوبی باشد، چون باید اینگونه باشد. سالی که می آید باید زیبا باشد، سالی که می آید موفقیتمان بیشتر می شود، سالی که می آید زیباست. به قول رضا:

چه فرق می کند 

باشیم یا نباشیم

درخت پیر خانه ما

با هر بهار شکوفه خواهد داد 

...

..

دلتان خوش به تمام زمان، امیدوارم  سال جدید با سلامتی و کامیابی و شادی به پیشوازتان آید.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ 

شب آنقدر

آنقدر

شب آنقدر کش آمد

که شلوار را در تاریکی نیافت

 

همینه که هست ، تازه تو روزم هست

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ 

بعد از گوش دادن

به بگو مگوی همسایه

زنش را می بوسد

 

 


کلمات کلیدی:
 
منوچهر احترامی هم رفت.....
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ 

کودکی مهمترین بخش زندگی است، آنقدر تاثیر گذار و ماندنی که همه عمر در حسرت آنیم. ما پیر می شویم اما خاطرات کودکیمان هنوز جوان می مانند، آنها با جریانی سیال در جایی دیگر حیاتشان را ادامه می دهند. عصرهای تابستان کودکی های ما دوچرخه سوار می شود و همه کوچه های قدیمی را پا می زند. گاهی کنار بقالی بستنی قیفی لیس میزند و به بزرگی هایمان می خندد، که ما چقدر درگیریم و چقدر قدر کودکیمان را ندانستیم و از آن لذت نبردیم. کودکی به سبیلهای جوانی ما می خندد.

منوچهر احترامی را خیلی دوست داشتم، چون همه عمر تلاش کرد که کودک بماند، عمو سبیلوی مهربانی که آخرین بار در طنز دگر خند چخوف او را دیدم و چه با حوصله از چخوفی حرف می زد که قهرمان زندگی من بود.

وقتی فهمیدم عمو سیبلوی حسنی نگو یه دسته گل مرده است و دیگر هیچ کتابی برای بچه ها نمی نویسد آنقدر دلم گرفت که مثل بچگی هایم که می گشتم و دزده و مرغه فلفلی را نمی یافتم  ..گریستم. گاهی چیزهایی هستند که فراتر از یک فقدان هستند، فقدان  که نه رنجند، پیش از همه به کودکان این سرزمین تسلیت می گویم که از حسنی یاد گرفتند که تمیز باشند، بیش از همه به زبان فارسی که او را خیلی دوست دارم تسلیت میگویم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ 

(1)

در غیاب شوهر

 عکسهای قدیمی را

وارسی می کند

همسر تازه

 

(2)

چندان دلبر نیست

خود شیرینی  می کند اما

با ترشی های فصلی

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
عادتهای من
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧ 

یکی از عادتهای من گوش دادن به یک آهنگ و تنها یک آهنگ برای ساعتهای متمادی است، نوعی جذبه که عطشم را برای گوش دادن بیشتر می کند و بعد از چند ساعت که گوشهایم از شدت گوش دادن و فشار ناشی از هدست سرخ شده اند به جبر جسم گوش دادن را کنار می گذارم، این آهنگها اکثرآ بر اثر حادثه ای ناخواه وارد زندگی من می شوند و بعد در حالی که سعی می کنند جزوی از خاطرات من شوند خودشان را بر دلم می نشانند و بعد زندگی من خودش را پس از این گوش دادنها ادامه می دهد، این حوادث آنچنان ناخواه هستند که گاهی اوقات برایم نوعی قسمت در زندگی تلقی می شود، هر چند موسیقی  مورد علاقه همان موسیقی است که هر کس بدون حضور دیگران گوش می دهد، اما گاهی حضور دیگران ممکن است کششی مجازی را برای آن اهنگ بوجود آورد، اما این جذبه بعد از دو یا سه بار گوش دادن به همان آهنگهایی می پیوندد که همه مان هزار بار آنها را گوش داده ایم و کلمه ای از آن را بعد از سالها غلط شنیدن به طور اتفاقی درست متوجه می شویم. اما بستر این حوادث ناخواه بیشتر رادیو و اینترنت و بعضا سوار شدن تاکسیهایی با موسیقی هایی غیر کوچه بازاری مدرن است، هیچ گاه صبح آنروز زمستان را از یاد نمی برم که از شدت افسردگی صورتم را به شیشه سرد تاکسی چسبانده بودم و ناگاه  رادیو با پخش " ای یوسف خوشنام ما" شجریان مرا تا پایان عمر با این خاطره خوب رها کرد... یا وقتی داشتم کارهای روزمره ام را انجام می دادم BBC آهنگی از مهسا و مرجان وحدت را پخش کرد که مرا مشتاق بیشتر شنیدن کرد و آهنگهایی از این مجموعه " حوامنم" جزو خاطرات من شدند، هر چند آهنگ نوایی، نوایی (طبیب اصفهانی) خاطره خوش استاد عثمان خوافی را برایم زنده کرد اما روانی و زنانگی صدای مرجان و مهسا وحدت چیزی کم از صدای استاد عثمان خوافی ندارد....

 

غمت در نهانخانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

نوایی، نوایی، همه با وفایند تو گل بی وفایی

بدنبال محمل سبکتر قدم زن

مبادا غباری به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

 که از گریه ام ناقه در گل نشیند

نوایی، نوایی، همه با وفایند تو گل بی وفایی.....

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥ 

پرندگان

به زن که چندان هم بالغ نیست

راز و رمز زنانگی می آموزند

 

*

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ 

تو دیگری نیستی

 خودت هستی

این دستت است

این لبهایت است

و این پیراهنت

تو سواد خواندن و نوشتن داری

کتابهابی زیادی خوانده ای

و گهگداری زندگی به کامت بوده است

زندگی شاید شیرین نباشد

اما ارزش آن را دارد که ادامه داشته باشد

 حق داری پنجاه ساله شوی

حق داری در صف نان بایستی

و در اتوبوس روی صندلی بنشینی

 بیمار شوی

 برای بیماریت هزینه کنی

 حق داری کتابی را که دوست نداری نیمه کاره رها کنی

شهر بزرگ است

خیلی بزرگ،

حتی خیابانهایی دارد که تو آن ها را ندیده ای

حق داری عصر در آنها قدم بزنی

و خودت را به یک نوشیدنی مهمان کنی

تو حق داری تنها به سینما بروی

 در سینما آه بکشی

بیرون سینما سیگار

بی شک روزهای می آیند

که حادثه ای انتظارمان را می کشد

ما باید تاب بیاوریم

و وقتی مرگ به سراغمان آمد

بی خیال همه روزهایی که از دست داده ایم

زل بزنیم به ویترین کفش فروشی محقری

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠ 

امشب که شب یلداست و من در حالی که بیست و پنج سال و هفت ماه و دو روز و 9 ساعت و 9 دقیقه از تولدم می گذرد به آن روزی فکر می کنم که شصت و چند سالم است و به احتمال زیاد در آن روز این را به یاد می آورم که در اوج جوانی هستم و چقدر آن روز دلم می خواهد که ای کاش قدر بیست و پنج سالگی ام را می دانستم و به دستهایم می نگرم که دیگر جوان نیستند و چندان فرتوت شده ام که فقط می توانم بنویسم، وقتی شصت سالم می شود خیلی چیزها مثل الان نیست و چیزهایی احتمالا بوجود آمده اند که برای من پیرمرد خجالت دارد که از آنها سر در بیاورم. اما من که به زندگی و دوست داشتن آن باید خودم را وفق دهم به خودم می گویم که جوانم و هنوز برای زندگی کردن و دوست داشتن زندگی وقت دارم. اما اگر در پنجاه و چند سالگی بمیرم چه می شود؟ همه چیزهایی که دوست داشتم در شصت سالگی بدست بیاورم تکلیفشان چه می شود؟ اما بی خیال.... زندگی همچنان ادامه دارد چه باشم و چه نباشم . نمی دانم چرا تصمیم گرفتم دوباره خیالبافی کنم و خودم را از این روزهایی که در آنم به این سال وآن سال پرتاب کنم....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧ 

 

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم

(سعدی)

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

 

(سعدی)

 

 


کلمات کلیدی:
 
سال شسصت
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠ 

خیابان انقلاب، خیابانی است که علاقه زیادی  به آن دارم و در آن آنقدر خاطره دارم که خدا می داند. اما هر بار که از آن رد می شوم آنقدر غمهای ریز و درشت در جانم سرازیر می شود که گلگشت کتابزار را با دلتنگی های ریز و درشتم تاریک می کنم. لااقل مادرم می داند که من چقدر دوست دارم الان سال شسصت بود و من چقدر دلم می خواهد که در سال شسصت که اصلا هیچ وجود خارجی نداشتم بیست و پنج سالم بود و بعد یک اورکت سبز رنگ آمریکایی می پوشیدم و سیبیلهای من پر پشت و بلند بود و آنقدر کتاب می خواندم و آنقدر سیاسی بودم که همه فکر می کردند یک آرمان خواه جان بر کف هستم.

من هیچ وقت هیچ گرایش سیاسی نداشته ام، چون آنقدر از پوچی سیاست و آرمانهای احزاب خنده ام می گیرد که ترجیح می دهم کتاب مترو بخرم و ساعاتم را کمی با آن خوش بگذرانم تا به فلان آرمان احمقانه فکر کنم.

