
خانواده ببرهای نمرده
ببرصفرم
چيزی که يک ببر را می تواند عصبانی کند خطوط به هم ريخته تنش نيست. بلکه آشفتگی دل اندرونش است. نمی دانيد که آرامش يک ببر در گرو چه چيزی است. شکم سيری ؟ زن بارگی؟ شکارآسان؟
آرامش يک ببر در گرو زندگی اوست. فلسفه دردناک ببر بودن. دردناکی نمی تواند هميشه متناقض با آرامش باشد. چرا که دردناکی اين قضيه از آنجايي خيلی محسوس نيست که نه به يکباره بلکه به تدريج بر پوست يک ببر اثر می گذارد. بر اثر اين فلسفه درد ناک بتدريج پوست ببر خط خطی می شود.
کاريزکی ببر به نسبت خط خطی است. که جيزی که بيشتر بر پوست تنش خط می اندازد جنسيت نا مشخص اوست. ببری زن و مرد. که برای جلوگيری از انقراض نسل نادرش مجبور به جفت گيری با خودش است.
او زن خودش است. با خودش می خوابد، با خودش بد رفتاری می کندو در واقع از دست زنش که نوعی حلول زنانه در خودش است خسته شده است. حلول زنانه کاريزکی زمانی آشکار می شود که کاريزکی احتياج به نوازش کردن پيدا می کند و به ناچار خودش را می مالد به تنه زبر درخت رازيلا.
درختی که بيشتر به نوعی محرم راز کاريزکی است. درختی مودار با شاخه های ريز قلقک آور. که کاريزکی را کلی می خنداند.
تمام روز خودش را سرگرم می کند به شمارش خطهای کج و معوجی که روی تنش دراز کشيده اند. خطوطی زرد و سياه و قهوه ای که روی تنش است يعنی او ببراست. ببری ترسو که از انقراضش هراس دارد.
کاريزکی بازمانده پدربزرگی است که پسری نداشته است. يعنی نوه دختری پدربزرگی که دختر هم نداشته است.
اين يکی از معضلات فکری و هويتی کاريزکی است؟
- ای درخت رازيلا ی بداخلاق!
- ای درخت رازيلای اخمو که از ازل تا ابد در اينجا شيره جان زمين را می مکی، به من بگو من کيستم؟
- رازيلا که از اين همه سوال کلافه شده است شاخه کلفت خود را بالا می برد و نزديک ساقه زبرش می برد
- و اين جواب اوست
- يعنی از آسمان آمده ای کاريزکی و به من باز می گردی
- خنده دار است آسمانی که صاف است و تکه های پنبه ای ابر دارد چطور می تواند نياکان من باشد
- منی که اين همه خط دارم.
- رازيلا به زمين اشاره می کند
- و شاخه ريز قلقلک آورش را تکان می دهد.(می خندد)
- يعنی مگر من هم که اين همه شاخه دارم از زمين ريشه نگرفته ام. پس او نياکان من است. من درختم فرزند خاک، تو ببری فرزند آسمان و به سمت درخت باز می گردی
- خوب تو هم که به سمت زمين باز می کردی
- پس می شود من ببری خط دارم که نياکانم از آسمانی با ابرهای پنبه ای آمده بودند بعد در زمين به توليد مثل با خودشان پرداختند و پس از آن به سمت درخت رازيلا باز می گردند.... نه!
کاريزکی سر به آسمان بلند می کند و به نيکانش چشم می دوزد. هر چه که با خودش کلنجار می رود نمی تواند ابری را که در آسمان است به شکل يک ببر تصور کند. ابربيشتر به يک کرگدن می ماند تا به يک ببر.
کرگدنی که خيلی هم شبيه به ببر نيست. شاخی دارد سر به زمين و پاهايش رو به بالاست. پس کاريزکی بيچاره مجبور است دستهايش را روی زمين بگذارد و پاهايش را به سمت آسمان بگيرد تا بتواند کرگدن را درست ببيند.
آهای کرگدن سفيد پنبه ای
تو بابای منی؟
بادی که رازيلا را می لرزاند کرگدن را به يک اسب بدل میکند
آهای اسب کرگدنی سفيد!
تو بابای.....
باد او را هم تکه تکه میکند
ببر که به نوعی هراس از انقراض ديوانه اش می کند خودش را به درخت رازيلا می مالد. اين مالش آنقدر ادامه پيدا می کند که صمغ رازيلا باخطهای کاريزکی قاطی می شود.