من دلم می خواهد الان سال شسصت بود و من با یک پیراهن چارخانه آبی و یک خودکار بل شروع به نوشتن دفترچه خاطرات روزانه ام می کردم و چقدر دلم می خواهد مثل امروز که دهم آذر هشتاد و هفت است دهم آذر سال شسصت باشد و باز هم آنقدر باران بیاید که در جانم رخنه کند. الان سال شسصت است و دلم می خواهد آدمی نباشم که هیچ آرمان سیاسی او را فریب نمی دهد وتوده ای نمی شود. خیلی دلم می خواهد هیچ وقت کامپیوتر اختراع نمی شد و من یک مهندس تازه کار مثل الانی که هستم بودم و یک ریش پروفسوری دهه شسصتی داشتم و با مداد و مداد پاک کن محاسباتم را انجام می دادم.

خیلی دلم می خواهد هنوز زنهای بی حجاب تک و توک در خیابانها دیده می شد و هنوز سال شسصت بود و عده ای در به در این سفارت خانه و ان سفارت خانه بودند و من هر روز کت چارخانه آجری رنگم را می پوشیدم و نقشه هایم را مثل مهندس های دهه شسصتی زیر بغلم می زدم و کیفم را که یک سامسونت قهوه ای بود برمیداشتم و از خانه تا محل کارم را در اتوبوسهای دو طبقه ای می گذراندم که یک زن با بچه اش کنارم می نشستند و تمام راه را مجبور بودم بچه نق نقوی زن کنار دستی ام را سر گرم کنم.

خیلی دلم می خواهد از آن ادکلنهای قدیمی می زدم و وقتی مثل الان که سال هشتاد وهفت است هیچ وقت زمان جلو نمی رفت و برای همیشه دهم آذر سال شسصت بود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱ 

پرندگانی هر چند کوچک

غمهای بسیار دارند

-چون ما

که جایی برای گریستن نداریم

آنها اما اشکهایش رودخانه می شود

دلتنگهایشان صخره

 


کلمات کلیدی:
 
اگر یک شنل نامرئی داشتم که هیچکس مرا نمی دید.....
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥ 

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

(1) برداشت اول:

اگر یک شنل نامرئی داشتم که هیچکس مرا نمی دید اولین کاری که می کردم قاطی مسافران پروازی خارجی از ایران می رفتم به جایی دور خیلی دور ...بعد اولین کاری که می کردم یک دل سیر به همه محافظان و مسئولان گیت خروجی پروازها و چک پاسپورتها می خندیدم. آرام آرام از پله های هواپیما قاطی جمعیت بالا می رفتم...و بعد بی هیچ حیایی خودم تصمیم می گرفتم که کجا می نشستم. ترجیح می دهم پرواز صبح باشد. چون از بالا بیشتر می فهمیم که چقدر کوچکیم و چه دلخوشکنک های کوچکتری داریم. در این قسمت یک MP4  هم باید داشته باشم که شجر بازی ام را تامین کند،بعد پرواز 12 ساعت طول می کشد و من هم که کلی خسته ام تصمیم می گیرم که حداقل در هتل شرایتون نیویورک باشم .

(2) برداشت دوم:

من خیلی دلم می خواهد بدانم آنچه که به عنوان عشق جوانی می گویند چه تاویلی دارد، خیلی دلم می خواهد به صداهایی آنهایی که گمان می کنند همدیگر را دوست دارند و عشق از سرو کولشان بالا می رود گوش بدهم و بعد به هر دویشان در حالی که دست در دست هم دارند در گوششان بگویم که عاشق هم نیستید و جفتتان سر کار دیگری هستید. این قسمت را که می نویسم آب دهانم را قورت می دهم چون گاهی در نوشتن احساس بی رحمی می کنم  که نکند اینطوری نباشد( سودای لب شکر دهان، بس توبه صالحان که بشکست).

خیلی دلم می خواهد بدون آنکه زحمتی به خودم بدهم کلید همه سوالات ارشد را داشته باشم و بعد بی خیال و راحت و بدون هیچ نگرانی پاسخنامه را سیاه کنم و بعد روزی که قرار است نتایج اعلام شود منتظر آن باشم که می خواستم. هر چند این روزهایی که کار می کنم به یاد پارسال که برای ارشد می خواندم می افتم می خندم. خیلی دلم می خواهدکه زمانهایی که شجریان برای دل خودش غزلیات سعدی را تورق میکند و غزلی را زمزمه می کند و هیچکس دورو برش نیست یک دل سیر با استاد باشم. البته گاهی دلم می خواهد که این شنل مرا به قبلها می برد و به زمان سعدی می برد و یک بیابان را با سعدی پیاده می رفتیم و غزل می خواندیم و آنقدر با او راه می رفتیم که مغیلان برایم نرگس می شد.خیلی دلم می خواهدبدون پرداخت بلیط همه کنسرتها را بروم. از همه این چیزها که بگذریم چون من این روزها خودم خرج خودم را در می آورم، در خرج کردن چندان دست به عصا شده ام که خیلی از کتابها و سی دی ها را شتر دیدی ندیدی می گیرم، بنابراین بخش اعظمی از وقتم را هم با جناب شنل در انقلاب باید بگذرانم. اما از حق نگذریم بعضی از رستورانهای تهران پاتوق آدمهای جور واجوری است که از همه طیف در آن ها هستند از پاتوقهای روشنفکری گرفته تا پاتوقهای همجنس بازان، و همه دوستانم خوب از ماجراجو بودن من اطلاع دارند و این را می دانند که در فال گوش بودن لذتی هست که در شنیدن رک و بی پرده نیست.( در این قسمت می بینم که چقدر به کنجکاوی مهدیه عابدی نزدیک شده ام) و چون در رستورانها آدمها از خود واقعی شان به هر بهانه ای فاصله می گیرند بهمین خاطر خنده دار تر می شوند. خیلی دلم می خواهد در اینجا کنار یک زن وسواسی چاق در رستوران می نشستم و بدون اینکه او من را می دید از غذایش می خوردم و او حسابی لجش در می آمدکه چرا هی غذایش کم می شود. خیلی دلم می خواست به جاهایی بروم که راهم نمی دهند که شنل پوشیدن می تواند کارساز شود البته امیدوارم چندان ذهنتان به کج و راست نرود و این را به حساب جوانی من بگذراید. خیلی دلم می خواهد گاهی اوقات شنلم را روی چوب لباسی جا بگذرام و از خانه مان بیرون بزنم و  مثل هر روز صبح که نیایش شلوغ و پرترافیک را تا محل کارم خیالبافی می کنم، باز هم خیالبافی کنم و صد بار زن بگیرم و صد بار آدم مهمی شوم و بعد شب که به خانه مان برمی گردم ببینم که همان آدم خیلی معمولی هستم که دوست ندارد به همه چیز عادت کند و در حالی که دارد لباسها و کاپشنها را روی چوب لباسی بر انداز می کند شنل نامرئی را پیدا نکند و دوباره دست روی دست بگذارد و باز خیالبافی کند.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩ 

 

عاشق زنی می شود

- تنها کمی خنده رو تر

درست شبیه زنش

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩ 

احساس می کنم آزادم، نه آزادِ آزاد، از قفسی به قفس دیگر آمده ام. سربازی ام یک هفته ای می شود که تمام شده است و چندان شعف دل و دندان گیری بر من نیافتاده است.

زندگی سخت و جدی است، سخت از آن سو که بی گدار است و جدی از آن لحاظ که خنده دار نیست. نمی دانم با این نخواندن ها چه کنم. هر چند کارم را خیلی دوست دارم و کلی برایش مطالعه می کنم اما جدی است. در شرکت از صبح تا شب مجبورم به سلیقه دیگران احترام بگذارم وآهنگهای بی زخمه گوش بدهم که چندان مضحکند که هیچ رغبتی را بیدار نمیکند. دلشان می آید اینهمه آهنگهای خوب را رها کنند و به یکسری انکر الاصوات رپ گوش دهند آهنگهایی مزخرف که طلبشان را از دیگران می خواهند. این یک بعدی بودن نیست اما هر چه باشد گوش را نباید آزرد و نا کوک شنید.

در هر زمختی و خشونتی لطافتی عهده دار است. شاید دیگ و مشعل چندان لطیف نیستند اما به هر حال قلب جوشان هر ساختمان هستند که باید باشند که احساس سردی و رخوت نکنیم و این عهده داری لطافت در دیگ است.

به هر صورت در کار کردن نشاطی هست که به هیچ وحه در فضای درس و مدرسه و دانشگاه نیست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸ 

دل کندن خیلی کار سختی است. آنقدر سخت که نمی توانم بگویم.امروز احساس کردم خیلی دلم برای بچه های سربازی تنگ می شود. نه برای همه شان بلکه برای خیلیهایشان. دلم برای صبحهایی که هول هولکی از خواب بیدار می شدم. دلم برای ییچاندنها و قهقه خندیدن ها، دلم برای بعد از نهار چرت زدن ها و  گپ زدن در دستشویی موقع شستن ظرفها تنگ می شود. گاهی از خواب که بر می خیزیم شک میکنم که امروز باید به شرکت بروم یا به سربازی؟ اما از یکشنبه صبح این شکّم برای همیشه از بین می رود و با روزهایی خداحافظی میکنم که سراسر خاطره بودند، خاطراتی که گاه دل ساده ام از به یاد آوردنشان غنج میزند.

دلم میخواهد چهارشنبه همین هفته وقتی که لباس ژنرالیم را پوشیدم و کارتم را گرفتم، آنقدر با آن لباس پیاده راه بروم که وقتی به خانه مان می رسم از خستگی خوابم ببرد. بی شک بعد از ان که کارتم را بگیرم اولین کاری که می کنم یک دل سیر شجر بازی است.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸ 

کفشهایی

 که راه می روند

به کفش های زنانه که عورند

می خندند

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥ 

در آینه

زنش را

برانداز که می کند

 زیباتر است

 

 


کلمات کلیدی:
 
چرا من هیچ وقت نویسنده نشدم
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦ 

بی شک نوشتن لذت بخش ترین کار دنیاست،در کودکی این نوشتن بیشتر بر دیوارهاست، در دوران دبستان روی دفترها، در راهنمایی گوشه کتابها، در دوران دبیرستان روی کاغذهای کاهی، در دانشگاه پشت پاکت سیگار. گاهی این نوشته ها به طور معجزه آسایی تلخ اند، گاه آشتی پذیر و امیدوارانه، گاه دشنامخو و گزنده، گاه شیرین و سرخوشانه، گاه ولگارانه، گاه مثل اسب عصبانه، گاه عاشقانه، گاه عوامفریبانه... گاه سرکشانه

تنها نوشتن نوشتن است که آرامم میکند. از طرف دیگر گاهی وقتی روسها با هم حرف میزنند احساس می کنم دارند رازی مگو را از داستایوفسکی بازگو میکنند.

 

(1)

لهجه ها

به ناگهان

آواز می شوند

لر ی هلهله می شود

بندری مویه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧ 

روزهای پایانی بیشک بوی دیگری دارند، روزهای رفتن از خاطراتی که بعدها می خواهم قلندرانه از آنها برای بچه هایم خالی بندی کنم که در زمان سربازی چنان بوده ام و چنان کرده ام. هر وقت با کسی می نشینی که روزی سرباز بوده است از زرنگ بازی های دوران خدمتش می گوید و طوری تعریف می کند که گویی جان همه فرماندهان را در زمان حیاتشان به لبشان رسانده بوده است.

این روزها دلبستگی مادر بزرگم به آقایی بیشتر شده است که در آگهی های بازرگانی ما را به مصرف کمینه برق دعوت می کند. سرش را بر می گرداند و چارقدش را محکم می کند و می گوید" به خدا همین دوتا مهتابی تو خونم می سوزه، اینقدر هر شب اینجا نیا اینو بگو..." چون من این روزها کمتر وقت می کنم دو قدم مانده به صبح را ببینم او نیز کمتر به یاد محمد صالح علا می افتد.

صبحها بر حسب عادت روزنامه می خوانم....

الان دارم به یک تصویریه از حاج قربان و شجریان گوش میکنم که بینظیر دلربایی میکنند.

امروز بیشتر از همه روزها به این فکر کردم که دلم بعد از خدمت برای چه کسانی بیشتر از همه تنگ می شود...

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خاله زنک بازی
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠ 

بی شک خاله زنک بازی ما بیشتر در محیط دستشویی است. جایی که سربازها لیوان و قاشقهایشان را بعد از نهار می شورند. جایی که جزو فرهنگی ترین جاهای یک سربازخانه است چرا که جز خنده سودایی نیست. مسخره بازی و شامورتی بازی هایی که ادای فلان فرمانده را در می آورند و یا لهجه فلان کارمند را مسخره می کنند و این خنده بازارها آنقدر ادامه می یابد تا یکی از سرهنگها برای قضای حاجت تشریف بیاورد که خنده بچه ها متوقف می شود و یا با سانسوری چشمگیر گپ و گفتشان را ادامه میدهند. معمولا هر سربازخانه دو سه تا دلقک بلند آوازه دارد که مشتریان فراوانی دارند، که اغلب تصور می کنند آنها جزو افراد معترض هستند اما تجربه نشان داده است که برعکس بیشتر دلقکها مجیز گویانی حرفه ای نیز هستند. از طرف فضای دستشویی استودیویی سفید است که آنهایی که ته صدایی دارند را به چالش می کشد و این بسته به علایق یک سرباز از داریوش خواندن زیر لبی در هنگام شستن استکانها تا رپ خوانهایی چون هیچکس متغیر است. یه مشت سربازیم جون به کف/عزرائیل با اکیپمون جوره پس...هوای همو داریم حتی با پول کم..

چای عصرگاهی جزو سالم ترین تفریحات سربازها است که اگر چس ماه باشی چندان هم به تو نمی چسبد چرا که مجبوری با کسالتی که بعد از نهار در جانت خروپف میکند لیوانهای یک مشت پایه را بشوری و آنها بدون هیچ سپاس گزاری لیوانهایشان را بر می دارند و گاها ممکن است یک دمت گرم هم نگویند. درددلهای دو نفره بیشتر در این زمان اتفاق می افتد که دو نفر از دو بخش مختلف دارند لیوانهایشان را می شورند و یا دارند دردل عشقی می کنند  و یا دارند آمار این و آن را به هم می دهند.

پایه معمولا به سربازهایی اطلاق می شود که در ماههای پایانی سربازیشان هستند، ممکن است 16 ماه باشی و دیگر کسی در آن بخش از تو پایه تر نباشد و آنگاه تو می شوی پایه و گر نه ممکن است 18 ماه باشی و کسی باشد که 19 ماه است و تو فقط یکماه طعم خوش پایه بودن را می چشی. من چند ماه است بدون رقیب پایه بخشمان هستم و همین روزها است که وارد 20 بشوم.

خواب عصرگاهی مخصوصن خواب در زمانی که فرمانده ات خرو پف می کند جزو دسترس ترین لذائذ دنیاست و تو موجه می توانی حتی چند دقیقه حال خودت را جا بیاوری.

گاهی که فرمانده ات بیدار است و تو مثل اسب خوابت می آید جاهایی هستند که تو می توانی با یک ربع پیچاندنِ همه سری به زمین برسانی و اگر کسی دور و برت نباشد که پر حرفی کند در آنجای دنج خرو پفت همه جا را بردارد.
مدت زمان خواب هر کس بر مبنای میزان محبوبیتش نزد فرمانده اش از 15 دقیقه تا 2 ساعت در نوسان است.

برش داشتن خیلی می تواند کمک حال یک سرباز باشد. اگر آشنای پربرشی داشته باشی  و از همان ابتدا اگر مودب هم باشی تو هم خوش برش می شوی اما اگر آشنای پربرشی داشته باشی و تو بی ادب باشی هیچ کس تحویلت تمی گیرد. البته بسته به معرفت طرف مقابلت برش تو نیز می تواند کمک حالت باشد یا اصلن نباشد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥ 

و شاعر را دردی جانکاه باید، دردی نه از جسم که تهی تر باشد از آلام، بل دردی که جان وی را در بر است. چونان سینه سوز که کلماتش آتش درونش باشد. از بدایت تا نهایت جز گفتن نباشد که روح را سبک کند و چشم را بینایی بخشد.

و تو ای پسر بدان که کلمات خلف تواند. نه خلفی سربراه که دردانه ای به حرام، که تا جانت نستاند آرام نگیرد. آن شب که مست در آن رباط بر کاغذ افتی و نطفه بر تن ابیض وی بنشانی و تو از آتش چیزی گفتی، بدان که آن آتش را خردی نابکار در پس بوده وآن تخم حرام را پدری کلمه پرور در رو.

شاید وقتی داشتم به شیوه قدما برایم خودم می نوشتم یک آن احساس کردم درآن رباط تلخ بنشسته ام و بوی نا تمام آنجا را آکنده است. من با جامی تلخوش با شمعی لرزان دل به آن جادو داده ام و سیاهه می نویسم.

چشم که باز می کنم همان آدم معمولی شده ام پشت یک کامپیوتر با یک فنجان قهوه تلخ که به صورتم می چسبانم تا گرمایش را روی صورتم حس کنم.

 


کلمات کلیدی:
 
elderado
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧ 

گاهی که زنم از دستم خسته می شود مرا شبیه پروانه ای بدخال در شیشه میکند. من دست و پایم را می چسبانم به شیشه و هی عرق می ربزم آنجا. زنم یک عنکبوت است که نه تار می تند و نه بافتنی میبافد.

شبها اسب می شود و شیهه می کشد. روزها مثل نهنگ در رختخواب یکنفره مان دراز به دراز می افتد و خرسنایهایش باعث می شود که شیشه ای که من در آنم عرق کند.

بافتنی که می بافد آنقدر گنگ می بافد که هیچ رجی ادامه هیچ رجی نیست و این دلیل همه بد خالیهای بک پروانه است. بی شک عشقی نیست بینمان عشقی که هیچ گریزی هم از آن نیست.

* امشب حالم نه خوب است نه بد، نه از کسی دلخورم و نه کسی شادم کرده است. فقط گاهی احساس میکنم به خودم خیلی نامهربانی کرده ام و بهتربن دوستم را از خودم رنجانده ام.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳ 

این شعر را بی هیچ دودلی به محمد رنجبر تقدیم میکنم. یار وغار سالهای پرعطشی که رفتند که رفتند..که رفتند. به یادهمه شب بیداری هایی که حاضرم بیشتر این روزهای معمولی را با ساعتی در بالکن نشستن اناق301  بلوک 2 عوض کنم. چه شعرهایی که نخستین و گاهی تنها مخاطبش او بوده است.

 

 

 

خاطراتی هستند

که هیچ کس آنها را نمی داند

دیگرانی آنها را خواب می بیینند

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧ 

می‌گفت: زنگ زدند گفتند امسال قرار بود در همایش چهره‌های ماندگار از شما تجلیل شود اما فهرست‌مان پر شده است باشد برای سال بعد... می‌گفت: نمی‌دانند که تا سال بعد ممکن است فولادوند دیگر زنده نباشد و... همین هم شد... حالا دارم به بعضی از آدم‌هایی که در سال‌های گذشته به خاطر مصالح سیاسی چهره‌ی ماندگار شدند فکر می‌کنم. آدم‌هایی که تا بیست سال بعد هم می‌توانستند در این فهرست باشند...

گاهی شبها که کارم طول می کشد و مجبورم بیش از اندازه شجر بازی کنم، گاهی که از نقشه های آب و فاضلاب و موتور خانه خسته می شوم میروم سر اصلی ترین و همیشگی ترین دلمشغولی ام ، گاهی اوقات که حسابی فحش به جان همه آنهایی می کشم که هر روز مرا از زیستن در سرزمینی که مزد گور کن در آن از آزادی آدمی افزون است مایوس تر می کنند، به آن جهان وا‍ژه می اندیشم که لطافتش آب است. دکتر فولادوند در حالی مرگ را خجالت زده کرد و به کلمات پیوست که بسیاری ازظاهرا متولیان قرآن در سرزمینی که خودش را نجات دهنده بشریت می داند، برای فلان قاری غیر عجم میلیون ها تومن خرج خودنمایی می کنند.

روحش قرین خوبها و خوبیها

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱ 

هر چند من به ندرت آهنگ پاپ خارجی گوش می دهم، اما از بعضی آهنگها نمی شود گذشت و نباید گذشت آهنگهایی که خاطرات شیرینی را برایم تداعی می کنند، آنقدر شیرین که گاه دست از کار می کشم و ترجیح می دهم با خوردن یک لیوان آب سرد قلبم را خنک کنم. آهنگی که انریکو آن را خوانده است .

 

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

Sometimes you love it
Sometimes you don't
Sometimes you need it then you don't and you let go

Sometimes we rush it
Sometimes we fall
It doesn't matter baby we can take it real slow

Coz the way that we touch is something that we can't deny
And the way that you move oh you make me feel alive
Come on

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

You try to hide it
I know you do
When all you really want is me to come and get you

You're moving closer
I feel you breathe
It's like the world just disappears when you are around me oh

Coz the way that we touch is something that we can't deny oh yeah
And the way that you move oh you make me feel alive
so come on

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

I Say you want, I say you need
I can tell by your face you love the way it turns me on

I say you want, I say you need
I will do what it takes and I would never do you wrong

Coz the way that we love is something that we can't fight oh no
I just can't get enough oh you make me feel alive
So come on

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

I say you want, I say you need
I can tell by the way on the look on you're face i turn you on

I say you want, I say you need
if you have what it takes, we don't have to wait... let's get it on

Get it on!
Uhhh
Ring my bell, ring my bells

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩ 

 

قناری مغرور

تنها وقتی پرنده فروشی بسته است

آواز می خواند

 

 


کلمات کلیدی:
 
دردسرهای من
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤ 

یکی از بزرگترین آرزو هایم در حال حاضر تمام شدن سریازی است، تمام شدن ماههایی کشدار که هیچ حوصله جمع و تفریق کردن روزهای مرخصی اش را ندارم. روزهایی که کمتر از  85 روز به تاریخ مصرفشان  نمانده است و لاجرم می روند که تمام شوند. روزهایی عجیب که بیشتر فحش یه جان رضا خان می خرند روزهایی که من دیگر تمامی انتظارم را نسبت به آنها از دست داه ام. گاهی به این فکر می کنم که در کجا زندگی می کنیم؟ آرزوهایمان چه چیز هایی هستند؟ دنیای کوچکمان کجاست. روزها مرخصی می گیرم و شروع می کنم در اینترنت دنیال راهی برای رفتن، راهی برای نماندن، راهی برای فرار از ایرانی که خاکم است و سعدی اش اسم پسرم است. اطلاعات مزخرفی که سخت خسته ام کرده است و بیشتر مرا به سربازی شبیه کرده است که فردای روز صلح به مناطق جنگی اعرام می شود برای نگهیانی.

روزهایی که عینک دودی به چشم می زنم آرام می شوم، آنقدر آرام که یادم می رود الان ظهر است و من امروز در برنامه روزانه ام چه کارهایی گنجانده بودم و الان در کجای برنامه ام هستم.

احساس می کنم آرتروز گردن من مسئله ای کاملا جدی باشد به طوری که گردنم تیر می کشد  وقتی حتی 10 دقیقه پشت کامپیوتر می نشینم.

چیزی که مثل خوره روحم را می خورد نخواندن است، نخواندن بزرگترین مسئله است برایم پس از تمام شدم روزهای کشدار سریازی.

 خنده دار یودن زندگی در همه جا بد جوری خود نمایی می کند، خنده دار یودن مزخرفاتی که حق دیگران است که یگویند و این مزخرفات را تلاش کنند که به تو بخورانند. و بعد تو خودت را می گذاری جایشان و به دل خوشی های بی مقدارشان می خندی.

شیها که بیشتر انقدر خسته ام که دراز به دراز می افتم کف هال و به این بیشتر فکر می کنم که گلهای قالی شبیه چه حیوانی هستند و یا بیشتر شبیه یک پیرمردند یا.. که دیگریادم نمی آیدو خوایم برده است.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩ 

دو سه ساعتی

 به آن که بمیرد

آیا عینکی به چشم داشته است؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦ 

(1)

آخر شب

که قرصها را بالا می اندازد

به قناری هایش آب می دهد

 

(2)

درست چند دقیقه به ساعت دوازده

چند دقیقه به ساعت دوازده

ساعت دوازده فهمید

که زنش عاشق مرد دیگری بوده است


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧ 

میی دارم چون جان صافی، که صوفی می کند میلش

 خـدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

                                                                                                                                          (حافظ)

هر روز که از خواب بلند می شوم یک روز دیگر شده است، بی خوابی، روزهای طولانی با گرمایی کشدار که صورت آدم را چروک میکند و در اتوبوس و مترو بوی عرق دیگران را به خوردت می دهد ارمغان روزهای تابستان تهران هستند. هر روز ساعت 6:10 دقیقه از خواب بر میخیزم و بعد در تلاشی نیم بند لباسهایم را می پوشم و از خانه بیرون می زنم.

نیایش ساعت 6:30

تا دو دقیقه دیگر به آن میرسم، در حالی که پیرمردها و جوانها در پارک سر راهم ورزش می کنند با سرعت از کنارشان رد می شوم، یک دونده آماتور که خیلی دلش می خواهد شبیه هوراکی موراکی یک دونده نویسنده شود شاید هم یک نویسنده دونده. هنوز 1 دقیقه نشده است که سوار ماشین شده ام و در طول بزرگراه نیایش یا چرت میزنم یا مجبورم با احوال پرسی های مجری پرچانه رادیو خودم را بیدار نگه دارم.

ساعت 6:40 تا 6:45

احتمالا به ولیعصر رسیده ام جایی که پیاده روی من دوباره شروع میشود و در حین مسیرم به ابتدای میرداماد از جاهای مختلفی همچون دبیرستان رازی و رستوران حاتم و ساختمان صلح رد میشوم که اولی مرا بیش از همه مرا یاد ممد رنجبر و سیامک می اندازد. هر روز با خیل سربازان نیروی انتظامی سر راهم برخورد می کنم که آنچنان چس ماه هستند که لباسهای نویشان هنوز برق میزند و بعضی هایشان هنوز سرباز نشده، سیگاری شده اند.

ده دقیقه یا شاید هشت دقیقه به هفت:

در ابتدای میرداماد سوار خطی هایی می شوم که مسیرشان انتهای میرداماد است، راننده هایی که صبحانه شان چای در فلاسک دوستشان است. آنهم لیوانی پر منت که تا نیمه پر می شود. همش خدا خدا می کنم که مسافر بعدی زودتر سوار شود تا سریعتر به انتهای میرداماد برسم تا دیگر منت دژبانهای مزخرف را نکشم که بخاطر دو دقیقه دیر کردن آدم را مورد می کنند. آدمهایی که همه لذتشان در این دنیا این است که ریش دیگران را براندازکنند که آیا با تیغ زده شده است یا با ماشین، آیا پیراهنشان کثیف است،آیا کفششان واکس دارد،آیا زیر پیراهنشان مصوب است، آیا جورابشان سیاه و موی سرشان کوتاه است، معمولا زبان نفهم ترین آدمها را دژبان می کنند، هرچند دوستانی دارم که دژبان هستند و درد و بلایشان بر سر زبان نفهمها بخورد، مثل آریا، ممدحسین، امیرحسین،شاهین که آنقدر خوبند که بدشانسی آنها این بوده است که دژبان شده اند.

من ساعت هفت:

سراسیمه لیوانم را بر می دارم و در صفی می ایستم که بقیه سربازها در آن هستند، لیوان بزرگم را تا نیمه چای میکنم و بعد صبحانه را از دست بچه های آشپزخانه می گیرم، نیمرو، نان و پنیر و خیار و گوجه، تخم مرغ آب پز، کره و عسل، عدسی، لوبیا صبحانه هایی هستند که به سربازها می دهند، که معمولا لوبیا و عدس را با نان بربری داغ و پنیری که روی آن می مالند عوض می کنم. معمولا صبحها خوردن چای بد جوری آمپر مرا بالا می برد البته وقتی شکر زیادی در چای می ریزم.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱ 

 

پس از پایان نقاهت

سر و دستی

به آشپزخانه می کشد

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱ 

 

دو هفته ای می شود

که زنش مرده است

 برایش نامه می نویسد همچنان

 

kristin gunnarson اثر


کلمات کلیدی:
 
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧ 

وحید معتقد است که عکس قبلی من عکس بسیار اندوهگینی بود به طوری که همه غمهای عالم بر دلش فرود می آیند. نمی دانم. به هر صورت هر چه یار فرماید همان شود.

 

(1)

پیش از 

خواندن شعری

ناخنکی به مربا می زند

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧ 

 

(1)

به انگشتان زنش 

خیره می شود

پس از شستن ظرف ها

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
مادر بزرگ و عشق شیشه ای
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩ 

 

بیشترین لذتی که از تلویزیون می برم، تماشای دو نفره آن با مادر بزرگ ۸۵ است که چندی است همسایه مان شده است. لذتی که حتی از کارتون های ظهر جمعه کودکی هم بیشتر است. هر شب به اتفاق هم برنامه دو قدم مانده به صیح را تماشا می کنیم. برنامه ای که محمد صالح اعلا عزیز مجری آن است. سوای احترام عاطفی که برای وی قائلم، برنامه پربارش لذتی دو چندان برایم دارد وقتی با مادر یزرگم آن را تماشا می کنیم.


محمد صالح اعلا ساعت ۲۳:۱۵
بیندگانِ جان روبرو شما هستیم و از امواج شبکه محترم  چهارم سیما....
همین نخستین واکنش را در مادر یزرگ من به دنبال دارد که روسری اش را جلو می کشد و با نجابتی احمد شاهی  سلام محمد صالح اعلا را با سر جواب می دهد. من هم برای اینکه  خیلی از محمد صالح اعلا کوچکتر هستیم، اگر جلوی تلویزیون دراز کشیده باشم بر می خیزم  و یه محمد سلام می کنم. رابطه عاشقانه سه نفره ای بین من و محمد صالح اعلا و مادر یزرگم وجود دارد.

مادر بزرگ من ساعت ۲۴:

و بعد در حالی که آرام آرام چای می خورد به من رو می کند و می گوید :

این محمد آدم نجیبی است و نگاهش پاک است و مستقیم هم اگر به آدم زل بزند، نگاهش را می چرخاند{ دوربین عوض می شود حتمن دیگه}

خمیازه های من ساعت ۳۰ دقیقه بامداد:

من خیلی خوابم می آید، از طرفی هم نمی خواهم با خمیازه به استقبال فردا بروم. در حالی که در رختخواب غلت می زنم، با صدای محمد خوابم می برد که دارد تازه های فرهنگی را می خواند. مادریزرگ من علاوه بر محمد صالح اعلا از پدرام پاک آیین هم بدش نمی آید و همین روزها است که از سربازی که به خانه برگردم با این یادداشت رویرو شوم:

مسعود عزیزم!  عشقی که یک شیشه{ شیشه تلویزیونه حتمن} پایش در میان باشد، هیچ گاه به وصل نمی انجامد. من رفتم با محمد ... بی خیال نام و ننگ

مامان نرگس

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳ 

بلبلان مست و مستان الست

بر امید گل به گلزار آمدند

 

 نورهای آبی به کجا می تابند؟ ساقیا تو جمله را یکرنگ کن/ باده ده گر یار و اغیار آمدند. آیا بی هیچ ایمانی می توان به نورها رسید؟ ذره ای بی هنگام که شوق پر کشیدن دارد، آیا به یکرنگی با غبارهای دیگر می رسد؟ آیا روزنی که زیر تیمچه همه مان را می بیند بوی چه کسانی را میدهد؟ ما از روزنهای کاهگلی مردم بازارچه را می بینیم؟ نوزادان به رویمان می خندند؟ ساقیان سرمست از چه هستند؟ قرن هفتم است؟ سعدی یک قرن است که مرده است؟ آیا او انسان کاملی بوده است؟ من اسم پسرم را سعدی می گذارم؟ جواب مولانا را چه بدهم؟ چه عظمتی داشت وقتی از بالای تیمچه مردم را می نگریستم...بوی کاهگل در جانم رسوخ کرده است. خاطرات بازار کاشان رهایم نمی کند.

ساقیا تو جمله را یکرنگ کن

باده ده گر یار و اغیار آمدند

وقتی افسانه رثائی اینها را می خواند.

www.byroglyphics.com 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠ 

 

در باغ زیتون

چه کسی اضافه بود؟

 (رنه شار)

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦ 

عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش

 حسین پور الان کجاست؟ آیا جهان نورها را دوست دارد؟ آیا آنجا هم سهراب می خواند؟ آیا آنجا هم شمالی است؟ آنجا هم کت و شلوار می پوشد؟  جهان نورها کلماتش چگونه اند؟ حسین پور آیا هنوز مولوی می خواند؟ یا در کناردوست است و با وی همکلام شده است؟

دکتر علی حسین پور کسی است که هیچ گاه فراموشش نمی کنم. 6 اردیبهشت دومین  سالی است که رفت به تماشای آبهای سپید. روحش قرین خوبها و خوبیها.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 

هر که دلارام دیــــــــــد از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

(سعدی)

شاید بار پنجاهمی است که آهنگ یاد تو با صدای جمال ادین منبری را گوش دادم. آهنگی که موسیقی متن فیلم کودکی هایم است. صدایی محزون که مرا می برد از شهر خیالات سبک بیرون. دلبستگی عجیبی به این آهنگ دارم.

(۱)

به عشق بازی

پایان می دهد

گریه نوزاد همسایه

 

(۲)

هر شب

می بوسم بازوی چپم را

در رختخواب

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩ 

این لعنتی ناژدا است...که باد در گیسوانش عصبی می وزد

آیا ناژدا به ما رحم میکند؟ آیا زبانش برای همه قفلهای بسته کلید می شود. بی شک بایستی به زندگی اش امیدوار شود وقتی رو به میدان صلح مسکو من را مبیند؟

این منم که باد در پیراهنم زنی عبوس و دلگرفته است.

از میدان مایاکفسکی تا میدان صلح مرا ببرید ای اسبهای سرکش روس. بهار مسکو چه زیباست. 


کلمات کلیدی:
 
چه کسانی؟
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ 

my_Knee on Flickr

در سال جدید چه موسیقی ما را آرام میکند؟ آیا ترومپت پر طمطراق باقی می ماند و باد می اندازد به گلویش که چنان و چنین؟ آیا با ویولن به نبرد می رویم؟ چه کسانی در سال نو عروس می شوند؟ چه کسانی نخستین لبخند نوزادشان را در تاریکی می بینند؟ چه کسانی افتخار می کنند به زندگی شان؟  چه کسانی به گذشته از دست رفته شان غبطه می خورند؟ چه کسانی تازه به سربازی میروند و نظام جمع را یاد می گیرند؟چه کسانی بازنشسته می شوند؟ چه کسانی مخفیانه زن می گیرند و همچنان به همسر سابقشان می گویند که آنها را   دوست دارند؟ چه کسانی متوجه می شوند که تا به حال در زندگیشان تا اینجا را اشتباه آمده اند و راهشان راه دیگری بوده است؟چه کسانی چنان در زندگی شان شرمسار می شوند که آرزو می کنند خود را در رودخانه ای غرق کنند؟{ نمی گویم دریا چون دریا خیلی عمیق است و جای بازگشتی ندارد.}چه کسانی نخستین نتها را پیاده می کنند؟ چه کسانی دانشجو می شوند؟ چه کسانی نذرشان قبول می شوند؟ چه کسانی تغییر دین می دهند؟ چه کسانی یک تاکسی می خرند؟ چه کسانی بر سر مردم کلاه می گذارند؟ چه کسانی دستگیر می شوند؟ چه کسانی بستری می شوند؟ چه کسانی عاشق می شوند؟ چه کسانی به سینما می روند؟ چه کسانی کتانی جدیدشان را از دوست پسرشان بیشتر دوست دارند؟ چه کسانی به والدینشان ابراز علاقه می کنند؟ چه کسانی عوضی می شوند؟ چه کسانی به دیگرانی که نمی شناسندشان عشق می ورزند؟ چه کسانی در باغ وحش به کودکانشان ببر ها را با دست نشان می دهند؟ چه کسانی به دخترانی که عاشقشان نیستند وعده های دروغ می دهند؟ چه کسانی در انقلاب در به در رمانهای ممنوع از این مغازه به آن مغازه میروند؟ چه کسانی سیگاری می شوند؟چه کسانی اعتیاد را کنار می گزارند و به زنشان قول می دهند؟چه کسانی اخلاقشان عوض می شود؟چه کسانی رییس می شوند؟چه کسانی شعرهای مزخرف به خورد مردم میدهند؟جه کسانی منور الفکر می شوند؟چه کسانی دل می کنند؟چه کسانی با خودشان قهر می کنند؟چه کسانی داستان نویس می شوند؟چه کسانی به فضا می روند؟چه کسانی بر روی صخره ای یا تنه درختی یادگاری می نویسند؟چه کسانی به پارتی های شبانه می روند؟چه کسانی زن خارجی می گیرند؟چه کسانی به نوشابه پشت می کنند؟چه کسانی خجالت می کشند؟چه کسانی؟


کلمات کلیدی:
 
چه کسانی ما را می بینند؟
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠ 

ناتالی معتقد است که هیچ عظمتی ما را نمی بیند. هیچ چشمی در این جهان کامیاب به دیدنمان نیست. بختی بلند که به دام بیینده ای نمی افتد.

به همان اندازه که بیات ترک دلم رابرده است ناتالی نیز با لهجه اش دلم را می برد . از هر دری که وارد می شود آن در را زیبا می کند. به طوری که حضورش همه گچ های سفید را مقرنس کاری میکند. وقتی میخواهد نت ها را در کاغذی بریزد من و ساقی را به هم می ریزد. هیچ چیز مارا در این جهان به رستاخیزی که در آنیم مجازات نمیکند. اینها واگویه های ناتالی است از دنیای نورها.

 

(۱)

کِرم

 روی ساز دهی

به پایان راه دلخوش است 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦ 
آیا گراناز خواب است؟
آیا او خواب عجیبی می بیند؟
ما هیچ جرات قضاوت نداریم.ما تنها می نشینیم تا صبح شود. تا گراناز برایمان از خوابهایش بگوید. این که دیشب چه چیز را نقاشی می کرد .
گراناز عمیقا نقاش است و نورها و رنگها هیچ لکنتی برایش ندارند. گراناز به روسی برایم شعر می خواند .من هیچ چیزی از روسی نمی دانم جز اینکه دا دا یعنی بله بله.
خروج آوا از بوم با یورش باد در مرغزار خوابهایمان.
خوابهای مشترک من و گراناز هیچ وجه مشترکی ندارد. به این معنی که گراناز همه چیز را نور و رنگ می بیند اما من محو مانده ام در بدن نمای گراناز.
کلمات کلیدی:
 
هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧ 

 

شیرین پیله وری

چه حکایتی است این روزها. روزهایی معمولی.. روزهایی آنقدر معمولی که هیچ انگیزه ای نداری تا کاغذی را حتی برای خط خطی برداری. هیچ چیز به شوقت نمی آورد. چیزی برایت جالب نیست. آنقدر شجریان گوش داده ام که همه چیز را تار می بینم. نه شعر سعدی اشک در چشمم جمع میکند. نه دلربایی های خواجه.

روزهای سربازی میگذرند تا که ۷-۸ ماه دیگر ترخیص شوم. آنگاه شاید بشود از این روزهای مزخرف خاطره ای را سرهم کنم که مثلن این روزها چنین و چنان بودند و من چه ها کرد. بیشک روزهایی را میگذرانم در جایی  که خواندن هر گونه ای روزنامه ای را برایت ممنوع کرده اندو تو نیز مجبوری آنقدر به مزخرفات یک مشت جلمبر گوش بدهی که وقتی از آنجا بیرون می آیی هر چه نازیبایی است را نثار روح بی فتوحشان کنی.

به هیچ وجه حوصله شان را ندارم و این خنده مصنوعیم با خشمی خاموش روحم را می فرساید. همه شان فدای خواجه شیراز.

اما سربازی را تنها همخدمتی هایت برایت شیرین میکنند. دلقک بازی ها و شامورتی بازیها و روح سرخوش جوانی که در همه هست و گاه آنقدر دلت غنج می رود که عصر همه جکها را یکجا برای برادرت تعریف میکنی.

 

(1)

 به چهره هم می نگریم

در زلالی رودخانه

هراسناک از حرکت ماهی ها 

 (2) 

کوه غم در دلم

- سنگریزه ها را

در آب می اندازم   

(3)

 دکمه های پیراهن سپید

چهارچشمی

 به مرگ دوخته شده بودند

 (4)

 دستی بیهوده

سیبی را بر می دارد

آن را نصف می کند 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠ 

مهسا شعله

(1)

 

در حاشیه رودخانه

دستاویزِ قورباغه ها می شود

بینی مرد ِ مرده

 

(2)

اندوهی

آراممان نمی گذارد

در لــَـختی شادی

(3)*

گلهای بیمارستان

چه تلخ می خندند

بر چهره بیمار ِکودک

 

*شايد اگر هر روز چشمم به تابلو بیمارستان کودکان مفید نمی افتاد تحملش برایم آسانتر بود...

همین و تمام

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦ 

(1)

چه عينکهايي که  به چشممان زده ایم

و آنها را

ضعیف کرده اند

 (2)

در کودکی

پرنده ای روی شانه مان می نشست

که برایمان

 همه چیز را رنگ آميزی می کرد

(3)

دوستمان هستند

آنها که دستهاشان

به ما شبيه تراست

و خونهامان از يک رگ می گذرد

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠ 

sina nayeri

(1)

تنها ابر

 شبيه هيچ کس نيست

(2)

زن در آستانه در

سايه شوهر را

بر انداز می کند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱ 

 

 

(1)

باد

 از هر طرف که بوزد

 رحم نمی کند

 

(2)

نبايد اتفاق بيافتد

زن در حالی که پاورقی را می خوانــــَـد

فکرش پاره می شود

 

عليرضا جدی

(3)

سرباز

رژه می رود

چيزی تلخ از خاطرش میگذرد

 

(4)

به اتفاق هندوانه ای می خوريم

بی هيچ دلواپسی

درمرخصی ِ روزانه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦ 

فرزندی که خواب است آيا هولی مادر را به خواب می بيند؟ آيا وقتی برخيزد آنقدر عطشناک است که از روزنه های پوستش نور می ريزد؟ من را به چه اندازه به کودکی ام نزديک می بينيد که هيچ آکاردئونی در من دوام نمی آورد. اينها درست زمانی بر حنجره ام خط انداخت که کودک چينی شروع به نواختن کرد و آخرين نت از دهانش ريخت.

نلی به اندازه يک ويولن سِل چاق است و صداهای خوبی دارد ومیخواهد به تنهايي کنسرتی را درمن اجرا کند. بعد دهانم را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن دوستانی که فراموششان کرده ام.

روبرت صميمی ترين  دوست دوران کودکی و بزرگسالی و هميشه من است که وقتی آرشه را بر می دارد در قلبم فرو می کند.از زمانی هم که سرباز شده ام به افتخارم اهنگهای مجاری می زند. چه کسی ممکن است صميمی تر از اوباشد. چيزی که از او بيشتر و هميشه و هميشه در دلم باقی می ماند آوا است. هيچ وقت هيچ وقت کلام به آوا نمیرسد.

هم من و هم روبرت تصميم داريم وقتی اولين بچه هايمان بدنيا آمد اسمش را لوچيانو بذاريم. البته روبرت از شوبرت هم بدش نمی آيد ولی به علت بعضی مسائل من به همان لوچيانو رضايت میدهم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢ 

داشتم به اين فکر می کردم که انسان چه دل مشغولی های بی رحمانه ای دارد، دل مشغولی های پوچی که گاهی دوزار هم نمی ارزد.. حالا که اين آهنگ آذری را گوش می دهم به اين فکر نيافتادم بلکه خيلی وقت است که اين مسئله مشغولم کرده است. ما قرار است چقدر عمر کنيم ؟ قرار است آيا کار مهمی انجام دهيم يا نه؟ چقدر خودم را دوست دارم که اينطوری فکر می کنم...! نه جدا از اين حرفها داشتم با گوگل ارث بازی می کردم ديدم که چقدر کوچکم آنقدر کوچک که هيچی به حساب نمی آيم. من چه دلخوشکنکهايي در زندگی دارم موسيقی و شعر و فيلم و گشت وگذار...نمی دانم .

لوچيانو پاوراتی ديوانه ام می کند. شکوه اپرا بدنم را به لرزه می اندازد. مردی با صدايی جاندار که ته صدايش آنقدر کش می آيد که گوش کم می آورد. با آنکه نمی توانم بفهم چه می خواند اما برايم شگفت انگيز است.

وقتی که در کاشان بودم پيوندم با موسيقی جدايي نا پذير شد. بطوری که حالا اگر هر روز نشنوم ديوانه می شوم. اما اگر فردا بفهيم که پيمانه پر شده است برنامه های زندگی مان چه می شود؟ اينکه می خواستيم چه کارها بکنيم و نشد و چه کارهايي بهتر بود اصلن انجام ندهيم. به چه کسانی مديونيم؟ دل چه کسانی را شکسته ايم.. به چه کسانی دل بسته ايم؟ اگر قرار باشد فردا بميريم چه کارهايي را ناتمام گذاشته ايم. آيا لوچيانو در برزخ هم برايمان می خواند؟

هفت پيکر را می خوانم. شگفت انگيز است .. نيمه اش مانده. بروم سراغ بقيه اش قبل از اينکه پيمانه پر شود. به قول نظامی:

 

 من که شاه سياه پوشانم                                      چون سيه ابر از آن خروشانم

کز چنان پخته آرزوی به کام                                       دور گشتم به آرزويي خام


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢ 

زکوی يار می آيد نسيم باد نوروزی

وقتی قرار است کسی بهاريه بنويسد از کجای بها ر بايد بگويد.. اين که بهار فصل دل انگيزی است .. شکوفه های گيلاس آدم را به وجد می آورد.. نسيم دلچسبش خيلی مليح است.. باد در گيسوان يار می نشيندو آب روان از چشمه ساران روح را خنک می کند... درخت تبسم طبيعت است.

آموزشی افتادم کرمانشاه. عجب جای لطيفی بود.کلی لذت بردم . با اينکه يک دقيقه قبل از اينکه سوار اتوبوس شوم به مادرم گفتم که افتاده ام کرمانشاه اما کلی آنجا روحيه ام جوان شد.

پرواز حواصيل ها در عصر هنگامی که مارش شامگاه را می زدند هر روز چشم انتظارم می گذاشت. آنجا خيلی بهار بود. معنایی فرا آنچه که در ذهنم بود. کوههايي چه بلند.. دشتهايي چه فراخ. با فرمانده ای که هيچ اخلاق جبارانه ای نداشت. به هر حال هيچ نه خواندم نه نوشتم. فقط ديدم و ديدم و ديدم و لذت بردم.

جانداری که بيش از همه در پادگان شهدا کرمانشاه ديده می شد. قورباغه بود.

برکه ای کهن آه !

جهيدن غوکی در آب

هزار بار اين شعر باشو را باخودم زمزمه کردم.

اما حيفم می آيد اين شعرسعدی را که چندان هم بهاريه نيست نگذارم.

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خويش بنمايي به ما

جان ما گر در فضايت، حسن تو کم کی شود

دل زمن بردی و پرسيدی که دل گم کرده ای

اين چنين طراری ات با من مسلم کی شود

چون مرا دلخستگی ازآرزوی روی توست

اين چنين دلخستگی زايل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نيايي از دلم غم کی شود

خلوتی می بايدم با تو زهی کار کمان

ذره ای همخلوت خورشيد عالم کی شود

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ 

من به اندازه يک ابر دلم می گيرد

وقتی می بينم حوری

دختر بالغ همسايه

زير کمياب ترين نارون روی زمين

فقه می خواند

حکايت ما شده است. عموجان به سربازی می رود. عمو جان سرباز وطن شده است. عمو جان بايد چيزهايي را بخواند که در آنها باد نمی آيد. به همين سادگی.. فردا می روم سربازی فردا صبح ساعت ۶ .صبح بايد بروم ميدان سپاه .با کد مرکز آموزش ۱۲۹ که مي دانم سپاه است.

امشب می خواهم سرم را از ته ته بزنم.فردا می خواهم زير پرچم سرود بخوانم.. پس فردا ديگر با خداست.

به مادرم گفتم

ديگر تمام شد

هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم

اما تنها يک چيز با خودم بر می دارم. تنها يک دفتر . تا جايي که بتوانم بنويسم .آنقدر که انگشتانم بشکند. اما هيچ حس دلهره ای ندارم. هيچ...

عفونت از صبری است

که پيشه کرده ای

آنقدر دلم می خواهد سرباز شوم که خدا می داند .. عادت کردن به اين زندگی دفتری کلافه ام کرده است.. دلم بيگاری می خواهد.. سينه خيز می خواهد ..جريمه و توبيخ و انفرادی و اعدام می خواهد

اما حوصله ام گاهی از آدمهای دور و برم سر می رود.. آنها را بايد چه کار کنم. بايد .. نمی دانم. بايد زندگی کرد تا بشود ادامه داد.

امروز ابر بارانش گرفته است. خدا کند فردا زمين خيس خيس نباشد .. چون من اصلن خوشم نمی آيد لباسهای گلی شود.. هر چند يک سرباز بايستی برای وطنش روی گل سينه خيز برود.

اما به تقدير از شهريور ۸۳ تا به حال کلی از وبلاگ نويسی لذت برده ام. با دوستان دور و نزديکی آشنا شدم. هر گاه برايم کسی پيامی میگذاشت بلا فاصله به وبلاگش می رفتم. گاهی اوقات نظر میدادم اما بيشتر چيزی نمی گفتم.

به هر تقدير.. وارد قسمت جديدی از زندگی می شوم. اميدوارم همواره زندگی به همين صورت ادامه داشته باشد. به سلامت...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ 

 ابر بادها را جا به جا میکند 

زنی کهنسال را

بر دستهايم می نشاند

 تا رخت های پر چروکش را

پهن کند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ 

از برکه های آينه

راهی به من بجو.....

 شاملو

 

 

پرنده ای را به خانه راه می دهی

که آنفولانزای مرغی دارد

من را که آبله مرغان دارم

چه میکنی؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ 

در وفا نيست کس تمام استاد

  پس وفَََِِِِا از وفا بياموزم

 

( ملای روم)

 

بدين وسيله اينجانب مسعود بهروان در کمال صحت و سلامت تمامی شعرهای تقديمی اعمم از گفتاری (در شب شعرها، ...) و نوشتاری ( اعمم از چاپ در نشريات، منتشر شدن در وبلاگ.......) را ازهمه دوستانم پس می گيرم.

 

لذا از تمامی کسانی که تا به حال شعری را به آنها پيشکش کرده ام تقاضا دارم که شعرهای تقديمی را به هيچ وجه به نفع خود برداشت نکنند چرا که اين تقديم کردنها بيشتر جنبه سياسی داشته است تا جنبه فرهنگی. بدين وسيله از تمامی افراد ذيل که با توجه به حروف الفبا نام آنها آورده شده است تقاضا دارم که هر چه سريعتر با اين مسئله کنار بيايند که ضمير دوم شخصی که در شعر به آنها اشاره شده به هيچ وجه شخص شما نيست. بلکه اين ضمير دوم شخص، سوم شخص غايبی است که به دليل پاره ای از مسائل از آوردن نام آن معذورم.

 

فهرست افرادی که به آنها شعر پيشکس شده است:

 

 

1-     اسدالله.ا

2-     ع. الف

3-     محمد رضا. ب

4-     سيمين. ث

5-     مرتضی.ح

6-     علی. د

7-     محمد.ر

8-     محمود.س

9-     پريناز.ف

10- وحيد.ل

11- آرزو.م

12- سميرا.م

13- رضا.م

14- بهاره.ی

15- سيد حبيب.ن

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خيانت
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ 

                                                             خيانت

 

 

چيزی که هميشه مرا در نهان می آزرده است خيانت بوده است. اينکه به چه کسانی تا به حال خيانت کرده ام و آيا دليلی برای خيانت داشته ام يا نه؟ اگر داشته ام بيشتر چه چيزی مرا وادار به خيانت کرده است؟ چه کسی مستحق خيانت بوده است؟ آيا او هم به من خيانت کرده است؟ اگر به من خيانت کرده است، خيانت من غير قابل بخشش بوده است يا خيانت او؟ کداممان اول به ديگری خيانت کرده ايم. آيا کسی که به او خيانت کرده ام وقتی بفهمد من را می بخشد يا نه؟ آيا می شود هم به او خيانت کنم و هم طوری وانمود کنم که انگارآب از آب تکان نخورده ست. آيا من تا به حال در برابر خيانت او کوتاه آمده ام؟ اينکه خودم دست به کار شوم و قبل از اينکه چيزی را متوجه شود همه چيز را اعتراف کنم.

اول خيانت می کنم و بعد ناراحت می شوم. بعد تصميم می گيرم فراموش کنم. يعنی بايد به خودم اينطور بگويم: ببين خيانت کن تا زندگی ات ادامه داشته باشد.. نه اينطوری که بشود پيش وجدانم کم می آورم. من آنقدرها هم خيانت کار نيستم که بتوانم همه چيز را زير پا بگذارم. *

 

 

*وقتی داشتم به اين چيزها فکر می کردم شديدا سنمفونی رومئو و ژوليت چايکوفسکی خل وچل ام کرده بود.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧ 

برای مهديه عابدی که مرا به بازی دعوت کرد:

 

 کودکی: من بيشتر از آن که در کودکی درسخوان باشم دوچرخه سوار بودم و خيلی راحت می توانستم بر روی دوچرخه در حال حرکت بايستم. ساده لوحیم بيشتر از حد طبيعی بود، چرا که همسايه جنوبی مان يک بار به من گفت که تو بايد داماد من بشوی و با مابه جنوب بيايي و من ساده دل وقتی داشتم ساک می بستم توسط مادرم دستگير شدم. آنقدر کنجکاو بودم که هر چند ماه، يک چيز تمام  ِ فکر و ذهنم را به خود مشغول می کرد. وقتی کلاس چهارم بودم می توانستم تمامی نقشهای خالکوبی را که ديده بودم چشم بسته تصور کنم. کلاس سوم ابتدايي بر اثر يک تصادف در مسابقه شعر خوانی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اول شدم.

 

آنقدر که شجريان را دوست دارم عمويم را دوست ندارم. از طرفی از رديف و دستگاه چيزی  نمی دانم. فقط وقتی که شجريان می خواند سرم را می گذارم روی ميزم و دکمه های کيبوردم را خيس می کنم.

در حدود 2 ماهی می شود که داستان نخوانده ام. فعلن هم دارم کتاب "روزانه ها" بيژن جلالی را می خوانم و گاهی آنقدر دلم به حال خودم می سوزد که حس می کنم گاهی اوقات خيلی مظلومتر از آنی هستم که فکر می کنم.

دلم نمیخواهد هيچ وقت با سر تراشيده عکس بگيرم. هر چند يک سرباز برای يادگاری هم که شده با لباس خاکی  عکس می گيرد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۳ 

با اينکه می دانم امروز 23 آذرماه است. اما هنوز هم دير نشده است چون خودم که می دانم نتوانستم خودم را به کامپيوتر برسانم..

اما 21آذر،

 شاملو تولدت مبارک.  از: مريم عمويي

احمد شاملو 81 ساله شد.

همين. 

 

(1)

عموجان

وقتی که خيلی تلخ است

صورتش را می چسباند به چراغ زنبوری

تا نورها

برايش شيرين زبانی کنند

مريم عمويي

(2)

عمو جان

نوشيدن را ترک کرد

بطری های بزرگ و کوچک را دور خودش چيد

و برايشان روضه خواند

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩ 

 

 

 

خانواده ببرهای نمرده

 

 

 

ببرصفرم

 

 

چيزی که يک ببر را می تواند عصبانی کند خطوط به هم ريخته تنش نيست. بلکه آشفتگی دل اندرونش است. نمی دانيد که آرامش يک ببر در گرو چه چيزی است. شکم سيری ؟ زن بارگی؟ شکارآسان؟

آرامش يک ببر در گرو زندگی اوست. فلسفه دردناک ببر بودن. دردناکی نمی تواند هميشه متناقض با آرامش باشد. چرا که دردناکی اين قضيه از آنجايي خيلی محسوس نيست که نه به يکباره بلکه به تدريج بر پوست يک ببر اثر می گذارد. بر اثر اين فلسفه درد ناک بتدريج پوست ببر خط خطی می شود.

کاريزکی ببر به نسبت خط خطی است. که جيزی که بيشتر بر پوست تنش خط می اندازد جنسيت نا مشخص اوست. ببری زن و مرد. که برای جلوگيری از انقراض نسل نادرش مجبور به جفت گيری با خودش است.

او زن خودش است. با خودش می خوابد، با خودش بد رفتاری می کندو در واقع از دست زنش که نوعی حلول زنانه در خودش است خسته شده است. حلول زنانه کاريزکی زمانی آشکار می شود که کاريزکی احتياج به نوازش کردن پيدا می کند و به ناچار خودش را می مالد به تنه زبر درخت رازيلا.

درختی که بيشتر به نوعی محرم راز کاريزکی است. درختی مودار با شاخه های ريز قلقک آور. که کاريزکی را کلی می خنداند.

 

تمام روز خودش را سرگرم می کند به شمارش خطهای کج و معوجی که روی تنش دراز کشيده اند. خطوطی زرد و سياه و قهوه ای که روی تنش است يعنی او ببراست. ببری ترسو که از انقراضش هراس دارد.

 

 

کاريزکی بازمانده پدربزرگی است که پسری نداشته است. يعنی نوه دختری پدربزرگی که دختر هم نداشته است.

اين يکی از معضلات فکری و هويتی کاريزکی است؟

 

-          ای درخت رازيلا ی بداخلاق!

-          ای درخت رازيلای اخمو که از ازل تا ابد در اينجا شيره جان زمين را می مکی، به من بگو من کيستم؟

-          رازيلا که  از اين همه سوال کلافه شده است شاخه کلفت خود را بالا می برد و نزديک ساقه زبرش می برد

-          و اين جواب اوست

-          يعنی از آسمان آمده ای کاريزکی و به من باز می گردی

-          خنده دار است آسمانی که صاف است و تکه های پنبه ای ابر دارد چطور می تواند نياکان من باشد

-          منی که اين همه خط دارم.

-          رازيلا به زمين اشاره می کند

-          و شاخه ريز قلقلک آورش را تکان می دهد.(می خندد)

-          يعنی مگر من هم که اين همه شاخه دارم از زمين ريشه نگرفته ام. پس او نياکان من است. من درختم فرزند خاک، تو ببری فرزند آسمان و به سمت درخت باز می گردی

-          خوب تو هم که به سمت زمين باز می کردی

-          پس می شود من ببری خط دارم که نياکانم از آسمانی با ابرهای پنبه ای آمده بودند بعد در زمين به توليد مثل با خودشان پرداختند و پس از آن به سمت درخت رازيلا باز می گردند.... نه!

 

کاريزکی سر به آسمان بلند می کند و به نيکانش چشم می دوزد. هر چه که با خودش کلنجار می رود نمی تواند ابری را که در آسمان است به شکل يک ببر تصور کند.  ابربيشتر به يک کرگدن می ماند تا به يک ببر.

 

کرگدنی که خيلی هم شبيه به ببر نيست. شاخی دارد سر به زمين و پاهايش رو به بالاست. پس کاريزکی بيچاره مجبور است دستهايش را روی زمين بگذارد و پاهايش را به سمت آسمان بگيرد تا بتواند کرگدن را درست ببيند.

 

آهای کرگدن سفيد پنبه ای

تو بابای منی؟

بادی که رازيلا را می لرزاند کرگدن را به يک اسب بدل میکند

آهای اسب کرگدنی سفيد!

تو بابای.....

باد او را هم تکه تکه میکند

 

ببر که به نوعی هراس از انقراض ديوانه اش می کند خودش را به درخت رازيلا می مالد. اين مالش آنقدر ادامه پيدا می کند که صمغ رازيلا باخطهای کاريزکی قاطی می شود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩ 

 

 

 

خانواده ببرهای نمرده

 

 

 

ببرصفرم

 

 

چيزی که يک ببر را می تواند عصبانی کند خطوط به هم ريخته تنش نيست. بلکه آشفتگی دل اندرونش است. نمی دانيد که آرامش يک ببر در گرو چه چيزی است. شکم سيری ؟ زن بارگی؟ شکارآسان؟

آرامش يک ببر در گرو زندگی اوست. فلسفه دردناک ببر بودن. دردناکی نمی تواند هميشه متناقض با آرامش باشد. چرا که دردناکی اين قضيه از آنجايي خيلی محسوس نيست که نه به يکباره بلکه به تدريج بر پوست يک ببر اثر می گذارد. بر اثر اين فلسفه درد ناک بتدريج پوست ببر خط خطی می شود.

کاريزکی ببر به نسبت خط خطی است. که جيزی که بيشتر بر پوست تنش خط می اندازد جنسيت نا مشخص اوست. ببری زن و مرد. که برای جلوگيری از انقراض نسل نادرش مجبور به جفت گيری با خودش است.

او زن خودش است. با خودش می خوابد، با خودش بد رفتاری می کندو در واقع از دست زنش که نوعی حلول زنانه در خودش است خسته شده است. حلول زنانه کاريزکی زمانی آشکار می شود که کاريزکی احتياج به نوازش کردن پيدا می کند و به ناچار خودش را می مالد به تنه زبر درخت رازيلا.

درختی که بيشتر به نوعی محرم راز کاريزکی است. درختی مودار با شاخه های ريز قلقک آور. که کاريزکی را کلی می خنداند.

 

تمام روز خودش را سرگرم می کند به شمارش خطهای کج و معوجی که روی تنش دراز کشيده اند. خطوطی زرد و سياه و قهوه ای که روی تنش است يعنی او ببراست. ببری ترسو که از انقراضش هراس دارد.

 

 

کاريزکی بازمانده پدربزرگی است که پسری نداشته است. يعنی نوه دختری پدربزرگی که دختر هم نداشته است.

اين يکی از معضلات فکری و هويتی کاريزکی است؟

 

-          ای درخت رازيلا ی بداخلاق!

-          ای درخت رازيلای اخمو که از ازل تا ابد در اينجا شيره جان زمين را می مکی، به من بگو من کيستم؟

-          رازيلا که  از اين همه سوال کلافه شده است شاخه کلفت خود را بالا می برد و نزديک ساقه زبرش می برد

-          و اين جواب اوست

-          يعنی از آسمان آمده ای کاريزکی و به من باز می گردی

-          خنده دار است آسمانی که صاف است و تکه های پنبه ای ابر دارد چطور می تواند نياکان من باشد

-          منی که اين همه خط دارم.

-          رازيلا به زمين اشاره می کند

-          و شاخه ريز قلقلک آورش را تکان می دهد.(می خندد)

-          يعنی مگر من هم که اين همه شاخه دارم از زمين ريشه نگرفته ام. پس او نياکان من است. من درختم فرزند خاک، تو ببری فرزند آسمان و به سمت درخت باز می گردی

-          خوب تو هم که به سمت زمين باز می کردی

-          پس می شود من ببری خط دارم که نياکانم از آسمانی با ابرهای پنبه ای آمده بودند بعد در زمين به توليد مثل با خودشان پرداختند و پس از آن به سمت درخت رازيلا باز می گردند.... نه!

 

کاريزکی سر به آسمان بلند می کند و به نيکانش چشم می دوزد. هر چه که با خودش کلنجار می رود نمی تواند ابری را که در آسمان است به شکل يک ببر تصور کند.  ابربيشتر به يک کرگدن می ماند تا به يک ببر.

 

کرگدنی که خيلی هم شبيه به ببر نيست. شاخی دارد سر به زمين و پاهايش رو به بالاست. پس کاريزکی بيچاره مجبور است دستهايش را روی زمين بگذارد و پاهايش را به سمت آسمان بگيرد تا بتواند کرگدن را درست ببيند.

 

آهای کرگدن سفيد پنبه ای

تو بابای منی؟

بادی که رازيلا را می لرزاند کرگدن را به يک اسب بدل میکند

آهای اسب کرگدنی سفيد!

تو بابای.....

باد او را هم تکه تکه میکند

 

ببر که به نوعی هراس از انقراض ديوانه اش می کند خودش را به درخت رازيلا می مالد. اين مالش آنقدر ادامه پيدا می کند که صمغ رازيلا باخطهای کاريزکی قاطی می شود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩ 

به: Jane 

CH.B 

<